You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2008.

 روي ابرها سير ميكنم ! از فرط خوشحالي و هيجان !!!! خيلي خيلي خوشحالم !

امروز صبح خبر غافلگير كننده اي به من داده شد!

اطلاع دادند كه محل كارم تغيير خواهد كرد! و نميدانم بايد خوشحال باشم يا ناراحت! راستش قدري دچار استرس شده ام ! ۲ سال زمان صرف شد براي تسلط بر امور محوله به اين واحد و بي انصافي ست اگر اقرار نكنم كه كارهاي بسياري ياد گرفتم  : كنترل پروژه هاي عمراني ، برآورد بودجه سالهاي آتي . برآوردهاي آماري ، كارشناسي و آناليز قيمت هاي پيمانكاران ،  بررسي گزارشهاي دريافتي از ساير واحدها و  تهيه گزارش عملكردهاي ماهانه و سالانه ! نظارت بر عملكرد پيمانكار و گزارش به دفتر قائم مقام ! چند ماهي هست كار سازماندهي شده و تقريباً همه چيز درست و با كمترين اشتباه انجام ميگيرد!! ظاهراً روزهاي پاياني مأموريتم در اين واحد است!اما چرا بايد به جايي بروم كه درست وضعيت دو سال پيش واحد فعلي ام را دارد!

پيش از ظهر كه آقاي رئيس (دائي جان) مرا به اتاقش خواندند و خبر را گفتند! عنوان كردند : – بايد معاونت …… رو  به هم بريزي! حسابي بي سرو سامون و بهم ريخته ست! يه نفر ميخوان كه به عنوان مسئول آمار و اطلاعات و مسئول واحد كامپيوتر شروع بكار كنه و در مقابل يك نيرو در اختيار واحد ما قرار بگيره ، منم اسم شما معرفي كردم! بايد خودتو نشون بدي!!! ( راستش بيشتر ناراحت شدم تا خوشحال! از طرفي تازه به اينجا دلبستگي پيدا كرده ام و از طرف ديگر شنيده ام معاونت ……. و آقاي …. با كاركنان واحدشان برخوردهايي دور از ادب دارند و لحن كلامشان فوق العاده زننده است !!!!!! و تنها چيزيت كه هرگز نميتوانم تحمل كنم توهين بي دليل! است)

در جواب گفتم: چه بد! آقاي مهندس!!! كار اينجا تازه منظم شده و خيلي هم كارش زياده ! هر كسي نميتونه تمام كارهاي روزانه رو درست انجام بده ،بايد خيلي دقيق و منظم باشه و … . اما خوب به قول آقاي رئيس: – اينطور براي شما بهتره! تا اينجا هستي هرقدر هم زحمت بكشي چون خواهرزاده ي رئيسي زحمات و تلاشت به چشم نمياد!

راستش صحبت آقاي رئيس كمي مرا دلخوش كرد ، هر چند تا در محيط جديد و شرايط كاري قرار نگيرم  هيچ چيز مشخص نيست اما خوب مطمئناً بهترين اتفاق در زندگي كاري من اين ست . و مطمئناً‌ همه چيز به بهترين وجه پيش ميرود به اين موضوع ايمان كامل دارم !

فعلاً كه شرح وظايف را براي سميرا يادآور شده ام ، وقتي به چهره اش نگاه ميكنم خنده ام ميگيرد! بعد از چند لحظه مكث با ناراحتي ميگويد :‌ – رويا!!!! سرگيجه گرفتم!! اينهمه كار چيه ؟؟؟  يعني جدي داري ميري ؟! ( بغض در ميان صدايش پيچيده!! ) ببين من نميخوام تو بري ، برو به دائيت هم بگو !! فايل مربوط به گزارشهاي روزانه را در مقابلش گذاشته و نحوه تهيه گزارشات را برايش توضيح ميدهم . لبخند من ظاهراً بيشتر ناراحتش ميكند !

اوايل به خاطر عدم شفافيت وظايف گاهي برخوردها و تنش هايي بين من و همكاران پيش مي آمد (‌به دليل نارضايتي رئيس از عملكرد و گاهاً پرخاش و برخورد تند با من آنهم به خاطر همكاران!!) اما چند وقتي هست كه همگي اساس كار برايشان روشن شده و اغلب نه تنها گله از كار زياد ندارند بلكه در طي انجام كار اغلب با من مشورت نيز ميكنند و جو صميمانه اي بر محيط حاكم شده است. تصور نميكردم رفتن از اين محيط تا اين حد ناراحتم كند! اما خب  هر آمدني رفتني در پي دارد ، فعلاً كه يك دو روز آينده را نيز هستم .

بغضي گلويم را ميفشارد و دلم را چنگ ميزند ! 

بعد نوشت:

                                                        ميناي عزيـــــزم

                                             تولدت مبارك   

        با آرزوي بهترين و به يادماندني ترين لحظات ، خاطرات و شادي ها برايت نازنينم 

اَللّهُمَ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الدُّنْياوَالْاخِرَةِ ،
اَللَّهُمَ ارْزُقْني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ اَلَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ.   
 پروردگارا ! مرا به واسطه حسين(ع)نزد خود در دو عالم وجيه و آبرومند گردان،
پروردگارا ! شفاعت حسين(ع) را روزي كه بر تو وارد شوم نصيبم بگردان و مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا با حسين (ع) و اصحابش كه در راه خدا جانشان را نزد حسين (ع) فدا كردند (همنشين و هم صحبت) باشيم.

سالهاست آرزوي زيارت بين الحرمين برايم آرزويي دست نيافتني شده ! هر بار كه عزم سفر دارم اتفاقي پيش مي آيد !  اين روزها دلتنگي ام براي بارگاهشان بيشتر و بيشتر ميشود.

در بلاگ آني مطلبي ديدم :

روباه گفت: – آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست

 

*
اين روزها خيلي دوست دارم چيزي بنويسم ، اما چرا هر بار كه مينويسم ناخواسته محو ميشوند ؟!  پندارم ديگر حرفها بيان كردني نيست ! 

 

*
 بعد از مدتها امروز فرصتي پيدا شد براي خواندن دست نوشته هاي دوستان . دلم تنگ شده بود براي اين نوشته ها!

 

از ديروز عصر دچار دلشوره ي عجيبي شده ام! نگراني عجيبي در دلم غوغا به پا كرده .

خداوندا ! آنهايي كه دوستشان ميدارم از هر بلايي مصون دار و زير سايه حمايتت حفظ كن و دلم را ميزبان آرامش .

 

ژانویه 2008
ش ی د س چ پ ج
« دسامبر   فوریه »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031