You are currently browsing the monthly archive for آگوست 2007.
ميدوني كه هفت عدد بســـــــيار مقدسي ه … از طرفي شروعم به عنوان يك انسان در يكي از همين ۷ هاي مقدس بود به همين دليل تقريباً اكثر برنامه ريزي هام روي همين عدد ميچرخه! مثلاًاگه قراره دسته گلي بخرم براي دوستي ، يا تغييري ايجاد كنم در چيزي و یا هر اتفاقي كه برام اهميت داشته باشه ، اون رو با هفت تنظيم ميكنم چون هميشه برام خوش يمن بوده !
از خيلي پيشتر ها ميخواستم اسم اين اتاق خلوتم رو تغيير بدم اما منتظر هفت بودم ، اون هم هفتي كه با شروع آدميّتم يكي باشه… و خب بالاخره رسيد روز موعود !
و چه لذت بخشه وقتی روز موعود با میلاد مسیحا همزمان باشه …
گاهی می بینیم که همه احساس می کنند یک چیزی بت است ، ولی جرات اینکه تبر را بردارند و آنرا بزنند ، ندارند و بخاطر همین ضعف مدتها بت ، بت می ماند ، علیرغم افکار عمومی و با اینکه همه فهمیده اند که دیگر این ارزشش را از دست داده و نقشی ندارد ، ولی جرات این را که نفی کنند ندارند.
« دكتر شريعتي »
من اين روز ها بت شكني هستم كه شكستن و خُرد و حقير شدن چيزها و كساني كه سالها چون بتي مقدس بودند را به نظاره نشسته ام … چه دردآور و خونين است اشكي كه به ديده نهان داري تا مبادا قديس و قديسه ات شكستن تو را همراه خود به تماشا بنشينند … و چه تلخ و سنگين ست بغضي كه يادآور اشتباه توست در طول ساليان عمر!
*
ميخوام جرياني رو تعريف كنم كه دليلش اين سوال آميرو بود : چرا وقتی پای دور هم بودن و پای هم وایسادن میشه همه در میرن؟…. وقتي دانشجو بودم چون درصد دروسم بالا بود هيچ كدوم از واحدهاي پيش نياز بهم نخورد و دروس اصلي رو برداشتم از بقيه ي هم كلاسي ها و هم ترمي هام خيلي جلوتر افتادم .. يعني تا اخر دوران دانشجوييم من معمولآً با بچه هاي ورودي سالهاي قبل كه يكي دو ترم از ما جلو بودن همكلاس ميشدم… ترم آخر 6 نفر از دوستانم و من يه درس 4 واحدي داشتيم كه براي بچه هاي دوره روزانه ارائه نشده بود و منم فقط 8 واحد داشتم براي ترم آخرم … باورت ميشه تشويق دانشگاه براي يه همچين دانشجوياني كه به اصطلاح نسبت به بقيه پيشروتر بودن چي بود؟؟ بالاجبار ميبايست واحد رو با بچه هاي شبانه بر ميداشتيم و در واقع براي گرفتن اون واحد درسي مثل دانشجويان دوره شبانه بايد هزينه پرداخت ميكرديم!!!!! وقتي من پرسيدم چرا بايد هزينه پرداخت كنيم اونم ماها كه نفرات برتر بچه هاي روزانه ايم ؟؟؟ جواب دادن : براي اينكه ياد بگيريد بي نظمي نكنيــــد !!!!!! و از هم دوره اي هاتون پيشي نگيرين !!!!!!!!!!!!!!! كه آموزش به خاطر 4..5 تا دانشجو و يه واحد درسي دچار مشكل بشه!!!(البته پيش ازين يكبار هم تو مراسم افتتاحيه كميته علمي رشته نرم افزار دانشكده يكي از بچه ها عنوان كرد ما كارهايي خواهيم كرد!! حتي ميتونيم رئيس دانشكده رو تغيير بديم! اين حرفها فقط در حد شوخي و مزاح بود ولي به خاطر اين جمله دو نفر از بچه ها كه يكيشون رئيس انجمن بود و ديگري معاون تا مرز اخراج پيش رفته بودن ، و منو هم از عضويت و فعاليت تو انجمن محروم كردن! اين موضوع توي ذهنشون مونده بود)
با توافق بچه ها يه نامه به رياست دانشگاه و وزارت زديم كه اينه تشويق دانشجويان اين مملكت؟؟؟؟؟ و با هم قرار گذاشتيم كه تحت هيچ شرايطي زير حرفمون نزنيم و قبول نكنيم و پاي حرفمون بايستيم … حدس ميزني نتيجه چي شد ؟؟؟! تشكيل كميته انظباطي!!!!!! و فكر ميكني چه كساني تو كميته انظباطي بودن؟؟؟ از 7 تا دانشجوي معترض تنها كسيكه توي كميته انظباطي حاضر شد من بودم!!!!!! بقيه ترسيده بودن اخراج بشن(البته الان كه به اين موضوع فكر ميكنم بهشون حق ميدم چون از نظر من آدم ترسو لايق هيچ چيز نيست ) بقيه رفتن و عذرخواهي كردن و گفتن به اصرار فلاني نامه رو نوشتيم و امضاء كرديم در صورتيكه اين قول و قراري بود بين هممون!! هر چند كميته گفت دو راه داري يا تعهد ميدي كه تكرار نشه اينجور اعتراضات و يا اخراج!!!!!!!!! من زير بار هيچكدوم نميرفتم ، در واقع قبول تعهد با پرداخت هزينه معادل بود … اما خب يكي از مسئولين آموزشي و اساتيد راهنما كه منو ميشناختن خدائيش خيلي هوامو داشتن و مثلاً از من به عنوان دانشجوي خوب و منظبط ياد ميكردن (البته اينو اونا عنوان ميكردن ، والا من خيلي از كلاسارو يا نبودم يا نيم ساعت دير
ميرسيدم و 20 دقيقه هم زودتر ميرفتم!) كلي با من صحبت كردن كه بعدها افسوس خواهي خورد كه چرا به خاطر همچين دوستان نالايقي تحصيل رو رها كردي! استاد رو خيلي دوست داشتم و شرمم اومد روي صحبتش حرفي بزنم به ناچار گفتم استاد حق با شماست ، اما شما بگيد من چرا بايد پول بدم براي درس خوندن ؟؟ اونم در شرايطي كه همكلاسي هام از من يكي دو ترم عقب ترن !! و از اينها گذشته حالا كه همه ي بچه ها پا پس كشيدن و من تنها موندم!(شايد از معدود دفعاتي بود كه من توي دانشكده بغضم گرفت و اشكم راه افتاد! اونم فقط استاد ديد) وقتي سماجت منو ديد با رئيس دانشكده صحبت كرد و نهايتاً ماجرا ختم به خير شد البته بدون هيچ تعهدي! … راستش اگه يكي از مسئولين آموزشي نبود شايد اخراج ميشدم ولي خب لطف خداوند شامل حالم شد … از طرفي به خاطر جسارت و شهامتم البته بهتره بگم كله شقّيم هزينه ي اون كلاس رو هم از من نگرفتن !!!!
جدا يك هفته واقعاً اعصاب خوردي بدي بود اما همينكه در نهايت به حقم رسيده بودم برام لذت بخش بود هر چند تمام ترم مسئولين حراست هر طور تونستن اذيتم كردن … اما هيچ يك از آزار و اذيت هاي حراست برام اهميتي نداشت ، چيزيكه مثل خوره به جونم افتاده بود ، دوستان نيمه راه و صحبت هاشون بود ، بعد از اينكه سر كلاسم حاضر شدم با وقاحت گفتن از اول هم معلوم بود كه تو پارتي داري و ميدونستي كه هم استاد حمايتت ميكنه هم خانوم فلاني به همين دليل قبول كردي و روي حرفت ايستادي و حتي تو كميته انظباطي حاضر شدي !!!!!!! شما جاي من بودي چه ميكردي ؟؟ من كه فقط نگاشون كردم ، از شدت عصبانيت نميدونستم چي بايد بهشون گفت ، فقط با خودم گفتم شماها حتي ارزش اينكه عصبانيتم رو ببينين ندارين … خيلي خونسرد و با نيشخند گفتم : ميدونين من نميگم از شماها بهترم ها ، نه شماها همه از من خيلي بهتر و درست و حسابي ترين!! من فقط يه فرق بزرگ با شماها دارم … اونم اينكه به ندرت پيش مياد غرور و شخصيتم رو زير سوال ببرم!! و بي دليل عذر خواهي كنم اونم براي چيزي كه حق واقعيمه … شماها درست ميگين پارتي داشتم ولي پارتي داشتنم به خاطر خوش برخورديمه ، پبه خاطر اينه كه همشون ميدونن من از روز اول دانشگاه هم كار ميكردم هم درس ميخوندم اونم تو اين شهر!! اين باعث شد حمايتم كنن … خانوم فلاني ازم حمايت كرد چون هرگز تو بخش آموزش بد برخورد نكردم و پولم رو به رخ آدمها نكشيدم! اما اينا مهم نبود ، (آميرو جواب سوالت اينه) مهم اين بود كه ترسو نبودم ، مهم اين بود كه قول داده بودم پاي قولم ايستادم و عواقبش رو هر چه كه بود پذيرفتم مثل آدمهاي ترسو فرار نكردم … تمام مدتي كه من حرف ميزدم عصبانيت و نفرت تو چشماشون موج ميزد !! اما نميدونم نفرت از من بود ، ازينكه حقم رو گرفتم يا نقرت به خاطر حقيقتي كه تو چشماشون زل زدم و به زبون آوردم … ديگه تا آخر ترم حتي سر كلاس هم كنارشون ننشستم!!! بعد از اون ماجرا تصميم گرفتم ديگه هرگز روي قول و قرار ايراني جماعت حساب نكنم و اعتمادي به قولشون نداشته باشم .. وقتي قشر تحصيل كرده و مدعي تو زرد از آب در ميان چه توقعي از اقشار ديگه؟
یک سوال : چرا دستت را می شویی ؟
حتما جواب می دهی : برای رفع غبار !
می پرسم : با غبار نشسته بر دل چه می کنی ؟
سوال بعدی : جسمت را چرا استحمام می کنی ؟
جواب می دهی : برای رفع آلودگی
می پرسم : روحت را کجا استحمام می کنی ؟
به راستی حمام روح شما کجاست ؟
سوال بعدی : ظاهر و اندام خود را در کجا می بینی که کاستی های آن را برطرف کنی ؟
جواب می دهید : در آینه
می پرسم : روحت را در کجا می بینی ؟
به راستی آینه روحت کجاست تا کاستی های خود را در آن ببینی ؟
شما بهترین خوردنی ها را با وسواسی خاص جمع کرده و به دهان می گذاری و آن می شود غذای جسم شما !
غذای روح شما چیست ؟
تا به حال به این سوال فکر کردی ؟
آیا واقعا جوابی داری ؟
دیروز یه دعوتنامه رسید دستم که امشب وزارت کشور جشنی برپاست شما هم تشریف بیارید !! راستش من معمولاْ ازین دعوتنامه ها برام میفرستن اما میدونی که ماههاي اخير خیلی حوصله ی جاهای شلوغ رو نداشتم … ولی خب این روزها (گوش شیطون کر بزنم به تخته!)خیلی خوبم خیـــــــــــلی ، تصميم گرفتم برم ببينم چه خبره … از طرفي شب قبل با مريم، معصومه و يكي دو نفر ديگه از دوستان قرار گذاشته بوديم اولين جلسه گروه رو تشكيل بديم ، دوست داشتم هم به وزارت برم هم تو جلسه گروه باشم ، در نهايت با بقيه مدعوين هماهنگ كردم كه شماها برين من جائي كار دارم بعد ميام ، ترسيدم مريم ناراحت بشه اگه سر قرارمون نرم! خلاصه رفتيم ديگه!! بعد از ۴۵ دقيقه از بچه هاي گروه جدا شدم و رفتم تالار وزارت كشور.
ديشب هزارمين سالروز درگذشت ابن سينا بود و روز پزشك… انصافاً هم كه خيلي مفصل و باشكوه برگزار شد … خصوصاً كنسرت موسيقي پاپي كه آقاي محمدي اجرا كرد … جاي همگيتون واقعاًخالي بود … خصوصاً مونا(دكتر جون خودم) … ولي خب من بيگناهم! روز قبل تماس گرفتم اما موفق نشدم باش صحبت كنم ف موقع جشن هم فكر ميكردم تو سالنه اما متوجه شدم كه نيست!!! ميدوني من همونقدر كه وقتي خيلي سر حال نيستم بيشتر سكوت ميكنم و دوست ندارم با كسي همصحبت بشم ، به همون نسبت وقتي جايي بهم خوش ميگذره سعي ميكنم اين خوشي رو با رفقا تقسيم كنم! البته بعضي از رفقاي نازنينمون اينكاره منو يه نوع ديوانگي ميپندارند!! اما خب من عاشق ديوونگي م ديگه ، پس اين موضوع چندان غيرعادي نيست!
راستش سالن در حال انفجار بود! وسط سالن هم كه شايد حدود 50 تا 60 تا دختر پسر خوشــــــگل در حال نمايش حركات موزون!! البته ناگفته نماند همه زير 10 سال بودن! اما كم مونده بود ، بقيه هم بيان وسط و شروع كنن به رقص و پايكوبي! خلاصه كه واقعاًجاتون خالي بود ديگه ، اما يه موضوعي مدام برام يادآوري ميشد ، اون خانواده ي پياده رو نشيني كه تو پست قبلي گفتم … همش دنبال يه راه حل هستم براي كمك بهشون … يكي دو تا راه هم پيدا كردم ، اميدوارم اين جواب بدن و البته خيلي زود!
پي نوشت:
- پر حرفي كردم!ببخشيد … ميگم ديشب خيلي دوست داشتم با چند نفر ديگه از دوستان هم تماس بگيرم ، يعني : سالار ، بابك ، نيما ، اريك ، امان ، اميرپرويز ، آتوسا جونم !!! اما خب نميشد ديگه ، اول كه وقت كم بود ، دوم شماره اي از بعضي از دوستان نداشتم ، سوم هم كه خب يعني چي آخه؟؟؟ ترسيدم بعضي ها برداشت هاي ديگه اي بكنن!!!ازين بلاها سرن اومده! مار گزيده شدم! راستي اگه يه دوست همينطوري باهاتون تماس ميگرفت چه برداشتي ميكردين؟؟؟
و در آخر باز هم
روز پزشك مبارك
بعد نوشت:
- يه خبر خوووووب…از خوشـــــــحالي دارم بال در ميــــارم… يعني نميتوني تصــــور كني ها… من كه خيــــــــــــلي خيــــــــلي خوشــــحالم… تمام مدت 5شنبه و جمعه به فكر اين خانواده بودم و خيلي هم عصبي!!! بسكه عصبي بودم هيچ كي تو اتاقم هم نميومد!! قرار بود امروز با يكي از همكارهاي خيريه ( خيريه اي چند تا از دوستانم كار ميكنن ) بريم به آدرس مورد نظر ، چون در مورد مشكل باهاشون صحبت كرده بودم و اونا عنوان كردن كه تا سقف…1…2 ميليون ميتونن كمك كنن … كمكهاي نقدي چند نفر از دوستان هم مبلغي حدود چند صد هزار ميشد … اما قبل ازينكه هماهنگ كنم و راه بيفتيم … محمود جان تماس گرفت و شايد بهترين خبري كه ميشد شنيد رو بهم داد … من كه از فرط خوشحالي نميدونستم چيكار كنم !! بالاخره اين خانواده به بركت وجود يك شخص خيّر از اين آوارگي نجات پدا كردن…هنوز هم ميشه اميد وار بود كه انسانيت نمرده و نسل انسانهاي خوب و نوعدوست از بين نرفته … احساس ميكنم الان در حال قدم زدن روي ابــــــــرها هستم!!! خدا رو هزار مرتبه شكــــــــــــــــر … خدايـــــــــــــا شكـــــــــرت.
قصد داشتم چيزاي ديگه اي بنويسم … اما قبل ازینکه شروع کنم به نوشتن مطلب گلریزان اینترنتی (خانواده ای در پیاده رو ) رو بين كامنتهاي اميرپرويز خوندم
… برام عجيبه ، ديشب داشتم براي خودم آرزوهامو مينوشتم و اولين آرزويي كه نوشتم اين بود كه حتماً و حتماً روزي در آينده اي نه چندان دور يك موسسه خيريه براي كمك به كودكان بي سرپرست ، فقير و يتيم و سالمندان تنها تأسيس ميكنم و امروز اين مطلب رو خوندم!!!!!! مطمئناً اينها حرفها و نشانه هايي براي منه … گفتم شايد شما هم بدتون نياد تو كار خير در حد توان پيشقدم باشين .
قسمتي از مطلب اينه:
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
اعوذب ا… من نفسی
خدا روزی بعضی از شما را از بعضی دیگر افزون کرده است. پس آنان که فزونی یافته اند از روزی خود به بندگان خویش نمی دهند تا همه در روزی یکسان شوند؟
(سوره نحل آیه 71)
تصاویر گویا نیست. عکاس بینوا رویش نشد نزدیکتر شود. مادر دخترک هم نخواست که از نزدیک از چهره دخترک تصویری تهیه شود.
زن بینوا می گفت ” وقت قرارداد اجاره خانه که تمام شد، صاحبخانه که می بیند مستاجرهایش آهی در بساط ندارند به بهانه اینکه در خانه باجناقم اتاقی برای شما تهیه کرده ام اسباب و اثاث مان را بار ماشین کرد وقتی از اطراف محل قدیمی مان دور شدیم به ناگاه راننده ترمز کرد و به همراه صاحبخانه اسباب مان را بر روی خیابان خالی کردند و رفتند.”
الان ده روزی است که در پیاده رو کنار دیوار مدرسه ای که نامش علی بین ابیطالب است سکنی گزیده اند.
“مرد خانه مان راننده سرویس کارکنان ایران خودرو می باشد. پیمانی کار می کند. ماشین از خودمان نیست.”
دخترک رنگ پریده است و ده دوازده سالی بیشتر ندارد و در فضای اطراف بین وسیله های خانه نشسته است.
نشانی محل اقامت: تهران، افسریه، شهرک مسعودیه،اسلام آباد، خیابان مسلم، پیاده رو جنب مدرسه علی ابن ابیطالب. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ واقعاً شرم آوره وقتي چند كوچه آنطرفتر كودكي در ميان اسباب خانه اش تكيه داده چشم انتظار دست دوستي ست … من ، تو و ما به فكر زيور آلاتي بهتر و زيباتر ، ماشيني جديد تر ، خانه اي بزرگتر و مبلماني باكلاس تر!!!! و سفر به دوردست هاي دنيا و خوشگذرانيهاي چند روزه باشيم !! پس كجاست انسانيتي كه همه ما و قبل از همه خود من مدعيه آن هستيم؟ كجاست؟؟ يعني روزي ميرسه كه انسانيت و نوعدوستي بشر به حدي برسه كه هيچ گوشه ي دنيا بي خانمان و نيازمندي نباشه ؟؟؟ مطمئناً اگه چنين روزي بياد اون روز دنيا بهشت زيباييه براي تمام ساكنينش !!
اين روزها كمتر صحبت ميكنم اما خب همون دفعات كمي كه با همون يك دو نفري كه برام خيلي عزيز هستن هم صحبت ميشم واقعاً آرومم ميكنه ، درست مثل همون لحظات نابي كه گاهي سالي يكبار!!!! روي سجاده تجربه ميكنم… امروز حدود ۲ ساعت با هم صحبت كردیم… با يه دوست كه درسته مدت زيادي از آشناييمون نميگذره اما چيزهاي زيادي ازش ياد گرفتم . وقت خداحافظي گفت:
قبل ازينكه فراي زمين بري، خودتو خوب بشناس.
اولين قدم:
ياد بگير با خودت رو راست باشي!
خيلي سعي كن به خودت فكر كني ، ببين چي ميخواي؟
چي هستي و چي دوست داري باشي.
اين خيلي مهمه ، كه بدوني از ته قلب چي ميخواي ؟
اين اولين گام خودشناسي ه!
بعد از خداحافظي خيلي حس خوشايندي داشتم ، انگار روي امواج و يا ابرها بودم! درست مثل حسي كه ديشب وقتي خواب بعد از ۲ ساعت گوش كردن به صحبتهاي يه دوست داشتم!
اول اينكه :
۲ روز پيش يه بنده خدايي از دست من كلي حرص خورد و ناراحت بود اما خوب سعي ميكرد خيلي به روي خودش نياره فقط گفت خيلي ناراحتم كردي! چند بار من بايد بگم و تو گوش ندي؟ منم يه لبخند مظلومانه اي!!!!!!!!! زدم و بعد از مثلاً كلي خجالت كشيدم!!!ولي راستش داشتم تو دلم ميخنديدم! وقتي دوباره تذكر داد كه عزيز ِ من اين كاره منه ، هر وقت ديدي خراب شده و بهم ريخته پاشو بيا ديگه… حالا هي من بگم اما كو گوش شنوا؟؟ منم در كمال آرامش انگار نه انگار اتفاقي افتاده گفتم : چشم ، ديگه دست نميزنم! ميدوني چي گفت؟؟ گفت: عين بچه هاي تخس كه هر چي بهشون ميگي ميگن چشم اما دوباره همون كار خودشونو ميكنن رويا جون !!!! منو ميگي مردم از خنده !!! هفت نفر ديگه هم كه تو اتاق بودن نميتونستن جلوي خنده ي خودشونو بگيرن ، همينكه ديدن خودم دارم ميخندم صداي خندشون كل ساختمون رو برداشت!!!
ميبيني تورو خدا؟ نميدونم منه مظلوم كجا عين بچه هاي تخس ميمونم كه از مادر و پدر تا رئيس و دوست و آشنا اين حرف و ميزنه!!! نه شما بگو من كجا تخس و كله شق و يه دنده ام؟؟؟
و اما بعد :
باز دوباره اين جلسات كاري شروع شده! و منم كه واقعاًيه مدت زيادي حتي حس كار نداشتم بدجوري افتادم تو هچل!! بايد كلي اطلاعات و فايل ها رو ساماندهي كنم !!! ديروز يه جلسه توي سالن اجتماعات پارك شهر برگزار شد … راستش اولين باري بود كه به اين پارك و سالن اجتماعاتش ميرفتم و لازم به ذكر است كه بســــــيار خوشمان آمد !!! شركت كنندگان در جلسه حدود ۶۰ نفر كه ۳۰…۳۵ نفر پيمانكار بودن و بقيه هم همكار و معاونين و روسا ، و بين اين افراد فقط من و فرنوش خانوم بوديم!!! همه چيز جلسه عالي بود حتي نتايج حاصله ، فقط يه چيزي كلي منو حرص داد! خصوصاًوقتي يه سري مسائل رو مطرح ميكرديم و نظراتي كه ميداديم!!! آخه چه بايد عرض كرد… بعضي ازين پيمانكارا كه من تا بحال نديده بودمشون ، زل زده بودن تو چهره مون!! اونم با اون نگاهاي……… نميدونم حضور ما بين اون همه آقا عجيب بود ، يا نظرات و پيشنهاداتي كه اكثر معاونين و رؤسا هم تأئيد ميكردن و يا جسارتمون كه همش رشته كلام رو بدست ميگرفتيم !!! ولي فكر كنم اگه ميتونستن همونجا ما رو ميكشتن ،چون با پيشنهادات ما كارشون ۱۰۰ برابر شد و با اين تمهيدات ديگه به راحتي نميتونن از زير بار مسئوليت و درست انجام دادن كار شونه خالي كنن …آخ من چه لذتي ميبرم وقتي آدمهاي بي مسئوليت و از زير كار در رو مجبور ميشن درست و به موقع كارشون رو تحويل بدن…. انگار كه برنده جايزه ۱۰۰ ميليوني بانك ملي شده باشم!!! 
