پاسداری شده: 7 آذر 88

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Advertisements

روزهای زندگی2

5 آذر 88

ساعت 10:15
مکان : محوطه دانشگاه

هوا جانانه ست . میدانی که منظورم چیست؟ از همان هواهای پر ناز و نیاز بارانی . نم نم میبارد بعد انگار که دارد عشوه می آید دقایقی می ایستد و باز هم قصه از سر میگیرد.

ساعت 11:30
مکان : سایت دانشگاه

بعد از یک سال آمده ام اینجا! فکرش با بکن. دانشجو باشی با این اساتید سختگیر ولی بعد از یکسال وارد سایت دانشگاه شده باشی ! آمدم تا در سایت کتابخانه دیجیتال عضو شوم و چند مقاله در خصوص Mobilbanking بگیریم .

استاد نامی را بسیار دوست میدارم ،بسیار زیاد. بر خلاف آنچه دانشجویان دیگر در مورد این استاد و اساتید سختگیر دیگر میگویند ، من استادان سختگیر را بسیار بیشتر از دیگر استادان دوست میدارم . همیشه همینطور بوده است استادانی که سخت گیر هستند و به هر بهانه ای میخواهند شاگرد را از خواب غفلت بیدار کنند همواره برایم مهمتر و قابل احترامتر بوده اند . ایشان هم یکی از همان اساتید هست. البته نه از آنها که هیچ نمیدانند اما ادعایشان سر به فلک میگذارد . نه . از آن دسته اساتیدی که علم و تخصصشان آنقدر هست که هیچ ادعایی ندارند و میگویند هنوز به هیچ نرسیده ایم..هنوز هیچیم و مانده تا به ذره برسیم! اما با این همه شاگرد را مجبور میکنند تا به اندازه توان کار کند .

دیروز مقاله را به استاد دادم . 2 ساعت و نیم منتظر ماندم تا نوبت به من رسید ! تمام این مدت فقط میدیدم و میشنیدم با کنایه و یا عصبانیت ، همکلاسی و همگروهی ش را مورد لطف خود قرار میدهد .

حجم بالای کار در روز و سر به هوایی هایم در خانه مانع شده بود آنطور که باید وقت صرف کنم فقط مقالاتی پیدا کرده بودم و بعضی هاشان را ترجمه کرده بودم اما ایده اصلی هنوز هیچ. فقط سه شنبه آنهم با آن حال و روزی که نوشتم . 8 شب تا 4 صبح با همان چشمان پر اشک و بغض شکسته مقاله را نوشتم . بعبارتی تنها 8 ساعت !!!
راستش از اینکه میدیدم همکلاسی هایم به ادعای خودشان 3 هفته وقت صرف مقاله کرده بودند ، مطلبی که آماده کرده اند به مراتب از من ضعیف تر ست تعجب کردم . با اینکه اغلب به صورت گروهی کار میکنند اما اکثریت حتی نگارش و اصول مقاله نویسی را رعایت نکرده بودند .
استرس نداشتم اما نگران بودم ، نگران که نکند استاد را ناامید کنم ، یک دوباری که با او مشورت کردم به گمانم باعث توقع خاصی شده است !

با آن همه عصبانیت استاد ، انتظار داشتم مقاله مرا حتی نگاه هم نکند!

مقاله را به استاد دادم . آرام آرام خواند . چند صفحه ای را خواند اما هیچ چیزی نگفت . دیدم سکوت طولانی شده با استرس گفتم :

– استاد عذر میخوام تمرکزتون رو بهم میزنم ! اما میشه این Abstractها رو هم ببینید؟ من چند تایی مقاله رو خوندم و این چیزی که نوشتم در واقع برداشتم از موضوع بوده ، البته شرایط اجرایی و پیاده سازی تو سایر کشورها رو خواندم و بعد با شرایط فعلیش تو ایران مقایسه کردم ، از زمین تا آسمان فاصله هست !

استاد بعد از اتمام صحبتم یک نگاهی به من انداخت و باز بدون کلامی شروع به خواندن مقاله کرد ! چند دقیقه که گذشت رو به من و با لبخند! گفت :

– مقاله تون تا به اینجا هیچ ایرادی نداره !!!( مات و مبهوت به استاد خیره شدم!!! از لبخند و صحبتش شوکه بودم !! ادامه داد : ) فقط این قسمت هایی که خط کشیدم کمی بیشتر باید توضیح بدید! در مورد سابقه در سایر کشور ها .

من که همچنان متعجب به استاد خیره شده بودم گفتم : مطمئنید استاد؟؟؟؟
گفت : بله خانوم . شما با اینکه اکثر جلسات رو سر کلاس نبودید! و با اینکه اولین باره مراجعه میکنید در مورد مقاله . کارتون خوب بوده!!

بر خلاف انتظارم از آن عصبانیت استاد هیچ چیزی ندیدم . خستگی از تن به در شد ! 48 ساعت نخوابیدن و حتی پلک نزدن بخاطر آنهمه کار روزانه و درس شبانه نتیجه داد بر خلاف انتظارم .

بروم سروقت Mobilbanking که یک ساعت است اینجا هر چه فکر کنی انجام دادم به جز آنچه که باید !

اعتراف

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

« زنده یاد حسین پناهی »