You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2007.
دلم باران مي خواهد
و قدم زدن در باران
و گريستن همراه با آسمان
…
…
و دلم او را مي خواهد
و اينكه بر زبان دوست داشتنش را جاري كند!!!!!!
…
…
دلم تنهایی میخواهد
و انکه جائی باشم که تنها
من باشم و خدای من
عاری از هر مخلوق دیگری!!
…
…
ميبيني؟ دلم چه پر توقع شده اين روزها
…
مرا به كدامين راه ميبرد اين دل ؟!
خدا داند!
پی نوشت:
– من خوبم ، يعني فكر ميكنم كه خوب باشم …يا لااقل اميدوارم كه خوب باشم!
- فقط ۲ هفته است كه من اينجا نبودم؟؟؟؟ فكر ميكردم خيلي بيشتر باشه! ۲ ماه ، ۳ ماه يا حتي بيشتر! باز اين زمان لعنتي متوقف شد.
با اين غروب از غم ِ سبز ِچمن بگو
اندوه ِ سبزه هاي پريشان به من بگو
انديشه هاي سوخته ارغوان ببين
رمز ِ خيال ِ سوختگان بي سخن بگو
آن شد كه سر به شانه ي شمشاد ميگذاشت آغوش ِ خاك و بي كسي ِ نسترن بگو
شوق ِجوانه رفت ز ياد ِ درخت ِ پير
اي باد ِ نوبهار ز عهد ِكهن بگو
آن آب ِ رفته باز نيايد به جوي خشك
با چشم تر ز تشنگي ِياسمن بگو
از ساقيان ِ بزم ِ طربخانه ي صبوح
با خامُشان ِ غم زده ِ انجمن بگو
زان مژده گو كه صد گل ِسوري به سينه داشت
وين موج ِ خون كه مي زنَدش در دهن بگو
سرو ِ شكسته نقش ِ دل ِ ما بر آب زد
اين ماجرا به آينه ي دلشكن بگو
آن سرخ و سبز ِ سايه بنفش و كبود شد
سرو ِ سياه ِمن ز غروب ِ چمن بگو.
هوشنگ ابتهاج.
پي نوشت:
- نميدونم چرا مسافرت هم ديگه چندان تأثيري تو روحيم نداره! راستي ما خودمونو آخر به شمال رسونديم ها! يعني من و پروين و يه آقاي خوب كه اگه سر آدم پيشش ببري صدا از سنگ در مياد اما از اون شخص نه!!!! و از اقوام نزديك ما هم هست … چهارشنبه ساعت 12:30 شب تصميم گرفتيم بريم شمال…. 5شنبه صبح ساعت 5:30 راه افتاديم!! هيچ كسي هم خبر نداشت! خوش گذشت ها …كلاردشت و ويلايي كه تا پا ميزارم توش آرامش سراسر وجودمو در بر ميگيره… انگار هيچ چيز نيست جز تو و طبيعتي كه از هر گوشه ويلا چشمت رو نوازش ميده ، درختان سر سبز حياط و جاده پشت ويلا! كوه زيبايي كه از بالكن و پنجره ها خودنمايي ميكنه و استقامتش رو به رخت ميكشه ، صداي آب رودخونه اي كه كنار جاده پشت ويلاست ، وااااااي خداي من حتي يادآوريش وسط اين شهر شلوغ آرام بخشه ، من تمام دنيا رو با يه گوشه ي اين ويلا عوض نميكنم يا شايد بهتره بگم با يه تيكه آرامشي كه توي اين ويلا بدست ميارم عوض نميكنم …. نمك آبرود و اون هواي جانانه و منظره ي بالاي تلكابين ، وقتي وسط زمين و آسماني و دور تا دورت مه گرفته و چشمات رو كه ميبندي فقط صداي پرنده هاي جنگلي كه زير پاته به گوش ميرسه ، نميدوني چه حسي به آدم ميده!!! انگار فقط توئي و
خداي تو و طبيعتي كه خلق كرده چون تا چشم كار ميكنه ،يا جنگل و درخت ميبيني يا دريا .. و اون جاده ي رويايي چالوس! من هيچ وقت از تماشاي اين جاده سيراب نميشم… هيچ وقت…و هر بار كه به شمال ميرم و بر ميگردم ، تا مدتها صداي امواج دريا ، پرنده هاي جنگل و صداي رودخونه توي گوشم زمزمه ميكنه! جمعه عصر برگشتم و چون بدون اينكه به كسي بگيم رفتيم مادر محترم فكر ميكردن من سر كلاسم!!! آخه شنبه و جمعه از 9 صبح تا 9 شب بايد سر كلاس ميبودم و من به جاي كلاس به سوي آرامش دويدم !!!! ( كدوم آدم عاقلي 1 تومن پول بي زبون رو ميده براي ثبت نام كلاس و بعد به جاي كلاس تشريف ميبره كلاردشت؟! )
گاهي هيچ اشتياقي براي نوشتن نداري بيشتر دوست داري سكوت كني و به صحبتهاي ديگران گوش كني و يا تنها باشي و با خودت فكر كني… منم اين روزا بيشتر دوست دارم ساكت باشم!
دختر بچه ها خصوصاًوقتي دوران نوجواني رو ميگذرونن خيلي تحت تأثير كتابها و قهرمانهاي كتاب خصوصا ًاگه حقيقي هم باشن قرار ميگيرن… وقتي سال اول دبيرستان بودم پدر يه دفترچه به عنوان هديه بهم داد … يادمه اون روزا داشتم كتاب دزيره رو مي خوندم… برام خيلي جالب بود كه اكثر حوادث زندگيش رو توي يه دفتر خاطران مينويسه كه بعدها به چاپ ميرسه و جالب تر اين بود كه دختر يك حرير فروش اهل مارسي چقدر زندگيش ميتونه فراز و نشيب داشته باشه و در نهايت ملكه سوئد بشه! نميدونم چي توي اون كتاب منو تشويق به نوشتن كرد شايد دوست داشتم زندگي منم يكنواخت نباشه…خلاصه تصميم گرفتم خاطرات و حوادث زندگي مو بنويسم اسمش رو هم گذاشتم:« دفتر دلتنگي ها! » … 2 شب پيش كه توي كتابخونه م دنبال يكي از جزوه هاي درسيم ميگشتم چشمم به اين دفتر افتاد…چقدر هم دلتنگ بودم… هوس نوشتن به سرم زد! هميشه نوشتن آرومم ميكرده … خصوصاً نوشتن توي اين دفتر! قبل از اينكه چيزي بنويسم شروع كردم به ورق زدن دفتر و خوندن خاطرات و نوشته هاش ، اولين روز مربوط به اوايل سال 76 بود!!!!! و الان خرداد ماه 86! 10 سال از اون روزا به سرعت يه چشم بهم زدن!!!!! گذشته… هر صفحه دفتر رو كه ميخوندم اشك توي چشمهام حلقه ميزد انگار كه تمام اون حوادث خوب و بد مثل فيلم سينمايي برام به نمايش در اومده بود … وقتي شروع به نوشتن كردم چشمام قصد آرو شدن نداشتن… اشكهام مدام روي گونه ميغلتيدن و صفحه كاغذ رو لمس ميكردن … يادآوري بعضي خاطرات در آوره … وقتي دفترم رو ميخوندم ميديدم طي اين 10 سال مسير زندگيم چقدر تغيير كرده ، چقدر بالا و پائين توي زندگيم بوده ، چه اتفاقاتي كه نيفتاده !!!! چيزهايي كه شايد اون زمان هرگز حتي برام قابل تصور هم نبود !!! چقدر سرنوشتي كه برام رقم خورده متغيره و نميدونم نهايتاً به كجا ختم ميشه … آخرين مطلبي كه نوشته بودم مربوط به 2 سال پيش يعني آبان 84 بود و تو اين دو سال چقدر زندگيم تغيير كرده ، نميدونم چرا گاهي تمام خوشبختي هاي دنيا دور و برمونه ولي اينقدر بهمون نزديكن كه چشممون نميتونه ببينه! عجيب نيست؟ چيزي كه در به در دنبالش ميگردي توي دستاته اما تو نميتوني ببينيش!! تازه زماني متوجه ميشي كه داره ازت دور ميشه !
شروع كردم به نوشتن و وقتي دفتر رو زمين گذاشتم ساعت 5:30 صبح بود !!! حس خوبي داشتم ، يه جور حالت خلسه! خلأ ! نميدونم چي ميشه اسمش رو گذاشت!! مدتها بود با خودم و خداي خودم خلوت نكرده بودم! مدتها بود حرف دلم رو نميزدم حتي براي خودم! نوشتن اينجا رو دوست دارم ولي نوشتن براي خودم و تنها خودم يه حس خاصي بهم ميده! سبك هستم و آروم و اين برام لذت بخشه … يه قرار گذاشتم با خودم ، نميدونم درسته يا نه ولي قرار گذاشتم خودم رو به دست سر نوشت بسپرم ! سعي و تلاشم رو ميكنم توي هر زمينه اي ، سعي ميكنم خوب باشم و خب بودن رو براي خودم به يه همنشين و همراه هميشگي تبديل كنم ، فاصله م رو با انسانيت به صفر برسونم … اما در نهايت تسليم سرنوشتم ، ميخوام ببينم كشتي زندگيم قبل از مقصد نهايي تو كدوم ساحل كناره ميگيره !
پي نوشت:
ميگم اگه شماها هم از قبل كلي براي تعطيلات دو روزه نقشه كشيده باشين … و وقتي عازم سفر شمال باشين به خيال خودتون آخر شب راه بيفتين كه 3 ساعته برسين به مقصد!!! كرج بهتون بگن جاده چالوس بسته است! بايد از جاده رشت برين … بعد از كلي اين دست اون دست كردن تصميم بگيرين راهيه جاده رشت بشين … بعد در نهايت تعجب ببينيد تمام خودروها و وسايل نقليه ي تهران به سمت اتوبان تهراج – قزوين هجوم آوردن اونم ساعت 1 نيمه شب !! و تا عوارضي حدود 3 ساعت و نيم توي ترافيك سنگين باشين … در نهايت توي اولين دور بر گردون ، فرار رو بر قرار ترجيح بدين و برگردين به سمت خونه، چه حالي پيدا ميكنين؟؟؟؟
بايد عرض كنم كه من و پروين و ميترا و البته همسر ميترا جون قهقهه ميزديم!!! كه عجب سفر شمالي شد ، بـــــه بــــه ! لذت ميبريم از اين چشم انداز زيباي (منظره ي بيروني آپارتمان ميترا اينا!) بي نظير
شمال ايران!!! واي ما تا عصر دو شنبه به اين موضوع مي خنديديم!! خصوصاًكه دختر كوچولوي ميترا جون ( عسل) با همون لهجه بچه گانه را به را ميومد ميگفت: رويا جون قربونت برم ميشه برات لاك بزنم!!! ( تمام دست و پاتون رو لاكي كنه!!) رويا جون قربونت برم ميشه اين طناب رو بندازم گردنت خفه ت كنم!!!! رويا جون عزيزم!!! قربونت برم نازنين!!!!! فيلم نگاه نكن بيا با من بازي كن!!! من كه مونده بودم چيكار كنم … آخرش گفتم عسل جون عزيز دلم ، الهي قربونت برم من ،يهويي بگو رويا جون قربونت برم ميخوام پوست از كله ت بكنم خيال خودمو و خودتو راحت كن! اصلاًمن با تو قهرم!!… صداي خنده ي بقيه تو اتاق پيچيد و عسل در جوابم بغض كرده ميگه رويا جون؟ عزيزم؟؟ دلت مياد با من قهر كني؟؟ اونقت منم با شما قهر ميكنما!!! تازه چطوري پوست از كله ت بكنم؟ درد داره آخه!!! خون مياد گريه ميكني ! نه فقط بزار اين شال رو ببندم دور چشما و گردنت!!!! خلاصه در شرف خفگي بوديم !!! شما جاي من بودين چه ميكردين با همچين كوچولوي ناز و شيرين زبون و دوست داشتني اي ؟؟
جاي همگيتون حسابي خالي ، به بركت مراسم ارتحال رهبر كبير! درسته شمال نرفتيم اما به اندازه 2 تا سفر شمال بهمون خوش گذشت .
