You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2007.

ديروز تلفني با سرمد صحبت كردم ، از صبح دنبال يه بهونه اي براي شكستن بغضم بودم وقتي زنگ زد ناراحت بود دلم نيومد بيشتر ناراحتش كنم ، خودمو به سختي كنترل كردم و باهاش صحبت كردم ، آرومتر شدم خيلي ، وقتي گوشي و قطع كردم گريه م گرفت… نميدونم از غصه ي بابك بود يا از خوشحالي وجود همچين دوستاني .

 هميشه وقتي كسي (كسيكه وجودش براي من باارزش و مهمه) غم و غصه اي داره، حتي اگه خودمم ناراحت باشم به روم نمي يارم و تمام تلاشم رو ميكنم كه حداقل يه جمله ، يه جمله ي مؤثر كه بدونه تنها نيست و منم (شايد نه به اندازه ي اون ولي تا جايي كه موضوع برام قابل درك و فهم بوده) ناراحتم و شريك غم و غصه ش بهش بگم ، اما فكر نميكردم يه جمله ميتوني اينقدر آرام بخش و تأثيرگذار باشه… ميگن تا وقتي تو شرايط نباشي درك نميكني…واقعاً همينه.. اين دو سه روز ، كلي درد توي دلم انباشته شده ، غم و غصه اي كه فقط تو دلم و با خودم ميتونم بهش فكر كنم … اتفاقات و مشكلات ميگذره ، ميدونم كه ميتونم اين مشكل رو هم پشت سر بزارم ، مثل همه ي اتفاقات خوب و بدي كه افتاد و گذشت اينم ميگذره و به قول سرمد آدم سخت جون تر از اين حرفاست، من بازم ميام اينجا ميگم و ميخندم يا گاهي ناراحتم و گريه ميكنم… ولي ميدوني خوشحالم ، خيلي خوشحال….اينكه شما هستين ، شمائي كه با غصه ي من(در صورتيكه حتي همديگه رو نديديم ) غصه ميخورين و از ناراحتيم ناراحت ميشين ، و تمام تلاشتون رو ميكنين كه حتي فقط يه جمله براي بهتر شدن و ابراز همدرديتون با من بگين ، اين به اندازه ي يه دنيـــــــــــــا براي من ارزش داره …وقتي حس ميكني تنهايي خيلي تنها ، ولي متوجه ميشي كه اونقدرام كه فكر ميكردي تنها نيستي چه حسي بهت دست ميده؟ من الان دقيقاً اين حس رو دارم… كاش ميتونستين اشكي كه تو چشامه رو ببينين ، دليلش ميدونين چيه؟ فقط يك چيز ، نميتونم به زبان بيان كنم كه چقدر از اين احساسات پاك ، همدردي بي آلايش و ابراز لطفتون ممنونم ، اينكه ميدونم تنها نيستم و هستن كسانيكه براي بابك من دعا كنن… تا حالا براتون پيش اومده نتونين چيزي كه تو دلتونه به زبون بيارين و فقط توي اشك حلقه زده توي چشم حرفتون رو بزنين؟… من دقيقاً ‌الان همين حاليم.

سرمد مهربونم… نيماي خوبم…ميناي عزيزم… مريم احساساتي و گلم ، اريك نازنينم…شماها بـــــي نظيرين…مهربـــــــــــون و دوست داشتني… خوب خيـــــــــلي خوووب… نميدونم چطوري از لطف و محبتتون تشكر كنم …ببخشيد كه ناراحتتون كردم … صحبتهاتون خيلي بهم انرژي داد ، اينقدر كه فكر ميكنم حتي ميتونم تمام يك ماه رو بدون اينكه بزارم مادر متوجه شه كنار بابك باشم… به اندازه مهربوني و محبتتون ازتون تشكـــــــــــــــر ميكنم.

 

 

*

چه خبره اين روزا همه غمگين هستن؟؟!  براي اينكه مشخص شه من حالم خوبه! و شما هم بهتر شين! بايد بگم نزديك بود سرم رو به باد بدم توسط مريم جون! چرا؟ خب الان تعريف ميكنم..مريم زنگ زد بيمارستان بودم و دوستاي بابك هم اومده بودن ملاقاتش. وقتي جريان رو شنيد خيلي ناراحت شد ، تن صداش عوض شد ، كلي هم دلداريم داد..ديدم اي بابا اينكه از منم بدتر شد حالش!..حالا بخونيد بقيه ماحرا رو ( از اينجا به بعد را لطفا آقايون نخوانند ، از همكاريتان صميمانه سپاسگذاريم نقطه سر خط)

م: (با لحن خيلي ناراحتي) رويا؟كي الان پيشته؟ كمكي از من بر مياد؟ چيكار كنم؟

ر: (يه خرده گريه كرده آرومتره ) مريم ؟ من هستم و فرهاد دوست بابك و يه چند تا از دوستاش كه اومدن ملاقات.

م: حالا بابك خوبه؟

ر: آره بابا ،نگران نباش، تو كه از منم بيشتر پس افتادي

م: آره به خدا.نميدونم چي بگم ، خيلي ناراحت شدم…اعصابم بهم ريخت.

ر: مريم؟ ميگم ، اين حرفا رو بزار واسه بعد …آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم!

م: چي؟؟؟؟ يعني چي؟

ر: بيا ببين داداشم چه آدم حسابي هايي دور و برشن ! نميدونستم بابك اينقدر دوست درست و حسابي داره و الا زودتر ازين دست بكار ميشدم! مريم پاشو بيا فرصت خوبيه!!(اي بميري رويا عجب وقتي)

م: اي زهر مار ، كوفـــــــــــــــــــــــت! منو سكته داده داره مسخره بازي در مياره! مســـــــــــــــــــــــخره!!!!(مسخره رو با يه لحن حرص و عصبانيت و ناراحتي بخونين)

اين چند نقطه يعني باقيه صحبتا ديگه…بالاخره به هر زحمتي بود مريم خنديد..خيالم از بابت اون راحت شد…. ميبيني؟ وقتي به من ميگن ديـــــوانه حق دارن خب، تو اين شرايط هم دست از گفتن چرنديات و مسخره بازي بر نميدارم.

خيلي متاسفم كه همه رو با ناراحتيه خودم ناراحت كردم… اما جهت اطلاعتان بايد عرض كنيم هواي اينجا كماكان خوب است در برخي! لحظات كمي تا قسمتي ابري و غم آلود!!

با هزار ترفند و روش  يه مشكلي رو هضم ميكني و با خودت كنار مياي … يه پست پر از كلي حرف با ربط و بي ربط مينويسي كه هم خودت كلي بخندي و هم دوستات خنده به لباشون بشينه  حتي مريم هم از خوندن پست كلي خنديده بود… ولي چرا شادي و غم و غصه اينقدر به هم نزديك هستن؟ چرا فاصله ي بين خنده و گريه  اينقدرر كمه؟ حتي كمتر از يه لحظه نفس كشيدن… نميدونم چرا اين دنيا به خنديدن من آلر‍ژي داره به محض اينكه من يكم بخندم حالمو همچين ميگيره كه خودمم نميفهمم از كجا خوردم.. حالم ازين حكمتي كه ازش دم ميزنن بهم ميخوره.

بعد از مدتها شايد بيش از 8 سال با دوستي اينقدر احساس راحتي و صميميت كردم كه به جاي تنهايي ترجيح بدم شب رو مزاحمش بشم …عصر پنج شنبه بعد از كلي پياده روي و صرف ناهار اونم ساعت 5 غروب! رفتيم خونه ي مريم اينا…اون شب خيلي خوش گذشت… كلي گفتيم و خنديديم… تا دم دماي صبح(حدود 5:30 صبح) از زمين و زمان گفتيم … روز جمعه هم كه دخترخاله هاش مهمانش بودند و باهم بوديم. خلاصه يكي دو روزي واقعاً خوش گذشت .

نميدونم ميدوني يا نميدوني بابك(همون داداشي كه تمام دنياي منه) رو چقدر دوست دارم… شايد نميدوني ، اگه اينطوره بايد بگم تنها كسي كه توي دنيا دارم و ميتونم روش حساب كنم ، ميپرسي پدر و مادر و ديگران چي؟…اونا پدر و مادرن ، عزيز و دوست داشتني ، اينقدر كه حاضرم خار به چشم خودم بره اما به پاي اونا نره ، ولي بابك يه چيز ديگه ست حاضرم جونمو براش بدم…. دنياي منه ، عزيزترينم(البته پسرك هم همينطور)..كسي كه وقتي تنها زندگي ميكردم هر روز ميومد بهم سر ميزد ، اگه هم نميتونست بياد يا ميدونست حوصله ندارم نميومد حتماً‌تلفني احوالمو ميپرسيد … كسيكه وقتي فهميد تو دانشگاه به خاطر حاضرجوابي و حالگيري و مخالفت با رئيس فلان قسمت ميخوان اخراجم كنن هزار تا آشنا پيدا كرد و مانع اينكار شد..( البته دليل اخراجم مدرس احمقي! بود كه از تدريس تو دانشگاه فقط يه هدف داشت اونم به هر بهانه اي دخترا رو فريب دادن و در مقابل حاضرجوابي من گفت بيچاره ت ميكنم ، گريه تو در ميارم! اما عمراً‌من پيش اون يارو گريه نكردم حتي ميخنديدم وقتي جلسه ي كميته انظباطي بود! ) …. كسيكه وقتي فهميد شريك عزيزم! چيكار كرده گفت: اصلاً نگران نباش اين يارو عوضي فكر كرده اگه صاحب يه شركت يه خانم باشه ، تنها و بي كس و كاره و ميتونه هر غلطي دلش خواست بكنه؟ با هزار مكافات قانعش كردم كه بابا بي خيال ، اصلاً‌دوست ندارم ديگه اسم اون شركت لعنتي رو بيرم! وقتي بي ميلي منو براي گرفتنش ديد گفت : دوباره يه شركت ميزني سرمايه رو هم من بهت ميدم و در مقابل مخالفت من گفت :بابا ‌قرض ميدم بهت بعداً بهم پس بده … خلاصه كسي كه اين روزا وجودش تنها اميد من براي زندگي .

شنبه ناصر به حالت خيلي عجيبي اومد تو اتاقم و با همكارام سلام كرد..گفتم چيه؟گفت:« دائي هست؟ كارم داره منم با عجله اومدم»… منم غافل از همه جا درگيره كلي كار… اصلاً‌نفهميدم ناصر چطوري رفت… اما تمام روز شنبه دلشوره ي عجيبي داشتم.

ديروز حدود ساعت 11 شماره ي نسترن روي موبالم افتاد… تعجب كردم چون اونم كارش خيلي زياده و كمتر فرصت تماس داره… گفت بابك كجاست،ازش خبر داري؟ گفتم : نميدونم ، اما فكر كنم خونه خودش …حتماً بازم كار داشته چون ديشب نيومد خونه…گفت: بابك تصادف كرده… دستام يخ كرد فكر كردم اشتباه شنيدم …گفتم چي؟ دوباره تكرار كرد..شايد 5 بار من و اون مدام يه جمله رو تكرار كرديم….هيچ وقت از تصادف ذهنيت خوبي نداشتم ، هميشه وقتي كساني كه خيلي برام عزيز بودم تصادف كردن ، در نهايت تصادفشون منجر به مرگ شده بود…تمام مدت كه تلفن دستم بود تو اين فكر بودم يعني بابك هم مثل دائي ؟؟ دوباره سر خودم داد ميزدم كه رويا خفه شو حرف بيخود نزن ، چرا آدم نيستي و همش منفي فكر ميكني… نميدونم چطوري تلفن نسترن قطع شد.

-الو بابا؟ بابك؟ … – سلام دخترم ، چيزي نشده  تصادف كوچيكي كرده… – چي شده؟ -هيچي . سعي ميكرد آروم باشه…گفت من امشب بر ميگردم .

-الو نسترن؟ چي شده؟ كي به تو گفته؟ – خاله گفت… زد زير گريه گفت: حالش خيلي بده ظاهراً پاهاش به طرز وحشتناكي شكسته و حالش خيلي بده.

كارمو با هزار مكافات و پر از اشتباه! انجام دادم و گذاشتم رو ميز رئيس

-آقاي مهندس من ميتونم يه ساعت مرخصي بگيرم و برگردم…يه نگاه بهم انداخت و گفت : كجا؟

 - بيمارستان ، دائي بابك تصادف كرده ، م
يگن اصلاً‌حالش خوب نيست
L . -كي به تو گفت؟ – نسترن

– بيخود كرده ، من ديشب تا ساعت 12 بالاي سرش بودم ، حالش خوبه .فقط لگنش در رفته. – ميشه مرخصي بدين برم بيمارستان؟ – الان وقت بيمارستان نيست.

از دست اين رئيسم ميخواستم فرياد بكشم ، نميدونم چطور دائيه ..آدم براي هر كي كار كنه بهتره تا دائيش… نميدوني از ساعت 11 تا ساعت 2:15 چي به من گذشت….زمان متوقف شده بود… ساعت لعنتي هيچ حركتي نداشت… اداره هم كه  روز حسابرسي ماهانه به عملكرد پيمانكارا، پر از اشخاص آشنا و نا آشنا… به سختي اشكامو نگه داشته بودم…هر چند دقيقه ميرفتم صورتمو ميشستم و تو آئينه به زمين و زمان بد و بيراه ميگفتم دوباره برمشگتم توي اتاقم… تازه مي فهمم وقتي مادرم توي كمتر از يكسال دو تا برادرش رو از دست داد حق داشت دچار اختلال حواس بشه.

 ساعت 2:15 رئيس محترم گفت شما ميتونيد بريد … خيابون يه طرفه بود ، تا بيمارستان دويدم …. تمام مدت ، بابك چي شدي تو؟ بابك كجائي تو ، بابك؟ خدايا؟ ميدوني كه تنها دار و ندارم بابكه … هيچوقت اون دو سه ساعت ديروز رو فراموش نميكنم… اميدوارم هرگز تو زندگي برات همچين شرايطي پيش نياد.

جلوي بيمارستان پر از جمعيتي كه براي ملاقات اومده بودن . با خودم بلند بلندحرف ميزدم ، آخه بابك كدوم طبقه اي ، كدوم اتاق… خواستم شماره شو بگيرم ، يه آقايي كه همسن خودم به نظر ميرسيد اومد جلو ، شما خواهر آقا بابكي؟ – بله- داداشم خوبه؟ – بله ، نگران نباشين بهتره! ….رنگ و رو پريده و تو چهره ش نگراني موج ميزد… – بابك ملاقاتي داشت من اومدم پائين …در و باز كردن ، ساعت ملاقات بود ظاهرآً . – بياين بريم…جمعيت زيادي بود و آسانسورپرشد  - صبر كنيد بياد پائين ميريم بالا ،… برگشت به من نگاه كرد ، اشك تو چشام حلقه زده بود. – ميخواين از پله ها بريم، طبقه ي پنجمه … هنوز جمله ش تموم نشده بود كه من رفتم طرف پله ها… باورت نميشه پنج طبقه رو در عرض 3 دقيقه طي كردم… – دوست بابكم پشت سرم ميدوئيد… – كدوم اتاقه؟ – دنبالم بياين.

خوشبختانه تو شرايط وخيم خوب ميتونم خودمو كنترل كنم ، وقتي وارد اتاق شدم ، يه وزنه به پاش بسته شده بود و رنگش خيلي بد هم سياه هم زرد و مشخص بود حالش خيلي بده و كلي درد داره… نميدوني چقدر خوشحال بودم كه ميديدم اونقدر كه من فكر ميكردم هم اوضاع بد نيست…خواستم ببينم رو حيه ش چطوره، صورتشو بوسيدم و در گوشش گفتم :‌اي بابا ،‌من كه شانس ندارم كه! فكر ميكردم از دست غرغرات راحت شدم داداشي!(ميدوني تو اون شرايط اينطوري حرف زدن يعني عذاب كشيدن تا حد آتيش خوردن) – نخير، فقط يه خورده پام آسيب ديده ، به اين راحتي ها از شرم راحت نميشي… اشكم ديگه كنترل شدني نبود ، به بهونه ي تلفن از اتاق اومدم بيرون اما منو خوب ميشناسه … صداي گريه مو شنيد و با لحن شوخي گفت: رويا بيا تو، نميتونم بيام بيرون والا ميومدم خفه ت ميكردم ديوونه…اشكامو پاك كردم و برگشتم توي اتاق … – بابك اين پسره كيه؟ – شاگردم ، يعني دوستم..گفتم كجا رفت پس؟ گفت صداش كن بگو بياد تو اتاق ، اسمش فرهاده…. انتهاي سالن ايستاده بود – آقا فرهاد، بياين داداش كارتون داره.

بابك دكتر چي گفت: هيچي گفت خوبه كه فقط پاي راستمه ، شانس آوردم هر كي جاي من بود مرده بود خدا خيلي هوامو داشته كه نمردم!

 تمام مدت پيشش بودم و دوستاش ميومدن بهش سر ميزدن ، منم براي فرو بردن بغضم به بهونه ي راحت بودنشون براي صحبت و شوخي از اتاق بيرون ميرفتم و يه خورده گريه و باز دوباره برميگشتم…از دكترش پرسيدم چي شده گفت لگنش خيلي بد شكسته يعني بهتر بگم خورد شده… زانوش هم شكسته و رباطش پاره شده …نميدونم آسيبش چقدر جديه فقط ميدونم دردش اينقدر بود كه بابكي كه حتي از بدترين درد هم صداش در نميومد تمام مدت فرياد ميكشد و آه و ناله ميكرد. از فرهاد پرسيدم كه دكترش چي گفته: گفت: لگنش در رفته و زانوش جزئي ضرب ديده! … با عصبانيت گفتم : جزئي؟ ضرب؟ لگنش در رفته؟…خيلي خب باشه…خنديد…ميفهميد عصبانيتم رو سر اون بنده خدا خالي كردم! حدود ساعت 7 پروين جون هم اومد و تا حدود ساعت 9 شب كنارش بوديم…اما ديگه بيشتر اجازه ندادن .

 

پي نوشت:

-     بدبختيه من اينه كه وقتي ميرسم خونه بايد بگم و بخندم كه مادر و فرح متوجه نشن ، ديشب كلي خريد كردم ، مثلاً عادي  اما در حقيقت خيلي خسته وارد خونه شدم ساعت 9 بود گفتم تاالان اداره بودم كلي كار داشتم! فرح داشت درس ميخوند ، عين يه مرده دراز كشيدم ، اونم ميخنديد كه يه روز كار كردي ها ببين چه شكلي شدي و مادر هم در حاليكه ميخنديد گفت : خسته نباشي… دوست داشتم يه جايي بودم كه يه دل سير گريه ميكردم اما  نه پيش بابك ميشه راحت گريه كرد نه توي خونه ، خيلي سخته خيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي ، آدم عزيزترين كسي كه تو دنيا داره رو تو اين شرايط ببينه و دكتر بگه حداقل 1 ماه بايد تو بيمارستان بستري باشه تازه بعدش معلوم نيست ممكنه پاش سياه شه، حتي نتوني گريه كني كه نكنه مادر باز دچار اختلال حواس بشه.

-          مريم جون بابت همه ي صحبتاي آروم بخش و همه دلداريهاي ديروز عصر و ديشب ممنون.

-     دوستاي خوبي كه احوالمو پرسيدين اين روزا اگه نميام بهتون سر بزنم و يا دير تبريك گفتم، چون شرايط و حال و روزم خيلي بده ….. تنها اينجاس كه خودمم و ميتونم گريه كنم اينجا ديگه نخواين كه بگم و بخندم… براي داداشم دعا كنين…دكتر خيلي نگران بود كه آيا واقعاً‌بابك همون بابك ميشه يا پاهاش ممكنه مشكل پيدا كنه.

 - من اول از خودم متشكرم كه اينقدر خوب و ماه و بــــــــــــــــي نظيـــــرم!و اينقدر باحال(به فرمايش دوستان)  و در ضمن يگانه رخساره ي عرصه ي پرشين بلاگ!… دوم بازم از خودم ممنونم كه اينقدر پياده روي ميكنم والا اريك نميدونست به چه دليل ازم تشكر كنه!D:…سوم شرمندتونم امادوباره از خودم متشكرم كه افتخار خوندن وبلاگهاي مختلف و نظرات مبسوطم رو نصيب برخي دوستان نازنينم ميكنم! چهارم خيلي خيلي بخشيد ها ميدونم الان منو خفـــــم ميكني اما مجبورم از خودم تشكر اساسي كنم به خاطر كشت و كشتاري كه اينجا راه انداختم و (همينطور به خاطر آمارگيريم كه مو لا درزش نميره!)

- از خداوند تشكر ميكنم به خاطر اينكه زن را آفريد و عطر زن در زمين پيچيد ، و به اين ترتيب مرد افتخار ديدن و همصحبتي با برترين مخلوق نصيبش شد!(خصوصاً‌بانوان كم نظيري مانند سلملي،مينا،سوگلي،پگاه ، جودي ، مريم ، بهاره ، فاطمه، آزيتاو …و همينطور رخساره جون)

- از سلملي جوووونم تشكر كنم كه هماره در امور كشت و كشتار پايه بوده و از هر گونه كمك به اينجانب در اين زمينه كوتاهي ننموده… هميشه يارو ياور من در كشتن نيما جون! و پس ازين اريك جون! بوده و خواهد بود…اما به لحن جدي سلملي مرســـــــي عزيزم كه به من افتخار دادي (به همون دليل ذكر شده در ايميل)

- از نيما جون تشكر ميكنم كه هميشه نقش مقتول رو در نقشه هاي كشتار بازي ميكنه!(انصافاً‌هم نقششو خوب بازي ميكنه :P ) و بازم تشكر ميكنم به خاطر اينكه نعمت خوندن كامنتاي بي سروته ش رو به من ارزوني كرده…(از شوخي گذشته از نيما جون تشكر ميكنم كه يكي از بهترين دوستان به قول خودش مجازيه منه و با اين بيانات كم نظيرش اغلب باعث خنده و شادي من و تو و ديگران ميشه!)

- از مريم جونه خودم ممنونم كه راه به راه مياد از احساساتش برام تعريف ميكنه و هي به من يادآوري ميكنه كه خيلي خوبه تو احساساتي نيستي!!!! و كنترلشون ميكني!!!، و اينكه دوست خيلي خيلي خوبيه و چهار پايه براي پياده روي و هميشه هم اعتماد به نفس من و مغرور بودنم رو به رخم ميكشه!(آخه من كجا مغرورم؟…ميشه يكي اينو به مريم بگه؟ من فقط يه خرده خيره و گستاخم و دوست دارم ملت رو عذاب بدم ، همين و بس!)… مريم جون مرسي كه هميشه هستي.

- اِ اِ اِ….ياااادم رفت بگـــم از اريـــــــــك جون تشكــــــــر ميكنيم كه روز جهاني تشكر رو يادآوري كردن و مارو هم به بازي كشوندن… و يه تشكر مخصوص هم به خاطر كمك به ليلاي كرمانشاهي … ديگه اينكه من تا حالا دوست كليمي نداشتم و از اريكي كه فرصت آشنايي با دوستي ازين دين رو بهم داد… تشكـــــــــــــــر ميكنيـــــــــــم.( با تمام اين تفاسير هنوز هم اسمت جزو ليست سياهه ها!)

- از پسرك تشكر ميكنم كه باتمام دلتنگيها و تمايل به تنهايي كه در من بوجود آورده ، هرگز نميتونم تمام خوبيهايي كه( در طي 5…6سال گذشته و همينطور حالا كه چند قاره دورتره) نسبت به من داشته رو فراموش كنم…مرســـــــــي پسرك نازنينم كه لذت دوست داشتن يا بهتر بگم عاشق شدن بدون اينكه حتي خودت بدوني(اما اي كاش خودتم ميدونستي) رو به من عطا كردي.

- از بهاره و فاطمه و آزيتا و اون يكي آزيتا كه دوستان خيـــــــلي خوبي هستن و حداقل سالي يه بار تلفني ميزنن كه رويا مردي يا زنده اي صميمانه و صادقانه تشكر ميكنم.

- از سوگلي جون ممنونم كه اينقدر اين وبلاگش و اين نگارش زيباشو خوندم كه بعد از 2 ، 3…سال مقاومت آخر به دام وبلاگنويسي افتادم!

- از مينا جون تشكر ميكنم كه باعث شد اين نيمولي هم به جرگه ي فريبنگان بپيونده كه با راه اندازي وبلاگش موجي از كامنت نويسي رو بين وبلاگها به راه انداخته… و در ضمن از مينا جون يه تشكـــــــــر مخصوص ميكنيم بابت مطلب توپ ولنتاينش.

- از آقاي رئيس تشكر ميكنم كه هر دفعه به جاي خودش منو به اين جلسات ميفرسته كه بهترين سوغاتي اين جلسات خنديدن بعد از جلسه به برخي آقايون هست.(خدائيش من نميدونم ميان جلسه يا ميان پشت سر همكاراشون صجبت كنن! تازه بعضي وقتا يه چيزايي از بعض
يهاشون ميشنوي كه چشمات ميچسبه به ميكروفون روي ميز!)

- از آقاي رضاپور مدرس كلاس فرانسه تشكر ميكنم كه از منم شيطون تره و سر كلاس مدام ازين رستورانها و جيگركي ها و كافي شاپ ها و فست فوود هايي كه با خانمش ميره حرف ميزنه(البته به زبان اجنبي) و من شكموي بينوا كه اكثر اوقات صبحانه و ناهار و شام رو باهم ساعت 6 ميخورم از شنيدن اين غذاها و رستورانها در مقابل سيستم گوارشيم و برنامه غذاييم دچار عذاب وجدان وحشتناكي ميشم!

-از علي عزيزم ، كه مثل داداش كوچيك من ميمونه و هميشه هواي منو داره تشكر ميكنم.

- از بابك و ناصر برادرهاي محترم خونيم و همينطور از خواهرهاي كوچيكم هم كه هيچ وقت به خودشوت جسارت پرسيدن اينكه چيكار ميكني و چيكار نميكني رو نميدن تشكر ميكنم كه كاري به كارم ندارن…خدائيش هيچ جاي دنيا برادر به خوبي و دلسوزي برادراي من پيدا نميشه…ازشون واقعـــــــــــــــــاً و از صميم قلــــــــــــبم تشكر ميكنم.

- از پدرم يــــــك دنيــــــا تشكر ميكنم كه منو طوري بار آوردن كه هر جا و در مقابل هر كسي كه باشم ، از گفتن عقايد و نظراتم در مورد هر موضوعي( دين ، دنيا ، كشور ، رهبر و …)نترسم و همين موضوع يك دو بار نزديك بود باعث اخراجم از دانشگاه بشه .( زبان سرخ و سر سبز و اين حرفا ديگه)

- از آلن كوفتي! تشكر ميكنم كه تنها دوست مسيحي منه و تا به من ميرسه هي منو دست ميندازه … و يه تشكر هم بابت اينكه با تمام ادعاي شيطنتش عمراً‌از من شيطون تر باشه!

- از بابك به خاطر اينكه چند ماهه نديدمش و اونم به خودش زحمت احوالپرسي از دوستان رو نميده تشكر ميكنم… ودر ضمن بابت كتابهايي كه امانت گرفتم براي يك هفته و الان 8 ماهه پيش منه تشكر ميكنم!

- از حمزه به خاطر اينكه تو اين چند ساله رفاقتمون هميشه جوياي احوال منه و من مثل ستاره هالي 80 سال يه بار حالشو ميپرسم تشكر ميكنم.

- از آقا محمد (فروشنده سوپرماركت سر كوچه ي خونه اي كه 2 سال تنهايي زندگي كردن رو در اون خونه ي خوب تجربه كردم ) تشكر ميكنم كه هر وقت ميرفتم تو مغازه ش كه مثلاً يه نوشيدني يا خوراكي كوچيك بگيرم ، اينقدر تنوع جنس و طعم بين اجناسش بود كه  كمتر از 10، 15 تومان جريمه نميشدم!..همينطور از ميوه فروشي اون سر كوچه كه نيم بيشتر ميوه هايي كه ازش ميخريدم بس كه تو يخچال ميموندن سر از سطل زباله در مياوردن!

- از اين همكاراي آقا (آقاي اناري و آقاي وفايي و مرادي و بقيه شون) تشكر ميكنم كه مدام و بدون وقفه سيگار ميكشن و منه بينوا رو خفه كردن با بوي شيگارشون…( بابا خدا خيرتون بده به جاي سيگار پيپ بكبشيد خب.. حداقل عطر خوبي داره.)

- از همكاراي خانممون هم كه چشم ديدن مارا ندارند!! كمال تشكر را داريم(نميدونم مشكل از منه ، يا مشكل اينه كه دائي من رئيسه و اينا فكر ميكنن به قول خودشون آنتن هستم!! خدائيش توئي كه اينقدر منو ميشناسي ، به من مياد آنتن باشم؟!…انصافاً خيلي بده آدم 10 ساعت از روز رو با كساني بگذرونه كه سرسوزني نتوني بهشون اعتماد كني چون هيچ اعتمادي بهت ندارن!)

- از رئيس جمهور محترم هم تشكر ميكنم بابت اينكه افتخار زشت ترين رئيس جمهور نصيبش شد… (خداوكيلي من تو تمام عمرم موجود به اين زيبايي!!!!(افعال معكوس) نديده بودم) … و بازم تشكر ميكنم كه همچنان به گند زدن به مملكت و بالا رفتن نرخ مسكن و خوراك و پوشاك و خلاصه هر چي كه دستشون بياد دامن ميزنن.

- از دولتمردان! و سياستگذاران جمهوري!اسلامي!!!!! ايران تشكر ميكنم … به خاطر اينكه همچنان دست در دست ساير همكارانشون به مملكت و البته بيشتر به جيب مبارك خودشون سروسامان ميدن.

- از آقاي نادري( كه يه روزي محمد بود و بعدها تبديل شد به آقاي نادري!)به خاطر كلاهي كه در شراكت سر من گذاشت و باعث شد عطاي شركتم رو به لقاش ببخشم و به خاطر تمام برچسب هايي كه با هزار جور چسب مختلف امتحان كرد تا بين همكاران مربوطه ي اون زمان به من بچسبونه اما در نهايت موفق نشد واقعاً‌و تا هميشه تشكر ميكنم!! ( اين مورد رو جدي گفتم ، هميشه ازش تشكر ميكنم و اگه يه روزي دوباره چشم به چشمش افتاد بهش ميگم كه اصلاً‌ازش ناراحت و دلگير نيستم.. و خوب شد كه اينكار رو كر
و يه كلاه به اندازه ي تمام سالهاي آشناييمون سرم گذاشت كه من دوباره به تنهايي و اينترنت رو بيارم.)

-  از دوستان و آشنايان(البته مدعيان زباني دوستي و آشنايي) خوب و مهربون و يكرنگي!!!!!! كه وقتي يه ذره احساس خطر ميكنن فرار و بر قرار ترجيح ميدن و تورو وسط يه دنيا بدبختي تنها ميزارن صميمانه تشكر ميكنم.

- از همه ي مشكلات و سختيهايي كه باعث شد مقاومت و مبارزه با مشكلات رو ياد بگيرم و به اين راحتيا تسليم سربالائي هاي زندگي نشم تشكر ميكنم.

- از اين دنيا به خاط اينكه هر صد سال يه بار روي خوش به من نشون ميده خيلي تشكر ميكنم!ولي بايد به عرضش برسونم هرچقدر تو پافشاري در اذيت و آزار من داري منم به تمسخر و دست انداختن تو و بازي كردن با تو اصرار ميكنم!

- در نهايت از دزد احمقي كه تمام دارو نداره بابك (برادر نازنينم) رو تو يه چشم بهم زدن برد و اين بنده ي خدا بايد دوباره از صفر شروع كنه تشكر ميكنم.(اميدوارم هيچ خيري از اموال دزدي نبينه و زير ماشين له شه!!)

- براي حسن ختام از خودم تشكر ميكنم كه اينقدر پرحرفي كردم كه باعث سردردهمه ي دوستان نازنين و قبل از همه خودم شدم!

پي نوشت:

-    اريك؟ خدا بگم چيكارت كنه ، قبلاً‌هم گفتم ، مادرمحترم ميفرمايند: رويا نميدونم خدا تورو چطوري خلق كرده! يا اينقدر آروم و  ساكت ســــــاكتي ، انگار كه تمام كشتيهاي دنيا مال تو بودن و همشون غرق شدن ، يا اينقدر سروصدا ميكني كه تمام شهر از دستت آروم و قرار ندارن! (البته طي اين حدود 3 دهه اي كه از عمرم گرانمايه مان ميگذرد در اغلب مواقع مورد اول صحت داشته ، ولي واي به روزي كه مورد دوم به راه باشد! بلاي آسماني ديدين؟ اين روز از اون روز ها ميشه…البته بلا از نظر ديگران ، از نظر من كه ميشه بركت!)

-    واقعاً‌تمرين دوست داشتن سخت نيست … حتي دوست داشتن اونايي كه بهت بدي كردن!…من كه مدتهاست به خودم قول دادم بديها و دشمني ها رو به خاطر نسپرم و فراموششون كنم… درسته آسون نيست اما خيلي هم سخت نيست…يه خرده تمرين ميخواد… سعي ميكنم اگه نميتونم بعضي ها رو دوست داشته باشم حداقل قول بدم ازشون بدم نياد و متنفر نباشم.

« ما بارها  در شرايطي قرار مي گيريم که بايد رها کنيم تا خدا ما را نجات دهد . شايد رها کردن يکي از سخت ترين آزمونهاي زندگي باشد  … ايمان به اينکه زندگي هرگز به ما اجازه ي سقوط و پسرفت نمي دهد اگر به آن اعتماد کنيم ………گاهي به نظر مي رسد در حال از دست دادن چيزي با ارزش هستيم و محکم به آن مي چسبيم و ميارزه مي کنيم در حالي که همه ي نشانه ها حاکي از آن است که بايد رها کنيم ……با رها کردن و بريدن طناب به نيرويي برتر فرصت مي دهيم تا به ما کمک کند و يا  چيزي بهتر به ما بدهد ….زندگي همواره ما را رو به جلو و بهتر شدن و رشد کردن ميراند و هرگز فرزندانش را نا اميد و درمانده نخواهد کرد … رنجي که ما مي کشيم نتيجه ي رها نکردن و عدم اعتماد و ايمان ما به زندگي و خداست ……اگر هداياي زندگي را نپذيريم رنج خواهيم کشيد.»

اين مطلب رو قبلاً‌جايي خوندم ، يادم نيست كجا ، شما مأخذ رو ميدوني؟

 

پي نوشت:

-  كجاي دنيا نديده و نشناخته به كسي ميگن برتر از ملكه اليزابتي؟ ميشه يكي اينو به من بگه؟ (البته در برتر بودن من از ملكه اليزابت هــــــرررررگز ترديـد نكن…حالا ميدوني جريان چي بود؟ يه يارويي برگشته ميگه خيلي مشتاقم روزي افتخار صرف شام رو با شما داشته باشم!!!!!(كي ميره اين همه راهو؟؟؟ ميبينيم كه برخوردها و درخواستها در مملكتمان به سان ممالك مترقي شده است! امابايد عرض كنم كه خيلي خيلي شرمنده من از همون آدماي امّل ، عقب مونده ي تارك دنياي جهان سومي هستم..اوني كه فك كردي خودتي) منم براي اينكه خفه ش! كنم در جوابش گفتم : اتفاقاً شام خوردن با من به اندازه ي صرف شام با ملكه اليزابت افتخارآميزه!!!)…واي كه دوست دارم اين تيپ آدمــا رو بگيرم خفـــــــــــــــــــــه شون كنم!! تازه در جوابم همون خط اول رو تحويل ميده! و در مقابل برخورد تندت براي فرار از همصحبتي بيشتر برگردن به آدم بگن همين زهر صحبتات!!! باعث ميشه بيشتر بيان طرفت!(اين ديگه خيلي گستاخي و پررويي ها!) …آقا من زهر تو حرفامه؟؟ دلــــــــــــــــــــــــــــــم ميخـــــــــــــــوااااد…..خووووووووب ميكنمممممممممممم…خب ميشه رفع زحمت كنين؟… چند روزه اعــــصابم رو ريخـــــته بهم اين يارو!

(ببخش كه اين چرنديات رو اينجا ميگم…ولي چون اينجا برام خيلي دوست داشتنيه و يه جورايي باعث آرامشم ميشه ، بعضي وقتا كه حرفم گفتني نيست مينويسم كه آرومتر بشم! حتي واسه حرفهاي گفتني هم شنونده ي پيدا نميشه واي به حال ناگفتنيهاش)

-  ميگم سلملي جون؟ فكر كنم اسامي موجود در ليست سياه از يه نفر به دو نفر رسيده! نفر اول رو كه ميشناسي ، نفر دوم هم اين پسر خارجيه يهوديه! ميدوني كيو ميگم كه.( نيما خان ،‌اريك خان فكر كنم زين پس بايد فقط اين ترانه رو زمزمه كنين ، روزاااي روشــن خدااااحــــــــــــافظ!!)

دخترك با چشماني اشك آلود به من زل زده بود. دنيايي از غم در عميقترين نقطه چشمانش به چشم مي خورد. اما ظاهراً فقط من بودم كه اين درد نهفته در وجودش را ميديدم. گويا توان و قدرت ديد سايرين در مقابل عمق چشمان دخترك ناچيز بود مثل هميشه. ناگهان بغض پنهان در گلويش در مقابل چشمانم شكست و قطرات اشك جاري شد. چشمانش به سرعت قرمز شد ، و من از ديدن آن تغيير رنگ محسوس چشمانش در كمتر از 5 ثانيه كه از زبان خيلي ها شنيده بودم و تاكنون به چشم خود نديده بودم بســيار متعجب شدم. دست دخترك را گرفتم و با نگاهي مهربانانه او را دعوت به آرامش كردم. صداي معترضي در ميان اشكهايش به گوشم رسيد كه ميگفت: تو خيـــــــلي خودخواهي ، هيچوقت به من اجازه صحبت نميدي! هيچ وقت نميزاري اون زماني كه دلم ميخواد حرفهامو به كساني كه ميخوام بزنم ، نگاهم در چشمانش گره خورد پرسيدم : من؟ خب قبول دارم ، يه خرده خودخواهم ، اما …پيش از تمام شدن كلامم گفت: اما نداره…يه خرده هم نه ، خيلي زياد…تو يكي از مغرورترين(البته از نوع نابجا) و مزخرف ترين موجوداتي هستي كه خداوند خلق كرده! خودخواه ، يكدنده، لجباز، مزخرف ، بي احساس ، نامهربون و و و ، هر آنچه كه از دهانش بيرون آمد نثارم كرد. چشمانم به او خيره مانده بود. اشك ميريخت و بدون وقفه صحبت مي كرد:

آدمي نديدم كه به اندازه ي تو بي عرضه باشه  ، نه نه بي عرضه نه ، ترسو ، اينهمه ادعا داري ولي هيچي نيستي ، يه دختر ترسوي پرمدعاي مغرور و خودخواه كه حتي شجاعت بيان احساسش رو نداره ، فكر ميكني با فريب دادن خودت ميتوني زندگي كني ، ببينم اينروزا حال و روزت چطوره؟ ميشه برام تعريف كني؟ تا اومدم بگم حال و روزم رو تو از هر كسي بهتر ميدوني خودش جواب سوالش رو داد : ميدونم حال و روز تورو هيچ كي به خوبيه من نميدونه ، ميگي ميخندي ولي دريغ از يه لحظه دلِخوشي ، هيچ به خودت دقت كردي؟ اينروزا يا سركاري يا تو اتاقت دراز ميكشي يا ساعتها راه ميري و فكر ميكني،حتي سر كلاست هم نميري. كه چي؟ زندگيت غرق شده توي كار و كار وكار و كار و كار ، آره روش خوبيه براي هر چه بهتر فريب خود ، ولي تا كي؟؟ فكر كردن خوبه اما وقتي نتيجه ي مثبتي داشته باشه ، با اين رويه اي كه تو در پيش گرفتي تكليف من چيه؟ پوسيدم از اين كارهاي تو ، از اين حرف نزدنت، از اين اداي آدمهاي بي احساس و بي تفاوت رو در آوردن … ميدوني وقتي به تو نگاه ميكنيم چي ميبينم؟ يه بازيگر با يه جسم خسته و بي رمق و يه روح درمونده و خســــته تر از جسم… خوب كه فكر ميكنم ميبينم حقّت همينه ، آدم ترسو حقه شه هر بلايي سرش بياد … تو دو راه بيشتر نداري ، يا بايد عين آدم بشيني و حرف دلت رو بزني كه تاجايي كه ميشناسمت ميدونم هرگز اينكار رو نميكني، يا همه چيز رو فراموش كني ،خب اين راه دوم سخته اما محال نيست … دخترك آرامتر شده بود ، اينبار من بودم كه اشك ميريختم ، آرام و بســـــــــيار تلخ! 

پي نوشت:

-  ميدوني چي عذاب آوره؟ اينكه يه آدم شيــــطون و هميشه پرجنب و جوش!(منظور يه خانم متشخــــــــــص و بي نظير و باسواد! و با كمالاته) مجبور باشه توي جلسات رسمي با آقايون پرمدعاي لاف زني كه همشون رئيس و معاونيني هستن كه حتي ۱۰٪ ادعاشون هم نميدونن ، شركت كنه… حالا تصور كن قراره بين اين همه نگاه سنگين آدماي ناشناس صحبت كني و همه هم زوم كردن ببينن اين تنها خــــــــــانــــــــم حاضر در جلسه چي ميخواد بگه ، يه اس ام اس (از اونايي كه وسط گريه هم كه باشي با خوندنش از خنده ريسه ميري) بگيري!!! خدا رحم كرد همون لحظه نخوندمش والا همون يه ذره آبروي نداشتمون هم ميرفت.

- من نميدونم چرا وقتي حتي حوصله ي خودتو هم نداري ، را به راه آدماي خوش تيپ و خوش قد و قامت و باكمـــــــــــالات سر رات سبز ميشن….جريان چيه؟….حالا اگه دلت ميخواست كسي باشه ، هيچ بني بشــــري حتـــي بهت نگاه هم نميكرد!! دريـــــــغ از يه نگاه!

میگم حق با مادر محترمه وقتی میگه وااای به روزی که تو قاطی کنی! کلــــاً سیستمت میریزه بهم… واقعاً‌ وای به عصبانی و ناراحت بودن من و وای اگه صدام در بیاد… دیدی که نمونه اش رو تو این پست های اخیر پر از انرژی منفی که نثار خود و دیگران نمودیم …

فک کنم تنبیه لازم شدم!!…اما خب امروز متوجه شدم یکی از دوستانم خداروشکر حالش از روزهای قبلی بهتره .. خیــــــــــلی خوشحال شدم…خب خوشحال بودن یه دوست بهانه ی خوبیه برای خوشحالی خود آدم…غیر ازینه؟…راستی دوست خوبم که گاهی میای اینجا خوشحالم که خوشحالی

پی نوشت:

- میدونی الان همزمان دارم چیکار میکنم؟! فیلم نگاه میکنم!!!! گاهی پنج شنبه ها اداره خیلی خلوت و سوت و کوره … منم صبح یه سی دی برداشتم با خودم آوردم … فیلم غرور و تعصب … خیلی قبل ازین تعریف این فیلمو شنیده بودم … خدائیش چه حالی میده به جای کار بشینی فیلم نگاه کنی…  خیلی خب بابا ، میدونم خودم که نمونه ی یک کـــــــــــارمند دولتی بـــــــــی نظیرم!! (همین کارای امثال ماست باعث پیشرفت روز به روز مملکتمون میشه دیگه)…میگم فیلم دیدن هم لذت بخش ها… خیلی وقت بود عین آدم فیلمی نگاه نکرده بودم….برم ببینم آخرش چی میشه!..تو هم برو به کارات برس.

چند روزه ميبينم دغدغه اطرافيانم(منظور همكارانيه كه روزي 10 ساعت باهم هستيم!) شده ولنتاين و تهيه كادوي ولنتاين ، ديروز غزال هديه اي كه براي فريد خريده بود رو بهم نشون داد ، زيبا بود . مطمئناً زينا و سميرا هم هدايايي تهيه كردن ، در مورد ليلا و نوشين و همينطور آقايون همكار چيزي نميدونم چون به خودم اجازه نميدم وارد حريم خصوصي و مسائل شخصي آدما بشم مگه اينكه خودشون دوست داشته باشن برام تعريف كنن… اما از طرز صحبتشون ميشه فهميد اونا هم اين روزا در صدد انتخاب و تهيه هديه اي بودن براي براز دوست داشتنشون.

ولي من هيچ اصراري براي اين نوع هديه دادن و گرفتن ها ندارم(نه اينكه دوست نداشته باشم ها خيلي هم دوست دارم ولي اصرار و اجباري نيست)، نميدونم چرا مردم ما اصل رو فراموش ميكنن دنبال فرع ميگردن! بهترين هديه براي عشق يه آدم چي ميتونه باشه؟؟ واقعاً‌تعجب ميكنم از اين آدما ، همكار من به قول خودش رفته كلي هزينه كرده تا تونسته يه كادوي مناسب تهيه كنه كه باعث كسر شأن نباشه ، وقتي با نامزدش صحبت كرد بعد از قطع تلفن برگشته ميگه عجب اين مردا پررو هستن و دو تا ناسزا هم گفت! (معمولاً‌اين برخورد رو باهم دارن)گفتم چي شده؟ همسرت بود؟ شروع كرد به تعريف در حاليكه من حتي يك كلمه هم متوجه صحبتهاش نشدم ، تمام مدت داشتم با خودم فكر ميكردم …بعد از تمام شدن صحبتاش گفت : رويا درسته؟غير ازينه؟ به خودم اومدم درحاليكه حتي يك كلمه هم متوجه نشده بودم گفتم نميدونم … با يه نگاه كه نشون ميداد دلخوره به اتاقش رفت.(نه تنهااين خانم، كه خيلي از كساني كه مدام دم از عشق و عاشقي ميزنن وقتي روي رفتار و برخوردشون فكر ميكنم حتي به اندازه ي سرسوزني نشان ازعشق و محبت نميبينم ، همش در حد حرف)

در عجبم از دست اين آدما ، عشق مگه شرط و شروط داره؟ دوست داشتن و عشق ورزيدن مگه نرخ و قيمت داره؟ اينهمه دلواپسي و وسواس به خرج ميدن براي انتخاب و خريد هديده ي مورد نظر و معمولاً قيمت بالايي هم داره . اما آيا واقعاً اين هديه نشان دهنده ي عشق و محبت تواِ؟! پس اين طرز صحبت و برخورد نشان دهنده ي چيه؟چرا هممون داريم اصل و كنار ميزاريم و روي فرعيات متمركز ميشيم؟ عجيبه ، كجا داريم ميريم ما آدما؟

فكر ميكني چه ارمغاني بهتر از دوست داشن و محبت كردن و عشق ورزيدنه، ببينم تو بهتر از محبت و دوست داشتن ميتوني چيزي به كسي هديه كني؟! صادقانه و از صميم قلب و با تمام وجود دوست داشتن و عشق ورزيدن بهترين و زيباترين و گرون قيمت ترين چيزيه كه ميتوني به مخلوقي از جنس خودت هديه بدي …اين هديه هاي مادي فقط يه بهانه است براي بودن در كنار كسي كه برات از تمام دنيا عزيزتره… اينكه تمام عشقت و دوست داشتنت رو تو نگاهت نشون بدي ، ابراز كني هر لحظه خوش بودنش آرزوي قلبيه تواِ و تمام سعي و تلاشت رو براي اينكار انجام ميدي ، ولنتاين بهانه است ، جشن بهانه است ، هديه و كادو هم بهانه است ، همه ي اينها بهانه ايست براي عشق ورزيدن،تمرين كن،اين روز و تمام روزها …تمرين دوست داشتن ، محبت كردن و عشق ورزيدن ، چيزي كه داره گم ميشه لا به لاي اين زندگي امروزي. سعي كن نباشي چزو كسانيكه مدعي عاشق بودن هستن اما فقط چند صباحي به روي طرفشون لبخند ميزنن ، بعد از چند روز معتقدن اگه بخندي وكوتاه بياي يا با مهرباني برخورد كني طرفت پررو ميشه! عجيبه واقعاً عجيبه كجاي دنيا عشق و محبت طرفت رو پررو ميكنه؟ (شايدم حق با اونهاست و من اشتباه فكر ميكنم … چقدر از دست اين دنيا و آدما و عشقاي زودگذرشون خســــته ام)

پي نوشت:

- به خودت نگير ، تمام اين صحبتها رو به خودم بود و به خودم يادآوري و گوشزد كردم كه دوست داشتن رو فراموش نكنم و مثل همكارم نشم.

- راستی یادم رفت بگم. ولنتاين مبارك ، .براي كساني كه دوست ميدارن و دوست داشته ميشن و يه تبريــــــــك ولنتايـــــــــــــن مخصوص به همراه یک شاخه گل  براي اونايي كه امروز نه هديه اي گرفتن و نه هديه اي دادن!

 با آرزوي عشق و دوست داشتنهای هميشگي در دلتون

 

 

 

فوریه 2007
ش ی د س چ پ ج
« ژانویه   مارچ »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
2425262728