*
سردرد دارم … چهار روز است !!! علتش چيست ؟ نميدانم . شايد به دليل آلودگي هوا باشد ، شايد هم چشمانم. نه كتاب ميتوانم به راحتي بخوانم ،‌نه ميتوانم راحت كارم را انجام بدهم ،‌نه …..

 از آنجائي كه  اهل دكتر رفتن نيستم نميدانم چند روز ديگر بايد اين درد را تحمل كنم .

*
به شدت بي حوصله هستم ، بهم ريخته و كلافه . انگار هيچ دليلي نيست براي ادامه راه . من كه عاشق  كتاب و فيلم هستم ، چند ماهيست حتي حوصله اينها را نيز ندارم.

شايد حق با جناب استاد است ، براي دوباره ساختن بايد همه چيز را بهم ريخت ،‌تمام ذهن را بايد از نو ساخت اما….. نميدانم ……. ترديد تمام وجودم را در بر گرفته ، سعي ميكنم بخوانم ميدانم كه بايد بيشتر و بيشتر در موردش بدانم و اين وظيفه هر كسي ست اما انگار شكستن قالب هاي چند ساله بسيار سخت تر از آنست كه تصور ميكردم. دوست دارم همه چيز را بدانم اما جناب استاد همواره ميگويد از همين اندكي كه ميداني شروع كن اگر توانستي عمل هم كني آن وقت به دنبال دانستن چيز ديگري باش ، چون معيار هر كسي به عمل اوست نه دانسته هايش! چه بسيارند آنها كه خيلي ميدانند اما حتي به قدر ذره اي  عمل به دانسته ها در آنها نيست. انگار هر نسخه اي را فقط براي ديگران تجويز ميكنند! مبادا از آنها باشي!

مدام با خود تكرار ميكنم : مبادا از آنها باشي ، مبادا از آنها باشي ،‌مبادا از آنها باشي! و بعد باز هم با خود زمزمه ميكنم « از همين اندكي كه ميداني شروع كن اگر توانستي عمل هم كني آن وقت به دنبال دانستن چيز ديگري باش .»

جناب استاد گفت : هر زمان كه احساس كرديد آماده بهم ريختن خود هستيد اگر دوست داشتيد ميتوانيد روي كمك من حساب كنيد. اما نميدانم آيا 4 ماه كافيست؟ آيا آمادگي بهم ريختن را دارم! نميدانم. حالم خوش نيست! مدتها ست كه حالم خوش نيست! كلافي سر درگم مانند خوره به جان ذهن و روحم افتاده !

Advertisements