You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2009.

دلم باران می خواهد  و قدم زدن در هوای بارانی .

گاهی تنهائی بیش از حد آزار میدهد تو را .

LAle

اولین ساعات اقامت در لاله !
بعد از ظهر رسیدم ، وسایل را گذاشتم و با عجله خود را به کلاس رساندم . بعد هم رفتم و کمی خرید کردم . تقریباً یک ساعت است برگشته ام . حس غریبی است ، هنوز گیج هستم ! فقط آخر هفته ها را قرار است اینجا باشم .

 

*

دومین روز هم تمام شد . دیشب را مهمان دوست جان بودم . امروز اما تقریباً تمام زمانم جز ساعاتی که در کلاس بودم با افرادی سپری شد که چند ساعتی از آشناییم با آنها میگذرد . فرصتی بود برای شناخت بیشتر . درنظرم دوست داشتنی و مهربان هستند . 

برگی دیگر از دفتر عمرمان ورق خورد .

 « 30 مهر 88 . لاله . ساعت 20 دقیقه بامداد »

2364413-b

به لطف دوست نازنینی صدای خنده امشب ، دقایق زیادی فضای اتاقم را پر کرده بود . خنده های ناب ! ریسه رفتن و پخش شدن از خنده های آنچنانی !

یک دنیا سپاس  حکیم جان .


پی نوشت :

                  بماند به یادگار

Change

زمانی فرا میرسد که نیاز مبرم به تغییر را با تمام وجود لمس میکنی. ازین همه حس و حال به دور از خوشی به تنگ آمده ام . وقتش  رسیده که تغییری ایجاد شود ! اینجا مینویسم و میگذارم تا مدتها…شاید ملکه ذهنم شود. برای رسیدن به آنچه میخواهم باید چون پیشترها دوباره برنامه زندگی م را درست و اصولی تنظیم و بر طبق آن در مسیر حرکت کنم !

اول : زمانی را که در دنیای مجازی صرف میکنم کاهش میدهم نهایتاً میشود نوشتن وبلاگ . ( و فرندفید، فیس بوک ، توئیتر و …. از لیست فعالیتهای اینترنتی تا مدتی حذف میشوند ! )

دوم: برنامه درسی را با جدیت بیشتری پیگیری و اجرا میکنم .

سوم: برنامه کاری را بیشتر و دقیقتر اجرا میکنم . در زمان مشخص و تعیین شده تمام کارها انجام میشوند .

چهارم : زمان بیشتری را به مطالعه اختصاص میدهم.

پنجم : زبان انگلیسی را تمام میکنم و آلمانی را شروع میکنم .

ششم: عکاسی را شروع میکنم .

هفتم: زمان بیشتری را به خانواده و دوستان اختصاص میدهم .


پی نوشت:
             
-  این لیست قابلیت تغییر و اضافه شدن آیتم ها را دارد ! :دی

qatarya_zTpVLEsUEx

*
 نوشتن شاید تسکینی باشد بر آنچه  گفتنی نیست  .

*
  گاهی شنیدن یک موزیک تو را سوار بر بال های زمان میبرد تا روزهای خوش یا ناخوش….روزهای شیرین یا تلخ..روزهای خوب یا بد ! میبرد به آن روزها که  دوستشان نداری و یا شاید دوستشان داری ! روزهایی که حتی نمیدانی چه حسی نسبت به آنها در تو هست . روزهایی که گذشتند و جز غباری از خاطره در ذهن چیزی نماند از آنها .

 *
حالم خوش نیست این روزها. به نوعی مات و مبهوتم .جریان را خواهم نوشت رمانیکه از این بهت و حیرت خارج شدم !
 این دوره ناخوشی ما طولانی تر از همیشه شده . چکار باید کرد؟
حس و حوصله هیچ کسی و هیچ حرفی نیست . با آدمها از پشت نقاب خنده و لبخند همصحبت میشوی . وقتی میپرسند «چه خبر؟ همه چی روبراهه .» لبخندی میزنی تلخ ولی کسی تلخی آنرا نمیچشد و در پاسخ «روبه راهی؟» تنها بیان یک کلام : شکر .  

*
اینکه هنوز هستم و نفس میکشم با اتفاقات این چند روز اخیر ، بزرگترین علامت سوال  همراه با بهتی عجیب است در ذهن پر هیاهوی من آنهم در میان تمام  بی حوصلگی ها !

*
   دلم برای خنده های ناب غنج میرود!

2nk6g48

چه زود سه سال گذشت .
انگار که چشم بر هم زدنی بود . و در عجبم از این همه تغییر و تحول بینشی ، تفکری ، رفتاری ، نوشتاری و گفتاری !

Accident

- امروز تا یک قدمی مرگ رفتم و برگشتم . هنوز در شوک هستم از اتفاق امروز و تا همین لحظه در این فکر که اگر امروز آخرین روز عمرم می بود چقدر کار ناتمام داشتم و چقدر دلجوئی و چقدر دوست و آشنا که باید بهشان میگفتم به اندازه تمام قطرات باران های پائیزی و بهاری دوستشان میدارم و ناگفته رفتم !

 

اکتبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر   نوامبر »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31