Nature Morte*

Nature Morte*, originally uploaded by imapix.

Nature is a dictionary; one draws words from it.

(Eugene Delacroix)

پي نوشت :‌

– اين پست حاصل زير و رو كردن سايت فليكر ميباشد!

Advertisements

مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق عالم بزرگ مسیحی

در سایت تبیان مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق عالم بزرگ مسیحی نوشته شده بود ، متاسفانه با وردپرس مشكل دارم ، با عرض پوزش از نويسنده مطلب نتوانستم لينك آنرا اينجا بگذارم . اما دوست داشتم اينجا باشد تا شايد بعدها دوباره يك آن نگاهي بيندازم  . و اما مناظره :

این مجلس تشکیل شد و مأمون رو به جاثلیق کرد و گفت : ای جاثلیق ! این پسر عموی من موسی بن جعفر (ع) است . او از فرزندان فاطمه (س) دختر پیامبر ما ، و فرزند علی بن ابیطالب (ع) است . من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی ، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن. هنگامی که علی بن موسی الرضا (ع) وارد بر مأمون شد . او به فضل بن سهل ، وزیر مخصوصش دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق ( عالم بزرگ مسیحی ) و رأس الجالوت ( پیشوای بزرگ یهودیان ) و رؤسای صائبین و هربز اکبر ( پیشوای بزرگ زردشتیان ) و نسطاس رومی ( عالم بزرگ نصرانی ) و همچنین علمای دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را . هدف مأمون از این کار این بود که به پندار خویش مقام امام (ع) را در انظار مردم پایین بیاورد ، به گمان اینکه امام (ع) تنها به مسائل ساده ای از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بی بهره است .این مجلس تشکیل شد و مأمون رو به جاثلیق کرد و گفت : ای جاثلیق ! این پسر عموی من موسی بن جعفر (ع) است . او از فرزندان فاطمه (س) دختر پیامبر ما ، و فرزند علی بن ابیطالب (ع) است . من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی ، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن .

 

جاثلیق گفت : ای امیر مؤمنان ! من چگونه بحث و گفتگو کنم که ( با او قدر مشترکی ندارم ) او به کتابی استدلال می کند که من منکر آنم و به پیامبر عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده ام .

 

در اینجا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود : ای نصرانی ! اگر به انجیل خودت برای تو استدلال کنم اقرار خواهی کرد ؟

 

جاثلیق گفت : آیا می توانم گفتار انجیل را انکار کنم ؟ آری به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند به ضرر من باشد .

امام (ع) فرمود : هرچه می خواهی بپرس و جوابش رو بشنو .

 

جاثلیق : درباره نبوت عیسی و کتابش چه می گویی ؟ آیا چیزی از این دو را انکار می کنی ؟

امام (ع) : من به نبوت عیسی و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده اند ، اعتراف می کنم ، و به نبوت ( آن ) عیسی که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم !

 

جاثلیق : آیا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمی کنی ؟

امام (ع) : آری .

 

جاثلیق : پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانی که نصاری شهادت آنان را مردود نمی شمارند بر نبوت محمد (ص) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم .

امام (ع) : هم اکنون انصاف را رعایت کردی ای نصرانی ، آیا کسی را که عادل بود و نزد مسیح ، عیسی بن مریم مقدم بود می پذیری ؟

جاثلیق : این مرد عادل کیست ، نامش را ببر ؟

امام (ع) : درباره « یوحنای » دیلمی چه می گویی ؟

 

جاثلیق : به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردی !

امام (ع) : تو را سوگند می دهم آیا انجیل این سخن را بیان می کنند که یوحنا گفت : حضرت مسیح مرا از دین محمد عربی با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد ، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند ؟

 

جاثلیق گفت : آری ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردی و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است ؛ اما نگفته است این در چه زمانی واقع می شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم .

امام (ع) : اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتی از آن را که نام محمد (ص) و اهل بیتش و امتش در آنها است ، تلاوت کند آیا ایمان به او می آوری ؟

 

جاثلیق : بسیار خوب است .

امام (ع) به نسطاس فرمود : آیا سفرِ سوم انجیل را از حفظ داری ؟

نسطاس گفت : بلی ، از حفظ دارم .

سپس امام به رأس الجالوت ( بزرگ یهودیان ) رو کرد و فرمود : آیا تو هم انجیل را می خوانی ؟ گفت آری به جان خودم سوگند . فرمود سِفرِ سوم را بر گیر ، اگر در آن ذکری از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده . سپس امام ( ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر (ص) رسید ، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود : ای نصرانی ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول داری که من از انجیل باخبرم ؟

جاثلیق : آری .

 

سپس امام (ع) نام پیامبر (ص) و اهل بیت و امتش را برای او تلاوت کرد ؛ سپس افزود : ای نصرانی ! چه می گویی ، این سخن عیسی بن مریم است ؟ اگر تکذیب کنی آنچه را که انجیل در این زمینه می گوید ، موسی و عیسی هر دو را تکذیب کرده ای و کافر شده ای .

 

جاثلیق : من آنچه را که وجود آن در انجیل برای من روشن شده است انکار نمی کنم و به آن اعتراف دارم .

امام (ع) : همگی شاهد باشید او اقرار کرد ، سپس فرمود : ای جاثلیق هر سوالی می خواهی بکن .

 

جاثلیق : از حواریون عیسی بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علمای انجیل چند نفر بودند ؟

امام (ع) : از شخص آگاهی سؤال کردی ، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود . ( اما علمای نصاری سه نفر بودند : یوحنای اکبر در سرزمین باخ ، یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در رجاز و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود ، و او بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل بشارت داد . )

سپس فرمود : ای نصرانی ! به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسی داریم که ایمان به محمد داشت ، ولی تنها ایرادی که به پیامبر شما عیسی داریم این بود که او کم روزه می گرفت و کم نماز می خواند !

 

جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل کردی و پایه کار خویش را ضعیف نمودی و من گمان می کردم تو اعلم مسلمانان هستی .

امام (ع) : مگر چه شده ؟

 

جاثلیق : به خاطر اینکه می گویی عیسی ضعیف و کم روزه و کم نماز بود ، در حالی که عیسی حتی یک روز را افطار نکرد و هیچ شبی را ( به طور کامل ) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود .

امام (ع) : برای چه کسی روزه می گرفت و نماز می خواند ؟!

 

جاثلیق نتوانست پاسخ گوید و ساکت شد ( زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسی می کرد با ادعای الوهیت او سازگار نبود )

امام (ع) : ای نصرانی ! سؤال دیگری از تو دارم .

 

جاثلیق با تواضع گفت : اگر بدانم پاسخ می گویم .

امام (ع) : تو انکار می کنی که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می کرد ؟

 

جاثلیق در بن بست قرار گرفت و بنا به ناچار گفت : انکار می کنم ، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیت .

امام (ع) : حضرت الیسع نیز همین کار را می کرد و او بر آب راه می رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد ، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسی او را عبادت نکرد . حزقبل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد .

سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود : ای راس الجالوت ، آیا اینها را در تورات می یابی که بخت النصر اسیران بنی اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد ، خداوند حزقیل را به سوی آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد ؟ این واقعیت در تورات مضبوط است ، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمی کنند .

 

راس الجالوت : ما این را شنیده ایم و می دانیم .

امام (ع) : راست می گویی ، سپس افزود : ای یهودی این سِفر از تورات را بگیر و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتی از تورات کرد ، مرد یهودی تکانی خورد و در شگفت فرو رفت .

سپس امام رو به نصرانی کرد و قسمتی از معجزات پیامبر اسلام را درباره زنده شدن بعضی از مردگان به دست او و شفای بعضی از بیماران غیرقابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود : با این همه ما هرگز او را پروردگار خود نمی دانیم ، اگر به خاطر اینگونه معجزات ، عیسی را خدای خود بدانید باید « الیسع و حزقیل » را نیز معبود خویش بشمارید . زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانی را گرفت و سر برید و آنها را بر کوه های اطراف قرار داد ، سپس آنها را فرا خواند و همگی زنده شدند . موسی بن عمران نیز چنین کاری را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد ، تو هرگز نمی توانی این حقایق را انکار کنی ،زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند . پس باید همه اینها را خدای خویش بدانیم .

 

جاثلیق پاسخی نداشت بدهد ، تسلیم شد و گفت : سخن ، سخن توست و معبودی جز خداوند یگانه نیست .

سپس امام (ع) در باب کتاب اشعیا از او و راس الجالوت سوال کرد . او گفت : من از آن بخوبی آگاهم . فرمود : این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت : من کسی را دیدم که بر دراز گوشی سوار است و لباسهایی از نور در تن کرده ( اشاره به حضرت مسیح ) و کسی را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه ( اشاره به پیامبر اسلام (ص) ) گفتند : آری اشعیا چنین سخنی را گفته است .

 

امام (ع) افزود : ای نصرانی ، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود : من به سوی پروردگار شما و پروردگار خودم می روم و « بارقلیطا(1) » می آید و درباره من شهادت بحق میدهد . ( آنگونه که من درباره او شهادت داده ام ) و همه چیز را برای شما تفسیر می کند ؟

جاثلیق : آنچه را از انجیل می گویی ما به آن معترفیم .

 

سپس امام (ع) سؤالات دیگری درباره انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن بوسیاه چهار نفر : مرقس ، لوقا ، یوحنا و متی که هر کدام نشستند و انجیلی را نوشتند ( انجیل هایی که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است ) ، سخن گفت و تناقضهایی از کلام جاثلیق گرفت .

جاثلیق به کلی درمانده شده بود ؛ به گونه ای که هیچ راه فرار نداشت . لذا هنگامی که امام (ع) بار دیگر به او فرمود : ای جاثلیق ، هر چه می خواهی سوال کن ، او از هرگونه سوالی خود داری کرد و گفت : اکنون شخص دیگری غیر از من سوال کند ، قسم به حق که گمان نمی کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد.(2)

 

1- مقصود ازپارقلیطا یا فارقلیطا که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است، حضرت محمد (ص) می باشدو این پیشگویی در انجیل یوحنا در ابواب 14و 15 و 16 وارد شده است. 

2- کتاب سیره پیشوایان –مهدی پیشوایی

سپندار مذگان

 منبع در خاطرم نیست اما در بین یادداشتهایم برگه ای یافتم بدین مضمون که :

 برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.

 اگر دیرتر به خود آئیم تفکرمان را عقیم و هویت فرهنگی-تاریخی مان را از ماخواهند گرفت. به همین سادگی که میبینیم!

باران

پرنده را ديده اي در قفس ؟ وقتي براي پر كشيدن بي تابي ميكند.

 باران كه ميبارد من حس آن پرنده را دارم ،‌ اسير اين ميزهاي اداري و چهارديواري ها !

پي نوشت:

               – خداوندا ، باران و شكوه نزولش !!! هزاران بار شكر به درگاهت .

               – بركات آسماني را دوست ميدارم بســـيار زيـــــاد . بخشندگي طبيعت بي نظير است… شار‍ژ دوربين تمام شده بود ، ديدني بود … افسوس !

صبا

*
به همكارم ميگويم : 5 روز گذشته 10 ساعت هم نخوابيده ام ، در جوابم گفت :‌ » ولي فكر ميكنم از وقتي كه من شروع بكار كردم شما خواب درستي نداشتي .»  خوب كه فكر ميكنم ميبينم حق با اوست 4 ماه از شروع كارش در اين قسمت ميگذرد و  من پنج ، شش ماه شايد هم بيشتر است كه در برزخ به سر ميبرم !

سرم را به صندلي تكيه داده ام ، چشمانم ميسوزد از بي خوابي و همچنان سردرد دارم ، حدود 48 ساعتي ست كه  نخوابيده ام . البته صبح حدود يك ساعتي خوابيدم ، به اين فكر ميكنم كه سايه مرگ چه سنگين است ، به قول حضرت امير از رگ گردن به تو نزديكتر است و تو معمولاً فراموش ميكني اين حقيقت تلخ را ، اي كه از ريشه نسيان به معناي فراموشي آمده اي و نام خود را انسان نهاده اي . فراموش ميكني كه پايان راه تنها تويي و تمام آنچه كه انجام داده اي .

*
چشمانم را باز ميكنم و از پنجره ي كنار پيرمرد نگاهي به بيرون مي اندازم  ، ابرها  و البته صاعقه ،‌هوا خوب نيست ، صداي نگران مهماندار در گوشم پيچيد كه به مسافر صندلي عقب ميگويد :‌كمربند را ببنديد هوا خوب نيست . چهره اش به دل مينشيند جوان است و خوش سيما البته كمي هم شيطنت دارد !

–           خوابي ؟

–           نه بيدارم ، سردرد دارم چشمام رو بستم .

برگشت به همسفر ديگرمان ، صدايشان را نميشنوم ، به صبا فكر ميكنم و غم تنهايي اش. وابستگي عجيبي به پدر داشت . خدايش بيامرزد پدرش از مردان نيك روزگار بود هر چند من تنها چند بار ديده بودمش اما از آنها بود كه خوبي هاي سيرتش صورتش را بسيار دلنشين نموده بود .

 چشمش كه به ما افتاد صداي گريه اش اتاق را پر كرد ، تا بحال او را گريان نديده بودم ، هميشه خنده بر لب داشت اما امروز غم سراپاي وجودش ، عاشق پدر بود.  ،  12 ساعت در راه بوديم براي ديدنشان  و تمام راه به جمله اي كه شايد قدري آرامش كند فكر ميكردم اما پيدا نشد ، صبح حدود 10 رسيديم . با ديدنش تنها توانستم در آغوش بفشارمش ، بي هيچ حرفي و او ميگريست . گريه اش اشك را روانه گونه هايم كرد . دو همسفر ديگرم از لحظه ورودمان گريه ميكردند ، تمام سعي م را ميكردم كه گريه نكنم ، از گريه بر مسافر ديار باقي خوشم نمي آيد ، خواندن فاتحه و آيات قرآن را ترجيح ميدهم  .  تا حدود 10شب با آنها بوديم.  صبا آرامتر شده بود ، سالار هم همينطور . از عصر حتي با شوخي هايمان لبخند هم ميزدند ، هر دو شان . لبخندشان هر چند كوتاه و گذرا بود اما قوت قلبي شد برايم .

صداي آقاي مسني ميآيد :‌ » خانوما شما با هم هستيد؟ هر سه نفر؟ » قبل از اينكه حرفي بر زبان آورم ادامه داد : « خانوم عقب جاي خالي هست اگه دوست داريد ميتونيد صندلي تون رو عوض كنيد.» . لبخند ميزنم : تشكر آقا ، با هم هستيم . ممنون از توجه تون . تعجب ميكنم ، چرا فكر كرد من تنها هستم! شايد چون غرق در خودم هستم وآندو مشغول صحبت . ميگويم :

– ‌ چه خوب شد اومديم يعني رفتيم !

–          آره ، روحيه شون خيلي بهتر شد .

–          فكر نميكردم رفتنمون اينقدر مؤثر باشه و براشون با ارزش اونهم با اون جمعيت و اونهمه قوم و خويش. ولي دوست داشتم بدونه چقدر از ناراحتي و غم شون غمگينيم .

–          آره ، آروم شدند. وقتي تو داشتي حداحافظي ميكردي خاله ش به من گفت فكر نميكردن شما بياين اونهم تو اين سرما و برف اما اومدنتون بهشون آرامش داد . انگار انرژي و انگيزه پيدا كردن. نميدونيم چطور ازتون تشكر كنيم .

–          خدا رو شكر.

پي نوشت :

–          احساس رضايت ميكنم ،  بعد از مدتها .