You are currently browsing the monthly archive for می 2007.

اعتراف ميكنم! اعتراف ميكنم كه پس از 2 سال و اندي در نهايت بازنده اي بيش نيستم!!! يك بازنده  خوشحال ، طي اين دو سال من تنها نظاره گري بيش نبوده ام نظاره گر يك جنگ دروني  كه تنها مبارزان آن ، نيروي عقل و احساس بودند … هر كدام در مقطعي از زمان برنده هاي موقت مرحله اي از اين جنگ دروني بودند… اما در نهايت به پايان رسيد! خوشحالم كه  اين درگيري ناخواسته ي  اجتناب ناپذير سرانجام تمام شد … قطرات اشك حلقه زده در چشمانم بر روي كاغذ ميغلتد… گريستن را دوست دارم ، و بايد يادآوري كنم اين گريستن از ناراحتي نيست ، اشك شاديست .

  از نوجواني یعنی سالهای پایانی دوران راهنمایی و پس از آن دبیرستان با مطالعه کتابهایی که پدر میخواند و من هم مشتاقانه بعد از او آنها را میخواندم… هماره مترصد فرصتی جهت بحث در مورد موضوعات متفاوت بودم ( او تنها دوست صميمي سالهاي كودكي و نوجواني ام بود البته پس از مرگ دوستان کودکی ام در آن حادثه دلخراش سال ۱۳۶۹!) و طي اين سالها از تمامي اين بحث ها بر خلاف نظر ايشان ياد گرفته بودم كه هميشه عقل را بر احساس برتري دهم … هر چند پدر همواره اعتقاد داشته كه گاهي بايد گوش جان به احساس سپرد و گاهي ترازوي عقل و منطق را مبناي انتخاب قرار داد اما من بر نظر خويش پافشاري ميكردم كه بكار بردن عقل و منطق هميشه به مفیدتر است و انتخاب احساس در اغلب موارد نافرجام!)  … اما اينك پس از گذشت بيش از 14 سال از آن روزها به اين نتيجه رسيده ام كه حق با پدر بوده و هست و در بعضي موارد بايد عقل و منطق را بوسيد و كنار گذاشت!!

 دو سال از عمرم به درگيري بين احساس و عقل و منطق سپري شد! و بر خلاف انتظارم عقل سليم!بازنده اي بيش نبود … و اين اشكها كه گونه هايم را نوازش ميدهد اشك هاي احساسيست كه از برد نهايي خود شادمان است و مختارانه قلم را بر روي كاغذ به حركت در مي آورد و پيروزي كه از آغاز همواره ادعاي آنرا ميكرد ، جشن گرفته ( نگاه شماتت بارش كه ميگويد تنها نتيجه اين درگيري هدر رفتم دوسال از بهترين روزهاي عمرت بوده بر من سنگيني ميكند) … جام در دست ميخندد و ميگريد و اذعان دارد براي اين دستيابي به اين پيروزي نيروي بسياري بكار برده و اين جشن (كه تنها يك ميهمان دارد ) شايسته آن همه تلاش نيست… در خانه خيالم فرياد ميزند و براي خود سرود شادي سر داده و زمزمه ميكند:

دلتنگم ، تو تنها كسي هستي كه خوب ميداني هر چه دلتنگتر باشم براي فراراز غم بيشتر ميگويم و بيشتر ميخندم ( و من تنها لبخندي بر لبانم نقش ميبندد و سكوت ميكنم)… باز هم دلتنگي ، باز هم ياد آوري خاطرات ، باز به هر جا مينگرم ياد او  در ذهنم تدعي ميشود… باز هم تنها روشنايي فانوس خيالم ياد اوست … دلتنگي ، دلتنگي و دلتنگي!

 دوست ميدارم ميدانست كه احساس من چيست…. اما افسوس كه هنوز هم شهامت گفتن حقيقت در من بوجود نيامده ، شايد هم شهامتش هست اما ترس از پريشانحالي دوباره براي او آنهم در شرايطي كه بعد از مدتها به ظاهر آرامتر شده من را از گفتن بازميدارد …. اين همانست كه پدر برايم گفته بود : لمس حقيقي اين احساس (يا به قول پدر زمانيكه احساس برنده نهايي باشد مانند اكنون!)يعني از جان گذشتن براي جان جانان! خواه جان جانان تو زميني و از جنس بشر باشد ، خواه فرازميني! كه تا به اين اولي دست نيابي آن ديگري را هم لمس نخواهي كرد.

 اينبار آزادانه و بدون مقاومت عقلم در درونم فرياد ميزنم كه در تمام اين مدت اصرار بر انكار اين احساس داشته ام ، احساسي شيرين كه روزي پدر عنوان كرد اگر حقيقي و پاك باشد و در تمام عمر تنها يك لحظه آنرا با تمام وجود لمس كني هرگز آنرا بدست فراموشي نخواهي سپرد.

پي نوشت:

-     بركه خيال نازنينم ممنونم از موزيك فوق العاده….اين ترانه منو ياد زيباترين خانه ویلایی دنیا، خوشبوترين بوته هاي گل رز و محمدي و شب بو ، بهترین تختی که در یک حیاط میشه گذاشت
، زلال ترين حوض! و قشنگترين درخت سيب ، زردآلو و انار دنيا ميندازه ، ياد سالهاي سلامتي پدر‌، ياد سالهايي كه غرق بودم توي خوشبختي و بي خبر از اون خوشبختي به دنبال خوشبختي ميگشتم!

-     عنوان تيتر رو از وبلاگ سپيده عزيز برداشتم! (چيه خب؟ جمله ش خيلي قشنگ بود منم نوشتمش! اجازه گرفتم بابا، اِه ! خودتون متقلبين ها! )

 

*
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

راهي نروم كه بيراهه باشد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار كجاست

همه چيز رو براه و بر وفق مراد است و خوب !!!!!!!

تنها ، تنها دل ما دل نيست!

*
مثل ستاره ها در سايه سار صبح

پا به پاي رفتن و نرفتن

مثل ابر كه ميل بارش دارد

مثل گل كه تشنه عطر افشانيست

ما رها شده ايم كه اين خود اتفاق است

آن لحظه ي سر زدن از خويش

پي نوشت:

               -          اين دوتا دكلمه رو خيلي دوست دارم! خصوصاً‌با اون صداي آرام بخش و دلنشين!

              -         بالاخره اين اینترنت پر سرعت واحد منم چند روز پيش وصل شد! … اما اصلاً‌حس نوشتن نيست! 

چند روز بعد نوشت:

-     خدا عاقبت اين خنده هاي منو بخير كنه!…. اون از ديشب كه عيناً‌از 7 شب تا 9 شب سر كلاس يه ريز با بچه ها خنديديم اين از امروز كه راه به راه صداي خنده ي من اداره رو برداشته!

-      تقصير من نبود ها مقصر محض شيوا و اون آقايي!! كه روي صندلي جلوئي نشسته بود و مدام با هم يكي به دو ميكردن بودن…البته ناگفته نماند دكتر حقيقت و مريم و سارا هم كمتر از من تو خنديدنمون نقش نداشتن! آقاي دكتر مدام سوال ميكرد و من هم كه همش حواسم پي اين دختركان شيطون بود بي حواس جواب سوالا رو ميگفتم! در صورتيكه هر سوال از شخص خاصي پرسيده ميشد…. واي اگه بدوني چقدر خنديديم يعني كلاس در حد انفجار بود وقتي بعد از 6 بار كه اين اتفاق تكرار شد دكتر رو برگشت گفت : اگه يه بار ديگه جواب سوالارو بگي ميزنم تو كله ت ها!!!!!!…. آخه جالب اينجا بود هم شيطنت ميكرديم هم هر چي سوال و تست از ما ميپرسيد جواب ميداديم! و تقريباً‌95 درصد موارد هم درست جواب دكتر رو ميداديم…حتماً‌ بايد در مورد دكتر حقيقت يه چيزايي بنويسم….خدائيش حرف نداره اين استاد …اینم از امروز که اریک هوس لری یاد گرفتن زده به سرش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..خدا آخر عاقبت لری حرف زدن اریک رو بخیر کنه!

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيبا ترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن ها شده بود ؛ اما آن ها به درستي جا هاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن ها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيبا تري دارد . مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني …. قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ؟ پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقت ها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام . اما آن ها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيار هاي عميق هستند. گرچه درد آورند ، اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آن ها هم روزي بازگردند و اين شيار هاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيبا تر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 

 

*
آخــــــــــــــــــــــي! بالاخره يه نفس رااااااحت كشيدم!!! از بهمن ماه تا دقيقاً 16  ارديبهشت ، حجم كارمون به طرز وحشتناكي بالا بود … يكي دو روزه اخير كارم سبكتر شده بود و خدا رو شكر از ديروز هم كه خيلي كمتر شده ،‌تا حالا كي باز دوباره اين جلسات كنترل پروژه شروع شه كارم سبكتره… و احتمالاً‌ يا سرم تو كتاباس يا اينجا دارم روي نت پرسه ميزنم!

 

*
آخ آخ اين نمايشگاه كتاب امسال عجب چيزيه ها!! يعني سوهان اعصاب و روح ، صد در صد… من دو تا ليست كتاب داشتم ، يكيشون مربوط به پروين جون بود ، يكيشونم مربوط به خودم ،  فك كنم حدود 25 عنوان كتاب بودن ، منم با تعاريفي كه از نمايشگاه امسال از دوستان شنيده بودم (از طرفي چون خيلي از محيط هاي پر جمعيت و شلوغ خوشم نمياد) اصلاً‌تمايلي به رفتن نداشتم  ولي به هر حا ل رفتم (به لطف مريم جون)… من تا 6 عصر سر كار بودم ، رسيدم نمايشگاه 6:30 بود و تا ساعت 9 هم بيشتر فرصت نداشتم ، دقيقاً‌ 2 ساعت و نيم!!!… با اون وضعيت نا بسامان و بي نظمي نمايشگاه و اين ليست بلند بالاي من ، ببين چي كشيدم تا تونستم بعضي از كتابا رو پيدا كنم… ميري قسمت اطلاعات كامپيوتري ، با كلي ادا و اصول به بهانه خستگي كلي معطلت ميكنن ، بالاخره شماره سالن و غرفه و ناشر هر كتابي رو پيدا ميكني ، خب مريم بريم سالن شماره 8 ، بيشتر ناشرين مورد نظرم توي اين سالن هستن ، اوكي بريم…

 واي! من تمام سالن رو گشتم ، 2 باره و 3 باره و چند باره! باورت ميشه؟ نه شماره سالن درست بود ، نه شماره غرفه! يعني اگه به لطف غرفه دارا نبود عمرا من ميتونستم حتي يكي از كتابارو پيدا كنم! هر كدوم از غرفه دارا وقتي ليست دستمو ميديدن و متوجه موضوع ميشدن ، بنده هاي خدا تا جائيكه ميدونستن ، ناشر كتابارو رو بهم معرفي ميكردن و بعضي هاشونم محل استقرار غرفه شون رو هم بهم نشون ميدادن! خدائيش ديروز خدا خيلي هوامو داشت ، هر چي آدم خوب بود سر راه من قرار داد! از غرفه دار گرفته تا خريدار!( اميدوارم همشون هرجا كه هستن هميشه ي هميشه توي زندگي و كارشون موفق و شاد باشن…. آميــــــــــن.) خلاصه كه من تقريباً‌ از 25 عنوان كتاب تونستم حدود 18 تاشون رو تهيه كنم ،‌باقيشون هم كه ‌ توي نمايشگاه غرفه نداشتن! خلاصه كه ما ناقابل يه چيزي حدود 100 تومان كتاب خريديم كه با تخفيف نمايشگاه 73 توماني پياده شديم!اما خب بازم شكر كه توي اون وقت كم و اون شرايط جانانه!!!! تونستم اكثر كتابا رو پيدا كنم… تنها چيزي كه بابتش كلي حرص خوردم ديكشنري فرانسه به انگليسي و كتاب گرامري بود كه نتونستم پيدا كنم! حالا واسه اين دو تا كتابم احتمالاً 50 تومان ناقابل جريمه ميشم!

ولي يه چيزي برام عجيبه ،‌به قول يكي از رفقا ، اكثر كسانيكه اومده بودن ظاهراً‌فقط به قصد قدم زدن و وقت گذروني و خوردن بستني با دوستشون! و بعضي ها هم براي ديدن كتابا اومده بودن! كمتر ميديدي كسي دنبال چيز خاصي باشه! شايدم همين موضوع باعث شده بود غرفه دارا اينقدر به من كمك كنن! نميدونم. اما عجب ملتي داريم ها! يكي نيس بگه آقا؟ مگه كافي شاپ و پارك قحطي اومده كه مياين اينجا قدم ميزنين ؟

تازه ناخوشايند ترين قسمت ، محوطه نمايشگاه موقع برگشتن بود! فكر كن يه توريست داره از نمايشگاه ديدن و خريد ميكنه و يا يكي از اين ناشرين خارجي كه امسال براي اولين بار اومدن ايران، اون از اطلاع رساني و سازماندهي نمايشگاه به اصطلاح بين المللي مون! اونم از وضع تداركاتي كه براي محوطه در نظر گرفته بودن ، من و مريم تو راه برگشت فقط زباله ميديديم ، هر جا نگاه ميكردي زباله بود از كاغذ راهنماي دقيــــــــق!!!!!!!! نمايشگاه گرفته تا پلاستيك و بطري هاي نوشيدني و چوب بستني و … نميدونم مسئولين شهرداري اونجا چه غلطي ميكردن؟؟؟؟ آخه محوطه به اين گستردگي ، اونم با اين انبوه بازديدكننده از تهران و شهرستانها، نبايد هر 5 متري يه سطل زباله يا يه فان ميذاشتن؟؟؟؟؟ يا نبايد حداقل هر نيم ساعت نه هر يك ساعت يكبار، اين خودروهاي مكانيزه مسير رو چك ميكردن؟؟؟ اينكار ميدوني چه تأثيري داشت؟؟؟ ( خاك بر سرمائي(دور از جون شما، با خودمم) كه داريم صبح تا شب جون ميكنيم شايد اين مملكت بي درو پيكر!! يه گوشه ش درست شه!) من و مريم براي رسيدن به خروجي نيم ساعت قدم زديم، فقط 2 عدد از اين فانهاي مكانيزه ديدم كه اونم به لطف پرسنل پركار!!!شهرداري منطقه مورد نظر نه تنها داخل كه دور تا دورشون هم پر از كاغذ و پلاستيك بود! من كه مجبور شدم پوسته جلد بستني و بطري نوشيدني رو بيارم خونه بندازم توي سطل زباله!! فقط دلم ميخواست اونجا بودي و ميديدي وضع خدمات رساني و سرويس دهي و تمام اي
ن مسئوليني رو كه به اندازه ي تمام دنيا ادعا دارن و حرف هيچ عهدالناسي رو هم قبول ندارن!!(آخ كه چقدر حرص خوردم!) بيخيال بابا، ديشب تا خونه بابت اين موضوع حرص خوردم، باز دوباره يادم افتاد. … خلاصه اينه وضع نمايشگاه و عواقب خريد از نمايشگاه ، حال دگر خود داني!

 

پي نوشت:

-     صبح داشتم ميومدم اداره ، راننده ي ماشيني كه سوار شدم يه ترانه قديمي گذاشته بود اسم خواننده ش يادم نيست ، اينو ميخوند:::: تمــــــــام دنيا يك طرف تو يك طرف عزيــــــــزم، عزيــــــــــزم!!! مهرت به دل نشسته ، جونم به جونت بســــــته عزيـــــــــزم!! …… ::::: باقيش ش يادم نيست چون اين تيكه شو بيشتر دوست دارم ، يادش بخيـــــــــــر من با اين ترانه چه خاطراتي كه ندارم! ……. هه هه ، اشتباه حدس زدي ! اينو بابا هميشه برام ميخوند(نه اونيكه تو فكر كردي) يعني تا قبل از اينكه وارد دانشگاه شم ، بابايي تا منو ميديد اينو برام ميخوند!!! هر وقتم مادر پيشمون بود ، منم شيطنتم گل كرده ميگفتم ، بابايي؟ اين واسه منه يا واسه اونيكه بايد بشنوه؟؟؟ جواب بابا هم هميشه يك چيز بود: پدرسوخته !!! شايدم واسه جفتتون!! ولي بيشترش براي تواِ… چه دوراني بود اون روزا ، يادش بخير.( يه چيزيو ميدوني؟ من هنوزم گاهبي پدر محترم رو بابايي خطاب ميكنم!!! چون اين لطف رو خيلي دوست داره! ميگه وقتي ميگي بابايي فكر ميكنم 20 ، 25 ساله پيشه!)

-     اريك؟؟؟ من هر چي گشتم اون كتاب خون مقدس ، جام مقدس هيچ جا نبود! نويسنده و ناشرش رو نگفته بودي بهم پسر جون.

-     نيمايي؟ مرسي بابت ليست كتابي كه قبل از عيد داده بودي بهم ، چند تا شو قبل عيد گرفتم خوندم ، چندتايي هم ديروز از نمايشگاه خريدم ، ولي بازم چندتاييشو پيدا نكردم هنوز!

-     وااااااااااااااااااي يه كتاب گرفتم ، كلي لذت بردم از خوندن همون چند صفحه ي اولش … «فرهنگ اساطير كلاسيك» … دنبال فرهنگ اساطير دكتر حقي بودم ، گفتن اصلاً‌نگردين كه پيدا نميشه ، جزو كتاباي نايابه! هر چقدرم گشتم فرهنگ اساطير ايران رو پيدا نكردم ، فروشنده اي كه فرهنگ اساطير كلاسيك رو ازش خريدم گفت چون تا حالا هيچ محقق خيلي دقيق و متمركز روي فرهنگ اساطير فارسي تحقيق نكرده البته به جز دكتر حقي كه اونم كتابش قديميه ، به همين دليل فكر نميكنم كتاب خوبي در اين زمينه پيدا كنين ،راست و دروغش رو نميدونم ، اما خدائي چقدر حس بدي بهم دست داد از شنيدن اين جمله!! قديمي ترين تمدن و اساطير رو داريم اما كمتر كسي در موردش تحقيق كرده باشه!! خيليه ها! ببينم شما از فرهنگ اساطير ايراني كتابي ميشناسين؟..به جان خودم اگه تا حالا همچين كتابي چاپ نشده باشه ، شده 10 سال از عمرم رو صرف اينكار كنم ، حتماً‌يه كاري در اين زمينه انجام ميدم!

 

اگه بدوني چه مكافاتي دارم! البته منظورم از مكافات ، مكافات از نوع كمبود شديد وقته… اين روزا مدام وقت كم ميارم… اينقدر براي خودم هدف ، وظيفه و فعاليت تراشيدم كه براي رسيدن به همشون بايد هر شبانه روزم بجاي 24 ساعت 48 ساعت باشه! جالب اينجاست هر چقدر بيشتر فعاليت و جنب و جوش دارم ، بيشتر انرژي دارم!.

ميدوني… هر روز ساعت 7:30 نهايتاً ‌8 اداره ام ، تا حداقل 4:30عصر، 9 ساعتش رو هم به طرز وحشتناكي كار ميكنم ، جز وقت نهار يا صبح قبل از 8:30 كه وقت صبحانه است و وبلاگها رو معمولاً ميخونم ، بعد از اداره هم حداقل تا 9 سر كلاسم… روزهاي زوج كلاس فرانسه، روزهاي فرد هم كه تا 9 شب پارسه…5شنبه و جمعه هم كه از 9 صبح تا 9 شب سر كلاسم .. يعني عملاً‌من هر شب ساعت 10 ميرسم خونه و تا يه استراحتي و بعدش يه خورده مطالعه ميكنم حداقل ساعت 1:30 يا 2 شده ، گاهي وقتا هم در حين خوندن كتابا خوابم ميبره! فكر كنم اين وضع كلاسهاي فشرده حداقل تا اول تيرماه ادامه داشته باشه ، و وضع خوابيدن در كنار كتاب احتمالاً‌تا اواسط پائيز! (ولي يه چيزيو ميدوني اين نوع زندگي و مشغله هاي اين تيپي خصوصاً‌وقتي پاي مطالعه و كتاب در ميون باشه رو خيلي بيشتر دوست دارم ، تا بيكاري و يا وقت آزاد داشتن بيش از حد! اينطوري حداقل از زندگي ، عمر و زمانم يه جوري و توي يه راه مفيدي استفاده ميكنم.)

اين روزا هركدوم از بچه ها كه باهام تماس ميگيرن اكثراً‌گله مند و شاكي هستن ولي به محض اينكه از وضعيت كاراي من خبردار ميشن خيلي متعجب ميپرسن كه چقدر سرت شلوغه، خسته نميشي؟ بنده ي خدا حق داري فرصت نداشته باشي به ما سر بزني!( منم در كمال پرروئي! و  كاملآً حق به جانب ميگم ، بله ، من كه هميشه گفتم دوست به بامعرفتيه من!!!!!!!! عمرييييييي پيدا كنين!!! جالب اينجاست كه همه هم با اين جمله صددرصد موافقن!!! ولي بين خودمون باشه ها ، اين دوستاي منم يه چيزيشون ميشه ،احتمالاً معنيه معرفت رو نميدونن!)

يه چيز ديگه ، چند روزم هست دلم خيلي گرفته ،  ولي باورت ميشه؟؟ وقت پيدا نميكنم به دلم فكر كنم!! هر بار بغض ميپيچه تو گلوم ، بهش لبخندي ميزنم و ميگم ، ببين بغض عزيز!! با اينكه خيلي دوست دارم يه خورده وقت در اختيارت بزارم كه با اين اشكها و دلم شب شعري راه بندازين اما با عرض معذرت و شرمندگي از شما بغض عزيز و دل محترممان بايد حضورتان عرض كنم وقت ندارم! بعدشم كلي ميخندم به اين جمله ي خودم! ( مطمئناً‌هر آدم عاقلي اين جمله رو بشنوه نسبت به صحت و سلامت روحي رواني من شك ميكنه! ، نيما؟؟؟ واي بحالت اگه نسبت به اين جمله عكس العمل نشون بدي!! :D )

 

پي نوشت:

- ميبيني وضع زندگيه ما رو؟ اميدوارم درك كني چرا كمتر فرصت اينجا اومدن رو دارم و كمتر ميتونم جواب اين كامنتا رو بنويسم… اما خدائيش گاهي ، وقتي خيلي خسته ام ياد حرفهاي اين نيماي كوفتي! يا يه كوفتي ديگه كه هميشه نسبت به من لطف داشته و ياد لري حرف زدن، مخصـــــوصاً آهنگ لري خوندنش! ميفتم كلي ميخندم و خستگي فراموشم ميشه.

-      از همين تريبون اعلام ميكنيم كه ما هر روز صبح هم وبلاگ دوستان قديمي ، هم وبلاگ دوستان جديدمان را ميخوانيم ، اما اگر افتخار خواندن نظرات مبسوطمان نصيبتان نميشود به دليل ذكر شده در فوق ميباشد! رسماً‌و كتباً ‌از همگي دوستان نازنين عذرخواهي ميكنيم.(آخ اگه بدوني دلم براي شيطنت و مردم آزاري چقدر تنگ شده! حيف كه وقت نيست!)

-     مينا جونم ، سرمد عزيزم(كه معلوم نيست كجا قايم شدي!) مريم جونم ، نيما جان(واي نيما اين نقاشيه مينا خيلي خيلي قشنگه ، مرسي بچه جان!) ، اريك جان ( م چُزانم چَه بوشم! بچه جان ، اين پستهات خيلي قشنگه ها ، اما ميگم يه كاري ، خلاصه و چكيده ي هر كدومشون رو هم براي من ايميل بفرست!!) سوگلي جان ، اماني جان ، موناي عزيزم ، دلم براي همتون خيلي تنگ شده ، دعا كنين اين دكتر محترم مملكتمون ( دكتر جون كه
همه كار ميكنه ) ساعت شبانه روزي رو از 24 ساعت به 48 ساعت تغيير بده شايد مشكل وقت منم حل بشه!
:D

-          چه پست پر وقتي! خودم خوندم حالم بد شد از اينهمه كمبود وقت!

-          اميرپرويز جان مرسي از توضيح كاملي كه بابت بنيان دادي ، اين فايل آهنگ عماد رام چقدر سنگينه ، نتونستم DL كنم!

-          ‌امير ارسلان جان ممنون بابت كامنتها ، ميگم به جاي ما هم در كشور 72 ملت خوش بگذرون ، راستي سوغاتي يادت نره ها!

 

تلاش این پرنده برای رسیدن به اوج چقـــــــــــدر زیباست… چه انرژي صرف پرواز ميكنه !! … نميدونم چرا اما يه آرامش خاصي رو توي چشماي اين پرنده احساس ميكنم خصوصاً توي اولين و سومين عكس، مثل آرامش دنياي يه كودك و يه سالمند ميمونه ، اولي آرومه چون هنوز از خستگي راه خبر نداره و دومي آرومه چون راه خسته ش كرده! … كاش ميشد تلاش انسان رو هم توي مسير زندگي  به تصوير كشيد … مطمئناً‌ وقتي هدف رسيدن به اوج انسانيت باشه زيبائيش وصف ناپذيره .

پرواز تا اوج

                                   همراه با يك تشكر ويژه از امان نازنين ، امان جان مرســـــــي

حتماً‌ميخواي بدوني اين تيتر پست يعني چه؟ خب راستش چند بار نوشتم اما به درد اينجا نميخوردن پاكشون كردم…اومدم اينطوري با اين جمله شروع كنم ، كه كامنتاي نيما رو توي پست مينا ديدم… يه دل سير خنديدم!!! حس اون نوشتن پريد! منم گذاشتم به عنوان Title پست.

اين جمله رو خيلي دوست دارم::::

 

خصلت فرهنگي ماست كه آدما رو گاه سياه سياه گاه سفيد سفيد مي بينيم در حاليكه همه اونا خاكستريند

 

*
شنبه اي شده بودم روياي آبكشيده! آخه بارون مي باريد، (منم كه يه بحث خفن توي اداره با رئيس محترم يا همون دائي عزيز داشتم كه تادو روز توي اداره يك جمله اضافه بر صحبتهاي كاري اجباري نزدم(مثلاً‌قهر بودم، آخه من اصولاً‌قهر كردن بلد نيستم!) و تا به امروز همچنان سرسنگين باهم برخورد ميكنيم.) منم بجاي كلاس فرانسه ، از 4:30 تا 6:15 عصر، زير بارون شديد كه مردم فقط ميدويدند راه رفتم! حوصله ي هيچ كسي رو نداشتم ، اينجور مواقع راه رفتن به قول نيما جواب ميده …بارون هم بباره كه معركه ست، تا گوشيمو روشن كردم مريم زنگ زد و قرار گذاشتيم همديگه رو ببينيم.( منو يه بغض ناجور تو گلو و يه غم و دلتنگي عجيب كه دليلشو نميدونستم و يا شايد خودمو ميزدم به ندونستن!) …. تصور كن آب از سر و صورتم ميچكيد! و لباسهام خيسه خيس! 15 دقيقه توي باد انتظار كشيدم! تا مريم رسيد لباسام خشك شد!! با هم رفتيم پاتوق هميشگي كافي شاپ ثالث…. مريم داشت صحبت ميكرد من توي يه عالمه ديگه بودم بغضم تركيد و اشكام آروم آروم راه افتادن! حالا بيا و درستش كن،سرتو پائين كن ، سرتو اونوري بگير ، چشماتو طوريكه كسي متوجه نشه پاك كن! عجب وضعي بود، اين چشماي لعنتي هم كه تا يه قطره اشك ازشون مياد عين خون ميشن… دور و برمون هم پر از آدم… چشمت روزه بد نبينه با مكافات خودمو،بغضمو واشكمو كنترل كردم، ولي در نهايت هم صاحب كافه كه مارو ميشناسه ، هم يه نفر ديگه كاملاً متوجه اين موضوع شدن… نميدونم حالا چي پيش خودشون فكر كردن! مهم نيست، هر چي دوست دارن فكر كنن، مهم اينه كه بعدش آروم شدم.


*
نميدونم چرا بعضي ها اينقدر علاقه به همصحبتي با هنرپيشه ها دارن و تا يكي دو تاشونو ميبينن كلي شوق و ذوق ميكنن… دليلش چيه؟؟ راستش من كه معمولاً از اين تيپ آدما توي ثالث زياد ميبينم خصوصاً‌ دخترا… ميرن سلام و احوالپرسي و يك ساعت هم ميشينن با كسي كه هيچي از شخصيتش نميدونن گپ ميزنن… هميشه برام سواله؟ خب كه چي؟ مگه تو ميدوني طرفت كيه؟ چيه؟ اصلاً‌طرز فكرش چطوره؟ صرفاً چون يه هنرپيشه است و توي چند تا نقش بازي كرده دليل ميشه يك ساعت بشيني باهاش صحبت كني؟؟؟ بيكاري مگه تو؟ بدم مياد ازين آدماي عقده اي!(البته ببخشيدها از اينكه اين كلمه رو بكار ميبرم) بابا جان اينا هم بنده ي خدا هستن، آدمن ديگه دوست دارن گاهي بيان توي محيطهاي عمومي يه خورده با دوستاي صميمي شون خلوت كنن، چرا مزاحم خلوتشون ميشن؟ … من داشتم همين حرفارو به مريم ميزدم ، (درست روبروي ما روي ميز پشت سر مريم سه تا از همين آقايون هنرپيشه نشسته بودن و يكيشون دقيقاً‌روبروي من بود!)  ديدم اوه اوه ، با اين طرز فكر من ، نگاهم با نگاه يكيشون كه انصافاً‌ چهره ش خيلي هم زيبا بود گره خورد… خيلي زود جفتمون مسير نگاهمون رو تغيير داديم ، دقيقاً‌ كل 2 ساعتي كه ما اونجا بوديم ، هر بار من سرم رو بلند كردم همين اتفاق تكرار شد! برام جالب بود ، چي باعث جلب توجه ش به ما شده بود!احتمالاً‌صحبتامون رو شنيده بود…. گفتم : مريم؟ توي اين جمع نگاه كن ، چرا بايد اين آقاي….. به من زل بزنه؟ اونم وقتي دورشون پر از دختراي آنچنانيه!!!!!!! مريم خنديد.. گفت : اشك توي چشمات!!!

 

پي نوشت:

-     نيما ، كشـــــــــمت ها، ميري خونه مردم پشت سر من غيبت ميكني؟؟؟ …. اما خوب هر چه از دوست رسيد نيكوست ، تا ميتوني غيبت كن.

-     مريم جونم ، امان جان ، اميرپرويز عزيز ، كامنتهاي پست قبلي چه عكس العملهايي تندي در مقابل بنيان داشتين… ميشه بيشتر برام توضيح بدين؟ راستش من خودم نرفتم هنوزاما تصميم گرفته بودم اين دوره جديدشو برم، آخه دوستاي پروين جون خيلي تنيجه گرفته ن ، خودشم خيلي راضيه از كلاسهاش.. ولي برام جالب بود عدم تأئيد شما… ميشه اگه تجربه اي داشتين ،از طريق كامنت يا Email برام بگين؟…ميخوام بيشتر در مورد بنيان بدونم…مرســــي از همگيتون.

 

می 2007
ش ی د س چ پ ج
« آوریل   جون »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031