You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2007.
از چه دلتنگ شدي؟؟ دلخوشي ها كم نيست!
حرف گفتني كه نباشد از يك طرف ! از طرف ديگر چند تن از همكاران اخراج و بالطبع حجم كار تو زياد شده باشد وقت هم كم ، چند روزي هم مهمان عزيزي داشته باشي كه به محض اينكه از كار روزانه فارغ شوي با شوق و ذوق براي بيشتر بودن با مهمانت به سمت خانه راهي شوي ، با تمام خستگي كار همراه با مهمان براي خريد و يا گردش از خانه بيرون روي و زمان بازگشتت به خانه ساعت نيمه شب را نشان دهد! نتيجه چيست؟ همينكه ميبيني. اينجا سكوت و سكوت !
راستش اگر همه اين بهانه ها هم نبود بعيد ميدانم چيزي مينوشتم ، نوشتن به زور! كه نميشود ، ميشود؟؟؟ اگر هم بشود ، ميشود چيزي مثل اين. رفع تكليفي كه اصلا و ابدا به دل نمينشيند.
فكرهايي در سر دارم و حرفهايي براي گفتن. اما باشد به وقتش!
نميدانم چه در خواب ديدم ،يعني چشمانم را كه باز كردم هر چه به اين ذهن خسته فشار آوردم چيزي به ياد نياورد! اما خوب ميدانم صبح كه از خواب بيدار شدم دلم تنها يك چيز ميخواست! يك عشق ه ناب! ناب ه ناب! از آنهايي كه نميگويم مانند ليلي و مجنون و يا شيرين و فرهاد كه آنها مربوط به قصه هاست ، كه ليلي ، ليلي بود مجنون هم مجنون ، كه اگر من و تو هم ميتوانستيم مانند آنها عاشق باشيم و عاشق بميريم ديگر عشق ليلي و مجنون افسانه نميشد . اما لااقل عشقي ميخواهم كه بتوان تا ابد به خاطرش ماند! عشقي كه بگرياندت اما تو بخندي ! عشقي كه ارزش عمرت را داشته باشد … ميداني چه ميگويم؟ عمرت ! زندگي و هستي ات ! يعني تمام سهم تو از اين دنيا .
پيدا ميشود ؟
همايون شجريان هم دارد به خواست دلم دامن ميزند ، ميخواند :
چه غريــب ماندي اي دل
نه غمـــــــي نه غمگســاري
دلم چه سركش شده اين روزها! دست نيافتني هايي از منه بينوا ميخواهد ! طنابي ، ريسماني ، چيزي سراغ داريد تا رامش كنم؟
*
اولين باران پائيزي مي بارد و من همچون كودك بازيگوشي كه از نم نم باران و بوي خاك پر ميشود از شوق و ناخواسته به زير آسمان ابري ميدود ، مي دوم ، گونه هايم گر ميگيرند ازنوازشهاي باران و وجودم لبريز ميشود از حس زندگي! حكمتي در باران هست كه هميشه آرامشي خاص برايم به ارمغان مي آورد .
چه سرخوشي ايست لمس باران همراه با اين نوا
در هوااايت بيقرااارم بــــي قرااااارم رووووووز و شـــــب
سر ز كويت بــــر ندارم بــــــر ندارم رووووووز و شـــــب
انــــتظارم انــــــتظارم روووز و شــــب
زان شبي كه وعده كردي روووز وصل
رووووز و شب را ميشمااارم رووووز و شـــــب
در ميان اين قطارم رووووز و شـــــــــــــب
در ميان اين قطارم اين قطارم رووووز و شـــــــــــــب
*
از بزرگترين لذت هاي زندگي مخلوق دوپا ست يك نفس راحت و سرشار از آرامش كشيدن. دمي كه با فراغ خاطر به برون آيد و با آرامش خيال همراه باشد . من امروز از صبحگاهان در چنين حالي بسر ميبرم . حال خوشي كه از ديدار با دوست و همراز اين روزهاي عمرم بعد از چند هفته بي خبري ِ او ، مرا نصيب . همواره هم صحبتي و بحث و مجادله با مريم بانو مرا به بهترين ِ حالها و آرامشي ژرف ميرساند . حال گر اين بحث و مجادلات در منزل دوست هم و از لحظاتي پيش از غروب تا دقايقي بعد از سحر باشد ببين آرامشش چه زايدالوصف ست!
اغلب موضوع بحث ما در مورد عرفان و خودشناسي و خداشناسي ست ، تصور كن دو دوست بسيار صميمي ، يكي بي هيچ دين و مذهب خاصي و تنها معتقد به وجود موجودي لا يزال ، در اوج شك و ترديد به الهي بودن اديان در حال تحقيق در مورد آنها براي شناخت بهترين و در نهايت رسيدن به حقيقت محض و ديگري چون من! فكر ميكنم ميداني من نسبتاً روي دين و مذهبم اصرار و تعصب خاص خود را دارم . گاهي در ميان بحث هايمان چه جار و جنجالي بپا ميشود بيا و ببين . اما ميداني هرگز كسي ديگري را آزرده خاطر نميكند و گاهي كه به ندرت و نا خواسته پيش مي آيد در كمتر از آني متوجه اين آزردگي دل ديگري را بدست مي آوريم . شايد زيباترين نقطه عطف اين دوستي احترامي ست كه بر ارزشهاي ديگري داريم .
هميشه يار را شكر ميكنم به خاطر دوستي ام با مريم ، مريو بانو از دلايلي ست كه من بيشتر و بيشتر در مورد اعتقاداتم مطالعه ميكنم . هر چه بيشتر مي خوانم به عمق آن بيشتر پي ببرم و مصمم تر بر اين يگانگي و بهترين بودن ايمان مي آورم . چنين دوستي اي كه خواسته نا خواسته براي هر دويمان راه را روشن تر ميكند براي هر دويمان هزاران هزار بار ارزشمند و قابل احترام است . دوست داشتن و عشق ورزيدن به اين رابطه در لحظه لحظه ي دوستي مان موج ميزند .
ته تغاري ( درست نوشتم؟) خانه مان امروز راهي سفر احتمالاً 2… 3 ساله اي شد . وقتي هنوز قاطي آدم بزرگها نشده بودم با خواهش و تمنا از مادر اجازه ميگرفتم تا در آغوشش گيرم و برايش لالايي بخوانم .
چه زود 20 سال گذشت ! اين ماهها اغلب تا پاسي از شب از شيطنتهايش با من حرف ميزد . از بس كه اين ته تغاري ناز و عشوه و صد البته بيش از همه آنها غرور و ادعا! دارد .
هنوز به مقصد نرسيده جاي خاليش را براي پچ پچ هاي شبانه احساس ميكنم . من و وابستگي ؟!! باور نميكنم .
شهرام ناظری، اولین شوالیهی آواز ایران
بهانه ي فوق العاده ايست براي اينكه چون هميشه و اما اينبار دو چندان بر ايراني بودن خود ببالم.
به كوفه نگر! صدای پاهای علی در رمضان پیچیده است.
صدای پایش هنوز در گوش کوچه می آید
نفرین بر این کوچه ها که تاب قدمهای مهربانش را نداشتند
همان کوچه هایی که دیوارهایش شاهد نامردمانی بود که پاسخشان تیغ بود بر لطافت یاس
اندوه نگاهش زمین را خرد می کرد و سوز نهفته ای که در سینه داشت قلب اسمان را می لرزاند
سکوت مرده ی کوچه را صدای قدمهای رهگذر حیاتی تازه بود
اما گویی کوچه ها هم …
سکوت می کنم تا برای آخرین بار صدای قدمهایش را لمس کنم
آری
او میرود
و چه آرام قدم بر میدارد
با هر قدمش عرش به لرزه می افتد
نفرین بر این کوچه ها
نفرین بر مردمانش که نگاههای مهربان رهگذر را یارای دیدن نداشتتند
اذان امشب بغضی نهفته دارد
شاید او نیز چون زمینیان بیتاب رهگذر است
دیدگانم را می بندم
آخر هجرتش را تاب دیدن ندارم
و این نامردمان چگونه می نگرند بی قطره ای اشک
او قدم بر میدارد و اسمان سکوت می کند
پس از او کودکان با نوازش کدامین رهگذر خواهند ارمید؟
اندوه هجرتش سینه ام را می فشارد
و این اندوه مرا چه دشوار است
با که بگویم اندوهی که در سینه دارم
پس از او با که سخن بگویم؟
بغضی غریب در سینه دارد
و فریادهایش در چاه چه زیبا نجوا میکند با نسیم
خزان نگاهم را به بهار نگاهش عادت داده بودم
و او همچنان گام بر میدارد
از سابه ها می گذشت و به سوی نور می شتافت
و شوقی در نگاهش
گویی دیگر موسم وصال است با عشقی که سالها در انتظارش بود
صدایش می زدم
اما میرفت
گو یی در انتهای کوچه ندایی او را میخاند
…
چه سکوتی دارد امشب
گویی خاک مرده بر شهر پاشیده اند
و او دگر به میعادگاه رسیده است
در محراب ایستاد و قامت بست
شوقی عجیب در نگاهش بود
و چه ارام نجوا میکرد با معبود خویش
ایستادو قامتش چون سروبا دیدگانم عشق بازی میکرد
حمد و سوره را که می خواند شوقی غریب در صدایش موج میزد
به رکوع رفت
از شرمش قامت دنیا شکست
و میدانست که این قامت دیگر نخواهد ایستاد
بر خاست و با محراب وداع کرد
با رنج زمانه و نامردی مردمانش
دیدگان مهربانش را به دنیا بست و به سجده رفت
و گویی زمین در سجودش به لرزه افتاد
گویی زمین هم میدانست که این وداع آخر است
در گوش زمین وصیت کرد و با خاک وداع
و زمین و زمان فریاد میزد که از این سجده بلند مشو
شاید زمین توان جدایی از پیشانی مهتابیش را نداشت
و چه سنگین است این جدایی
از سجده بر خاست و ناگهان
…
ناگهان
صدایی عرش را فرا گرفت
به خدای کعبه که رستگار شدم
زمین و زمان فریاد میزدند و زمینیان حیران ، از ظلمی که بر او روا داشته بودند
محراب غرق خون بود و رهگذر گویی سفر را آغاز کرده بود
دیگر صدای پای رهگذر در کوچه ها نمی امد
دیگر کسی نبود تا اندوه کودکان یتیم کوفه را نوازش کند
آری
رهگذر می رفت و
می رفت و
می رفت…
امشب به یادش تا صبح خواهم گریست
خیره به خاک غربت زده ی کوچه
با شاید یکبار ، فقط یکبار دیگر صدای قدمهای رهگذر
آرامش قلب خسته ام گردد
…
آسمان را نظاره کن
گویی ستارگان از عرش هبوط می کنند…
اگر امشب خورشید را دیدی
سلام مرا نیز به او برسان
پي نوشت:
– ديشب محفلي داشتيم با جان جانان ، جاي همگي خالي ، راستي ناخواسته به ياد همه تان بودم .
