دیوانگی هم عالمی داره! خصوصاً برای اهلش. 

Advertisements

در كوچه هاي زندگي…

ديريست تنها مانده ام در اين كوير زندگي ، احساس هم گم كرده راه خويش را در كوچه هاي زندگي!

گمگشته ام در اين ديار ، در جستجوي زندگي، تنها سرابي مانده است در جاده هاي اين كوير،

اينك كويرم گشته پر ، از كاكتووس خاطرات ، آن ريشه هاي پردوام در لحظه هاي ناب ناب،

يادآور آن روزگار مي افكند لبخندها را بر لبم ، يا شايدم اشكي به چشم سيه م،

اما بس است اين زندگي، در كوچه هاي خاطرات، اينك زمان رفتن است،رفتن به دنياي كنون،

دل كندن از آن خاطرات ، هر چند هرگز سهل نيست ، اما چنان هم دور نيست،

آري من اكنون ميروم از كوچه هاي خوب و بد در اين سراي خاطرات،

رفتن به سوي زندگي، با يك اميد  با يك هدف، آن هم اميد بودنت در اين مسير زندگي،

نور حضورت در دلم اميد روشن می كند ، شايد نبينم من به چشم اين بودنت را خوب من،

ليكن اميدت در دلم همواره نوري افكن، همواره نوري افكند، همواره نوري افكند.

راز و نياز

 

خدايا!
نيک آگاهم که زندگي تماما صحنه ي بازي ست،
بازي بي رحمانه
ولي مي دانم که همه براي بازيهاي حقيرانه خلق نشده ايم.
خدايا!
مرا به بازي کوچک شکست مکشان،
بگذار به زندگي بينديشم به مانند آوردگاهي که بازيگرانش را با دست خويش مي گزيند.
خدايا!
نگذار تسليم سختي ها شوم چون مي دانم هيچ لحظه اي را نمي توانم از تو باز پس گيرم ،
آگاهم گردان,تو بر فراز ايستاده اي و تا پايان راه را نظاره گري،
در لحظات خطيردر امانم دار.

قلب من

گاهي یک حکایت و یا داستان، چنان تأثیر عمیقي بر وجودت می گذاره که تا مدت ها غرق مي شي تو افکار و دنیاي خودت. از جمله حکایت زیر:

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب اوكاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب اوبه راستي زيبا ترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، باصدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاهكردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب اوبرداشته شده و تكه هايي جايگزين آن ها شده بود ؛ اما آن ها به درستي جا هاي خالي راپر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاطشيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن ها را پر نكرده بود . مردم با نگاهيخيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كهقلب زيبا تري دارد . مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : تو حتماًشوخي مي كني …. قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش وبريدگي است ؟ پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد ، اما من هرگزقلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقمرا به او داده ام ؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او همبخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اماچون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايمعزيزند ، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقت ها بخشي از قلبم را بهكساني بخشيده ام . اما آن ها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند ، اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارمكه آن ها هم روزي بازگردند و اين شيار هاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارشبوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟؟ مرد جوان بي هيچ سخنيايستاد . در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلبجوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلبمرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيباتر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .