نميدونم چرا هركي اين فيلم اخراجي ها رو ديده ميگه طنز محشريه…خيلي خنده داره ، فلان و بهمانه… من ديشب فيلمشو ديدم ، يكي از دوستاي بابك آورده بود براش خيلي هم با كيفيت و خوب…ساعت 11 يه سينماي خانوادگي راه انداختيم! ميگن فيلم خنده دار! ولي من كه از اول تا آخر فيلم اكثر صحنه هاش يا حرص ميخوردم يا اشكم جاري بود!!

اول فيلم كه همش واقعيت تلخ حاكم بر اين جامعه مسخره ايه كه برامون ساختن ، آخر فيلم هم تماماً حقيقت محض ظلم وحشتناك جنگ 8 ساله اي بود كه به مملكتمون تحميل شد… ديدن صحنه هاي وحشتناك جنازه ي بچه هايي كه شيميايي شده بودن ، ديدن صحنه اي كه براي باز كردم ميدون مين داوطلبانه و بدون هيچ حرفي وارد ميدون مين ميشدن و و و و … شايد براي تو و خيلي هاي ديگه بيشتر ديالوگ ظنزآميز بعضي صحنه هاي فيلم جلب توجه كنه ولي براي من ديدن اين صحنه ها فقط باعث بهم ريختن اعصابم و جاري شدن اشكم شد…طوريكه تا صبح به اين صحنه ها و صحبتهاي پدرم فكر ميكردم!

وقتي از پدر پرسيدم : بابا؟ اين چيزا حقيقت داره؟ تازه ديدم بيشتر از من اشك تو چشمهاش جمع شده بود! از وقتي 24 روزه بودم تا دقيقاً 8 سالگيه من پدرم جبهه بود، يادم مياد گاهي صدامون رو روي كاست ضبط ميكرديم و چند تاعكس ميگرفتيم و براي پدري كه چند ماه بود به خونه نيامده بود ميفرستاديم…كمتر پيش مياد اشكهاي پدرم رو ببينم يعني تنها جائيكه اشك پدر رو ديدم زمان فوت صميمي ترين دوستش (دائي محمدم) بود… اما ديشب ديدم بغض كرده بود ، وقتي بعد از تماشاي فيلم پرسيدم كه: بابا واقعاً اين آدما تو جبهه اينطوري خودشون ميرفتن روي مين؟؟؟ (وسط سوال گريه م گرفت) در جوابم گفت: ديدن اين فيلمها صحنه هايي كه بهترين و صميمي ترين دوستانم روي خاك ميفتادن و يا براي پيدا كردن جنازه هاشون ميرفتيمو جلوي چشام تداعي ميكنه ، در حاليكه سعي ميكرد بغضشو پنهون كنه گفت: صحنه ي آخره فيلم منو ياد يكي از همون روزا انداخت،  مهدي يكي از شوخ ترين و بهترين پسرايي بود كه ميشناختم، گفت بعد از يكي از درگيريها فكر ميكرديم زخمي شده دنبالش ميگشتيم ، در حاليكه دنبال مهدي بوديم يكي از بچه ها رو ديديم 6 تا تير به دست چپش خورده بود و بدنش غرق خون ، يه تيكه پارچه به بالاترين قسمت دستش بستيم كه خون كمتري بره، حالش خيلي بد بود گفت يه نخ سيگار دارين؟؟ نترسين خوبم شايد دستم قطع شه نميميرم!  چند متر جلوتر هم جنازه مهدي رو پيدا كرديم كه غرق خون شهيد شده بود … نميدونم چي جلوي چشماش زنده شده بود كه براي پنهان كردن اشكهايي كه به وضوح توي چشمش ديده ميشد يه سيگار روشن كرد و بلند شد و رفت داخل اتاقش.

 بابا ميگه: بهترين و باصفاترين دوستام ، آدمهايي كه تمام معناي كلمه انسان و انسانيت توي رگهاشون جاري بود، اونائيكه مرد حقيقي بودن رفتن و ما بيچاره هاي بد اقبال كه حتي لياقت مرگ هم نداشتيم و تنها يادگاريمون از جنگ اين تيكه تَركِشهاييه كه توي تنمون مونده!(چشمام از تعجب گرد شد!)رو وسط اين بوقلمون صفتهايي كه چند صباحي وجود حقير و ناچيزشون اون خاكهاي مقدس رو كثيف كرد! تنها گذاشتن تا بمونيم ،ببينيم و عذاب بكشيم كه چطور برگشتن و هزار سوء استفاده از حضور كمرنگشون توي جبهه كردن. بغض بابا شكست و بدون حرف ديگه اي رفت به اتاقش و لامپ رو خاموش كرد.

باورم نميشه ، من حتي نميدونستم بابا تركش خورده ، وقتي به مادر نگاه كردم ، گفت: خيلي دلتنگ اون روزاست كه ناغافل از تركش حرف زد، دوست نداره كسي بدونه جانبازه جنگ بوده! برام عجيبه خيلي عجيبه، شنيدن اين حرفا از پدري كه اصلاً‌از اين رژيم خوشش نمياد..فكر ميكردم اين حرفها مال فيلمهاست، ولي ميبينم ظاهراً‌حرفِ دلهاييه كه واقعيت اون روزها رو لمس كردن، حرفهائيكه چون همدمها و هم صحبتهاشون نيستن توي سينه هاشون حبس كردن … بابا وسط صحبتهاش يه آه عميق كشيد و آروم انگار كه با خودش زمزمه كنه گفت:«اون جووناي اون روزا كجا و اين جووناي اين دوره كجا؟ كجا بو.ديم و به كجا رسيديم!»

وقتي آلبوم عكسهاي جبهه  پدر رو ورق ميزنم ( يه آلبوم عكس خيلي بزرگ از روزهاي جبهه وجنگ ) چهره ي آدمايي كه توي اون عكسهاست(كسانيكه يا همون روزا شهيد شدن ، يا بعدها بخاطر شيميائي بودن و عوارض جنگي جونشونو از دست دادن) دوست داشتني و دلنشينه ، نميدونم چي تو وجود اون آدمها بود ، خوش قلبي؟ مردانگي؟ انسانيت؟ از خود گذشتگي؟ غيرت و تعصب ملي؟ چي آخه؟؟ چي باعث ميشه آدم جونشو بگيره توي دستش و وارد ميدون مين بشه؟ چي باعث ميشه با اينكه ميدونن اينكار يعني يك عمر درد و عذاب و در نهايت دردناكترين مرگ باز هم  كلاه هاي ضد شيميايي خودشونو در بيارن بزارن روي صورت دوست و هم سنگريشون؟؟ به قول بابا مردهاي اون سالها يا جسمشون و يا روحشون برا
ي هميشه همون جا موند.

ميخواستم يه فيلم ببينم يه كم بخندم ، ببين چي شد… يكي دو ساعت گريه، يك ساعت نشستن پاي صحبتهاي پدر و نتيجه : درگير شدن فكر و ذهنم با اين خاطرات پدر.

پي نوشت:

     همكارام دارن در مورد فيلم اخراجي ها حرف ميزنن و ميخندن! من با شنيدن اسم اين فيلم بايد ياد چي بيفتم؟ بعضي ديالوگ خنده داره فيلم؟ صحنه هاي دلخراش فيلم؟ يا صحبتها و خاطرات پدرم؟

     امروز دقيقاً يك سال از روزي كه توي اين اداره شروع بكار كردم ميگذره، دقيقاً يكسال توي بخش دولتي مشغول كار شدم ، ولي خوب بايد اعتراف كنم كار تو بخش خصوصي لذت بخش تره، هرچند امنيت شغلي در بخش دولتي بيشتره اما از نظر معلوماتي بخش خصوصي محيط مناسبتريه براي رشد و ارتقاء دادن سطح دانش و معلوماتِ… بخش دولتي فقط مختص سركوبي استعدادهاست! اميدوارم امسال سال بهتري باشه از نظر كار و روابط كاري.

Advertisements