*

رژهی افکار و کلمات در ذهنم ، تمرکز و آرامش را مدتهاست از من ربوده ! سرگردانم و مبهوت به دنبال راه  .

هربار که انگشتانم این کلید ها  را میفشارد سکوت بر ذهن غلبه میکند. گویی کلمات پرواز میکنند و به دوردستها میروند و نتیجه میشود سکوت ! به هر حال این شده زندگی این روزهای من!

فرصتی نمانده و هیچ نفهمیدیم از این آمدن و رفتنمان !

 

*

وای خدای من ! صدای این هژبر مهرافروز چه آتشی به جان میکشاند ، تو را سوار بر بالهای خیال میبرد تا دوردستهای آرزو . چه خوش می خواند :

 خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشی راهی که پایانش تو باشی

خوشـــــــــااا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخســــــار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

…..

…..

به قبرستان گذر کردم صبـــاحی

شنیدم ناله و افغــــان و آهـــــی

شنیدم کله ای با خــــاک میگـــفت

که این دنیــــا نمی ارزد به کـــــاهی

که این دنیــــا نمی ارزد به کـــــاهی

…..

…..

…..

          بر جان دل مینشیند .

 

 

*

نوای دلنشین دکتر عبدالکریم سروش پیچیده در فضا، چه زیبا میخواند اشعار مولانا را این پیر خرد :

 

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

 

سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گوهر دیده نثـــار کف دریــــای تو دارد

 

ز تو هر هدیه که بردم به خیــــال تو سپردم

که خیـــال شکریـــنت سرو سیمــــای تو دارد

 

غلطم

 گرچه خیــالت به خیالــات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهــــای تو دارد

 

گل صدبرگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنــــای تو دارد

 

جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان

همه چون مـــــــاه ، گدازان که تمنــــای تو دارد

 

دل من تابع حلوااا ز بر آتش سوداااا

اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد

 

هِله چون دوست بُدَستی ، همه جا جان نشستی

خُنُک آن بی خبری کو خبر از جـــای تو دارد

 

اگرم در نگشایی ز ره بام درآیـــم

که زهی جـــان لطیفی که تماشای تو دارد

 

به دوصد بام برآیم به دو صد دام در آیــم       

چه کنم آهوی جانم سر صحرااای تـــو دارد

 

خموش ای عاشق مجنون بمگـــو شعر و بخور خـــون  

که جهان ذره به ذره غم غوغـــــای تو دارد

 

پی نوشت :

          مهربانی الناز ، سبب این حال خوشم شد . سپاس الناز نازنین

 

Advertisements