*
به همكارم ميگويم : 5 روز گذشته 10 ساعت هم نخوابيده ام ، در جوابم گفت :‌ » ولي فكر ميكنم از وقتي كه من شروع بكار كردم شما خواب درستي نداشتي .»  خوب كه فكر ميكنم ميبينم حق با اوست 4 ماه از شروع كارش در اين قسمت ميگذرد و  من پنج ، شش ماه شايد هم بيشتر است كه در برزخ به سر ميبرم !

سرم را به صندلي تكيه داده ام ، چشمانم ميسوزد از بي خوابي و همچنان سردرد دارم ، حدود 48 ساعتي ست كه  نخوابيده ام . البته صبح حدود يك ساعتي خوابيدم ، به اين فكر ميكنم كه سايه مرگ چه سنگين است ، به قول حضرت امير از رگ گردن به تو نزديكتر است و تو معمولاً فراموش ميكني اين حقيقت تلخ را ، اي كه از ريشه نسيان به معناي فراموشي آمده اي و نام خود را انسان نهاده اي . فراموش ميكني كه پايان راه تنها تويي و تمام آنچه كه انجام داده اي .

*
چشمانم را باز ميكنم و از پنجره ي كنار پيرمرد نگاهي به بيرون مي اندازم  ، ابرها  و البته صاعقه ،‌هوا خوب نيست ، صداي نگران مهماندار در گوشم پيچيد كه به مسافر صندلي عقب ميگويد :‌كمربند را ببنديد هوا خوب نيست . چهره اش به دل مينشيند جوان است و خوش سيما البته كمي هم شيطنت دارد !

–           خوابي ؟

–           نه بيدارم ، سردرد دارم چشمام رو بستم .

برگشت به همسفر ديگرمان ، صدايشان را نميشنوم ، به صبا فكر ميكنم و غم تنهايي اش. وابستگي عجيبي به پدر داشت . خدايش بيامرزد پدرش از مردان نيك روزگار بود هر چند من تنها چند بار ديده بودمش اما از آنها بود كه خوبي هاي سيرتش صورتش را بسيار دلنشين نموده بود .

 چشمش كه به ما افتاد صداي گريه اش اتاق را پر كرد ، تا بحال او را گريان نديده بودم ، هميشه خنده بر لب داشت اما امروز غم سراپاي وجودش ، عاشق پدر بود.  ،  12 ساعت در راه بوديم براي ديدنشان  و تمام راه به جمله اي كه شايد قدري آرامش كند فكر ميكردم اما پيدا نشد ، صبح حدود 10 رسيديم . با ديدنش تنها توانستم در آغوش بفشارمش ، بي هيچ حرفي و او ميگريست . گريه اش اشك را روانه گونه هايم كرد . دو همسفر ديگرم از لحظه ورودمان گريه ميكردند ، تمام سعي م را ميكردم كه گريه نكنم ، از گريه بر مسافر ديار باقي خوشم نمي آيد ، خواندن فاتحه و آيات قرآن را ترجيح ميدهم  .  تا حدود 10شب با آنها بوديم.  صبا آرامتر شده بود ، سالار هم همينطور . از عصر حتي با شوخي هايمان لبخند هم ميزدند ، هر دو شان . لبخندشان هر چند كوتاه و گذرا بود اما قوت قلبي شد برايم .

صداي آقاي مسني ميآيد :‌ » خانوما شما با هم هستيد؟ هر سه نفر؟ » قبل از اينكه حرفي بر زبان آورم ادامه داد : « خانوم عقب جاي خالي هست اگه دوست داريد ميتونيد صندلي تون رو عوض كنيد.» . لبخند ميزنم : تشكر آقا ، با هم هستيم . ممنون از توجه تون . تعجب ميكنم ، چرا فكر كرد من تنها هستم! شايد چون غرق در خودم هستم وآندو مشغول صحبت . ميگويم :

– ‌ چه خوب شد اومديم يعني رفتيم !

–          آره ، روحيه شون خيلي بهتر شد .

–          فكر نميكردم رفتنمون اينقدر مؤثر باشه و براشون با ارزش اونهم با اون جمعيت و اونهمه قوم و خويش. ولي دوست داشتم بدونه چقدر از ناراحتي و غم شون غمگينيم .

–          آره ، آروم شدند. وقتي تو داشتي حداحافظي ميكردي خاله ش به من گفت فكر نميكردن شما بياين اونهم تو اين سرما و برف اما اومدنتون بهشون آرامش داد . انگار انرژي و انگيزه پيدا كردن. نميدونيم چطور ازتون تشكر كنيم .

–          خدا رو شكر.

پي نوشت :

–          احساس رضايت ميكنم ،  بعد از مدتها .

 

Advertisements