اوف ! حوصله ام سر رفت ! من دیگر بزرگم ، خیلی بیشتر از پانزده سال دارم ، برای خودم به تنهایی نمایش خواهم داد . باید عروسکهایم را درست بکنم !

یکپارچه از چوب ـ یکپارچه از خودم ـ کُنده اش را درخت صاعقه زده در اختیارم می گذارد ، خرده ریزهای مکاشفه هایم ، ـ آن سه درخش کذایی ـ  روی همین ها ، عقل دست به کار می شود ، زیرا خاصیت آدمی ، ـ بیماری او ، ـ کار به یاری تعقّل است ، تا تناقضاتش را در یک مجموعه منطقی و به هم بسته گرد آورد . آدمی هنرمند زاییده شده است ، هنرمندی خام دست ، « Atrifex » ، بازیگر نمایش : تقلیدگر ، به غریزه ؛ دروغ گقتن برایش مثل نفس کشیدن است . ولی چه کارگر خوبی ! چه یکریز می بافد ، روز و شب ، درباره هر چه دیده و زیسته است ، ـ و دیگر نیست ! …

بزرگترها ، گفته می شود که بهترین بافندگان اند ، پارچه دستباف شان دررفتگی ندارد ، بادوام است .

امّا ، از دید من ، از همه بزرگتر کسانی هستند که می دانند کارشان نقشبندی است ، ـ و می دانند کِی و چه نقشی را با سوزن یا روی دستگاه بر بافته ها بیفزایند ، ـ و پارچه را همان جور که از کارگاه به دستشان رسیده است صاف و بی کیس می یابند.

سفردرونی ،   رومن رولان ،    ترجمه م . ا . به آذین

پی نوشت :

     گاهی بحثی با یک عزیز تو رو تا اوج اندوه میبرد ! اما چه می شود کرد عزیز را که نمی توان کنار گذاشت ، توان تغییر او را هم که نداری ، خیلی هنر کنی خودت را تغییر دهی . این می شود که بالاجبار برخی نوشته ها با خود زمزمه میکنی !

Advertisements