ديريست تنها مانده ام در اين كوير زندگي ، احساس هم گم كرده راه خويش را در كوچه هاي زندگي!

گمگشته ام در اين ديار ، در جستجوي زندگي، تنها سرابي مانده است در جاده هاي اين كوير،

اينك كويرم گشته پر ، از كاكتووس خاطرات ، آن ريشه هاي پردوام در لحظه هاي ناب ناب،

يادآور آن روزگار مي افكند لبخندها را بر لبم ، يا شايدم اشكي به چشم سيه م،

اما بس است اين زندگي، در كوچه هاي خاطرات، اينك زمان رفتن است،رفتن به دنياي كنون،

دل كندن از آن خاطرات ، هر چند هرگز سهل نيست ، اما چنان هم دور نيست،

آري من اكنون ميروم از كوچه هاي خوب و بد در اين سراي خاطرات،

رفتن به سوي زندگي، با يك اميد  با يك هدف، آن هم اميد بودنت در اين مسير زندگي،

نور حضورت در دلم اميد روشن می كند ، شايد نبينم من به چشم اين بودنت را خوب من،

ليكن اميدت در دلم همواره نوري افكن، همواره نوري افكند، همواره نوري افكند.

Advertisements