You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2006.

وقتي بين وبلاگهاي آشنا و غريبه پرسه ميزنم ، ميبينم اكثر آدمها از تنهايي ، يا دلتنگي يا بديها و و و و خلاصه مسائلي كه ناراحتشون كرده مينويسند ، معمولاً تصميم ميگيرم كه من يكي خيلي از ناراحتيها ننويسم كه حداقل اينجا حزن انگيز نباشه ، اما گاهي ناگزير از نوشتن پر از غمي!!!

پنج شنبه عصر بعد از مدتها ، كار خاصي نداشتم ، نه كلاسي و نه كاري … و تقريبا! خيلي زود رسيدم خونه … به بهانه مرور مطالب كلاس فرانسه نشسته بودم پشت ميزكنار پنجره و زل زده بودم به آسمون !! نميدونم كجا سير ميكردم ، فقط وقتي به خودم اومدم كه حدود 2 ساعت توي يه عالم ديگه اي بودم ! با ديدن بارش برف خيلي دوست داشتم به بهانه اي از خونه بيرون بزنم ، حالا به بهانه رفتن به يه زيارتگاه ، يا ديدن يه تئاتر و يا فقط پياده روي … اما اصلاً حوصله تنهايي رو نداشتم ، ميخواستم از اين تنهايي تقريباً هميشگي فرار كنم …درسته خيلي از تنهايي گله مند نيستم و معمولاً ميگم كه با تنهايي حال ميكنم اما گاهي واقعاً آزار دهنده است … شايد از معدود دفعاتي باشه كه دلم از تنهايي اينقدر گرفته كه دارم به زبان ميارم … نميدونم ، فقط ميدونم كه وقتي بارش برف شروع شد و هواي همصحبتي با يك دوست به سرم زده بود ، هر چي فكر كردم كه آيا كسي هست كسي كه تا اين حد باهاش صميمي باشم كه خيلي راحت بگم بيام سراغت با هم بريم بيرون ؟! اما هيچ كس نبود ، هـــــيچ كس !! براي دلداري خودم گفتم شايد با اين درد پا و اين برف مادر جان ِ هميشه دلنگران مخالفت كنه اما وقتي گفتم هوس كردم برم زيارتگاهي ، نه تنها مخالفتي در كار نبود بلكه گفت پس چرا معطلي؟! برو مادر جون ، منو هم دعا كن!!!! .. بعد كه منصرف شدن منو ديد ، پرسيد چرا نميري؟! در جواب سكوت من پرسيد چيزي شده و وقتي گفتم: تنهايي حوصله ندارم ، گر چه نگاهش پر از نگراني بود اما سوالي نكرد و فقط با گفتن چرا اين روزها همش بي حوصله اي؟! منو با تنهايي خودم تنها گذاشت… نميدونم اين حرف من كفر يا نه ، اما گاهي وقتا خيلي دوست دارم خدا هم از جنس ما بود!!يعني اينكه ميتونستيم ببينيمش و وقتي باهاش صحبت ميكنم جوابش و حالاتش رو ببينم و بشنوم….كاش ميشد.. مطمئناً‌مينشستم و تمام قصه زندگي رو براش ميگفتم و يه سوال ازش ميپرسيدم : چرا هر كسي از ظن خود شد يار من؟!

از خدا يه گله بزرگ دارم ، چرا منو به حال خودم رها كرده؟!! و اجازه داده اينقدر ازش دور شم كه حتي شكر نعمت هم نكنم؟!

پي نوشت:

-         آقا يا خانم خدا؟! آيا با من قهريد؟! و يا مرا فراموش كرده ايد؟؟؟

-         باز هم مثل هميشه بايد سكوت كرد …سكوت و هميشه سكوت!! اين سكوت ها هم ديگه آزار دهنده شدند.

 

صبر كنين اول يه چيزي بگم ، منه خوشبخت!!!!!! از شنبه تا امروز دارم ميميرم از پا درد!!! نميدونم چرا اين مدلي پاهام درد گرفته، ساق پام تا حد انفجار درد داره!! يعني شب از شدت درد اصلاً‌خوابم نميبره و توي اداره هم به محض اينكه فرصت پيدا ميكنم پاهامو ميچشبونم به بخاري شايد يه خرده آروم شن… ولي با تمام اين حرفها توي همين هفته عين ديوانگان براي اينكه اين پاهامو از رو ببرم با تمام دردي كه هست تمام مسير رو پياده روي ميكردم!!!! تازه دارم ميفهمم مادر محترم چرا هميشه به من ميگه تو به مرض خودآزاري به طرز وحشتناكـــــي مبتلايي!! واقعاً حق داره…. در ضمن بايد بگم من از مطالب مربوط به يلدا بازي رو يكشنبه نوشتم ها ، اما به دليل همون درد كذايي تا امروز فرصت نشد اينجا بزارمشون!!…از همين جا هم ، كتباً و رسماً از سلملي جونم‌ ، نيما جان به خاطر دعوتنامه ممنون و سپاسگزارم نقطه سر خط!

اگه درست متوجه شده باشم ظاهراً بايد يه سري از زواياي زندگيمون رو كه تا به حال كسي نميدونه به زبان بياريم! و چون من امروز دلم گرفته و اصلاً‌حال و حوصله ي مزاح ندارم احتمالاً خيلي جدي بنويسم!

  1. وقتي هنوز مدرسه نميرفتم  براي من اينطور جا افتاده بود كه شاگرداي زرنگ هميشه زود دستشون رو بالا ميگيرند!! و از اونجايي كه من هميشه دوست داشتم و سعي ميكردم كه از همه بهتر باشم خصوصاً از نظر درسي!!!(ناگفته نماند كه الان هم همينطوره و اصلاً‌دوست ندارم از كسي عقب باشم چه از لحاظ درسي و معلوماتي و چه از نظر كاري!) …خلاصه كلاس اول دبستان كه بودم روز سوم تعداد دانش آموزان كلاس زياد شد و به همين دليل قرار شد هر كدام از شاگرداي كلاس كه دوست دارن به كلاس ديگه اي با معلم جديد برن!!وقتي خانم واقعي(معلم كلاس) پرسيد : هر كي حاضره دستشو بالا بگيره ، من بدون اينكه منظورشون رو فهميده باشم دستم رو بالا گرفتم!!! و نيم ساعت بعد كه گفتن اسمتون رو توي ليست كلاس ديگه نوشتيم و بايد بريد توي اون كلاس بنشينيد، تازه فهميدم جريان چيه! چون خانم واقعي رو خيلي دوست داشتم زدم زير گريه كه خانــــــــم من نميخوام برم يه كلاس ديگه ،‌ميخوام كلاس شما باشم ، وقتي پرسيدن كه پس چرا دستتو بالا گرفتي؟! با همون لحن بچگانه وسط هق هق گريه گفتم : خوب خانم؟ مگه شاگرداي اول كلاس هميشه دستشونو زود بالا نميگيرن؟! خوب منم زود دستمو بالا گرفتم كه شاگرد خوبي باشم ديگه » از حرف من خانم واقعي وخانم مدير كلي خنديدن و خنده ي اونا گريه ي منو بيشتر كرد!! اما گريه فايده اي نداشت و من به كلاس ديگه فرستاده شدم . هرچند تجربه ي تلخي بود ، اما از اون به بعد ياد گرفتم كه وقتي منظور طرف مقابل رو كامل متوجه شدم دستم رو بالا بگيرم!!!يادش بخـــير، دوران بچگي زيباترين دوران زندگيه آدمه ، چون جز صداقت چيزي نداره!

  2. صبح چهاردهمين روز خرداد بود و من به زور مادر محترم از خواب گران بيدار شده و عزم رفتن به مدرسه را كرده بودم!!! وقتي از جلوي درب منزل يكي از همسايه هاي محترم آن زمان ميگذشتم ،رو به من كرد و گفت: كجا ميري؟! گفتم : مدرسه خانم اعتصامي!!! در حاليكه بغض كرده بود ، گفت مدرسه تعطيله ، امام رحلت كردن!!!! فكر نميكنم بتوني حال من رو درك كني! از شوق چنان فريــــــــــــادي زدم كه تمام همسايه ها صدامو شنيدن!! و با حالت رقص!!! به سوي خانه دويدم!! و اون روز تا ظهر ميرقصيدم!!!!! ( گفته باشم ، من از تعطيلي چند روزه مدارس خوشحال بودم ، اصلاً‌نميدونستم رحلت يعني چه!!) ولي فكر نميكنم تو تمام طول عمرم از تعطيلي مدارس تا به اين حد خوشحال شده باشم!!

  3. اينجانب يكي از بازماندگان زلزه ي وحشتناك خرداد ماه سال 69 رودبار و منجيل ميباشم!!!  اسم منجيل هميشه همان صحنه هاي وحشتناك آوار و خانه هاي ويران شده را در مقابل جشمانم زنده ميكند. مادران گريان و پدراني كه به اميد يافتن اجساد نيمه جان عزيزانشان در ميان اشكهايي كه بر گونه هايشان جاري بود ، خاكها و سنگها را با دست كنار ميزدند شايد يكي از اعضاي خانواده زير آن خروارها خاك هنوز هم زنده باشد . هرگز ان صحنه هاي دلخراش وگريه هاي مادر فريبرز و آنا رو فراموش نميكنم!!! فريبرز همسن من بود و آنا از ما 2 سال كوچكتر!! و هميشه همبازي بوديم ، با الهام ومجيد و مريم ومحمد و  سحر و سارا و مهران و رضا و بابك برادرم كه البته پسرها از ما 4 سال بزرگتر بودند . همگي ما در خانه هاي مسكوني پادگان نظامي زندگي ميكرديم و به دليل اينكه بناي نيمي از ويلاها كه متعلق به افسران نيروي زميني بودند توسط امريكائيها پيش از انقلاب ساخته شده بود تقريباً‌تمامي آيتم هاي ضد زلزله در آن بكار گرفته شده و از امنيت كامل برخوردار بودند  ، اما نيمي از خانه ها كه به خانواده هاي افسران نيروي دريايي تعلق داشت توسط ايرانيان و با همان وضع اسفبار از نظراستحكام ساخته شده بودن
    . آنا و فريبرز شب زلزله به خانه پدربزرگشان در شهر رودبار رفته و هر دوي آنها زير آوار مانده و تمام تلاش مأموران امداد براي نجاتشان بي ثمر  بود . بسياري از دوستان و همكلاسي هاي عزيزي كه داشتم در آن حادثه وحشتناك جان خود را از دست دادند ، جز چند نفري كه بعد از زلزله هرگز نديدمشان! يادآوري زلزله حتي پس از گذشت حدود 16 سال واقعاً ناراحت كننده و آزار دهنده است.( بايد بگم با يادآوري اين خاطرات تلخ اشك تو چشام جمع شده!!منم كه امروز حسابي دلم گرفته!! هيچي ديگه)

  4. رشته تحصيلي من نرم افزاره ، ولي از بچگي عاشق اين بودم كه تو برج كنترل فرودگاه كار كنم!!! يعني مراقبت از پرواز!! و به دليل اينكه در كشور فوق پيشرفته ايران اسلامي همچين امكاني براي خانمها فراهم نيست ، به جمع آوري مجلات مربوط به هواپيما و ماشين و چسباندن انواع عكسهاي هواپيما و ماشين به در و ديوار اتاقم  اكتفا كردم!!! (معمولاً اتاق من رو با اتاق بابك اشتباه ميگرفتند!!! بس كه عكس ماشين به در و ديوار بود و اسباب بازي هام همه مجسمه ها و يا ماكتهاي ماشين و هواپيما بود!! ) از وقتي كه وارد راهنمايي شدم ، علاقه شديدي به وسايل برقي پيدا كرده بودم!! و چون تصميم گرفته بودم رشته الكترونيك بخونم ، كلي مدعي تعمير لوازم برقي بودم!!! و لازم به ذكره از تلويزيون خونه گرفته تا راديو، ضبط صوت ، دستگاه ويدئو وفكر كنم اتو و سماور هم به علت كنجكاويهاي زياده از حد بنده در امر ساخت و ساز و تعمير سر از انباري خونه كه تبديل به كارگاه تعميرات سركار خانم رويا شده بود در آوردند!!!! ( اسمشو خرابكاري نزارين ها) ولي بايد اعتراف كنم يك بار تلويزيون بدجوري منفجر شد!!!! ميگم منفجر يه انفجار واقعي بود ها ، يعني لامپ تصوير تلويزيون تركيد!!!! فقط خدا بهم رحم كرد كه شيشه تو چشمم نپريد!!ولي خوب تجارب زيادي بدست آوردم ديگه البته بيشتر در امور برق گرفتگي و انفجار لامپ تصوير و از كار انداختن اتوي نيمه سوز!!!) ولي يه چيزي رو همين جا كتباً و رسماً‌اعلام ميكنم كه بالاخره يه روزي ميرم سراغ هواپيما يا ماشين!!! منظورم طراحي شونه… وااااي اگه روزي موفق به انجام اين آرزوم بشم ، نميدونم از خوشحالي چه بلايي سرم بياد!

  5. اكثر دوستان و آشناياني كه منو از نزديك ميشناسن معتقدند كه من چندان موجود عادي نيستم!!!( وگاهاً‌براي اينكه در گفتن حرفشون خيلي عذاب نكشن كه من يه وقت مثلا ً‌ناراحت نشم خودم به كمكشون ميرم و ميگم كاملاً‌موافقم ، كلاً‌من موجود آنرمالي هستم!!) ميگن كه دخترها معمولاً‌بيشتر تو خط مسائل احساسي و عاشقي و اينجور چيزا هستن!!! درست و غلطش در مورد ديگران رو من نميدونم ولي خوب در مورد خودم بهشون حق ميدم ، چون معمولاً خودمو ‌با نوشتن ، مطالعه كتابهاي فلسفي ويا نوشته هاي پائولو كوئليو، كاترين پاندر، كتب تاريخي و خلاصه كتاب جماعت و مجلات ماشين و از همه مهمتر اينترنت خودم رو سرگرم ميكردم كه فرصت عاشق شدن نداشته باشم!! همينه كه عاشق پياده روي ، تنهايي، ماشين ، هواپيما و نوشتن و حرف زدن با خودم شدم!!!! ولي تازگيها فقط دارم با تنهايي، پياده روي هاي 2 ، 3 ساعته و فكر كردن زندگي ميكنم!!

پي نوشت:

-     سلملي جونم و نیما جان ببخشيد ديگه ، من اصولاً‌بازيكن خوبي نيستم و خيلي بد بازي ميكنم …. ميدونم كه خيلي بي سرو ته و مضحك نوشتم، ولي خوب در حال حاضر بهتر ازين هم فكر نكنم ميتونستم بنويسم چون خيلي عادت به اينكه از خودم و زندگيم بگم ندارم … شرمنده كه خيلي از احساسات ننوشتم ، ولي اخيراً نوشته هام دارن رنگ احساسي به خودشون ميگيرن و به قول نسترن توواين علايق عجيب و غريب و داستانهاي قبلي؟! حالا اين موضوعات داستانيت بدجوري منو كنجكاو كرده!! ، چه خبره؟! بايد بگم خودم هم نميدونم!!! ولي يه اتفاقاتي داره ميفته كه خودم هم بدم نمياد بدونم بالاخره چي ميشه!! نيما؟! به جون تو اگه ميدونستم چيو بايد بنويسم تا حالا نوشته بودم! فقط اينكه بعضي از اسامي توي اين داستان واقعاً‌تو زندگي واقعيم وارد شدن ولي طبق سليقه خودم دارم براشون شخصيت پردازي ميكنم!!! يادم باشه ازشون بخاط استفاده از اساميشون اجازه بگيرم ، هر چند ديگه از اجازه گرفتن گذشته… خيلي دوست دارم بدونم آخر قصه حقيقيه من چي ميشه…اميدوارم خيلي غم انگيز نباشه!

- در ضمن منم باید ۵ نفر رو دعوت کنم به یلدا بازی؟!! بعضی از دوستای خوب
م که قبل از این دعوت شدند و خودشون هم منو دعوت کردن به این بازی! پس برم سراغ بقیه رفقا!!  پگاه عزیزم .. جودی نازنینم … شراره خوبم … بابک متفکر!! عکاس بزرگ!!

 

حرف اول:

فرض كن امتحان داشته باشي! اونم توي يه كلاسي كه همه بچه ها مدام در حال مطالعه هستن و نمرات از 100 تقريباً همه بالاي80 باشند … و تو هم خيلي خودي نشون ندي سر كلاس مربوطه و آروم بودن رو ترجيح بدي به شيطنت !! و در ضمن روز امتحان توي اداره كلي كار ريخته باشه سرت و كل آمار ماهانه رو  بايد محاسبه كني!  اين همه كار و امتحاني به اون مهمي، تو اين گيرودارهوس وبلاگ نويسي آخر تايم كاري بزنه به سرت!درست قبل از رفتن سر كلاس! اگه 45 دقيقه وقت بزاري براي نوشتن وبلاگ و كلي مطالب جالبي كه طي 2..3..روز اخير برات اتفاق افتاده باشه  تمام و كمال شرح بدي!! و درست لحظه كليك كردن گزينه ارسال صفحه Hang كنه و تمام نوشته هات محو شه ، چه حالي ميشي؟! من ديروز عصر دقيقاً‌اين حالي شدم! مطمئناً‌اگه خونه بودم و كامپيوتر مال خودم بود‌، بي برو برگرد خرد شده بود!!!!!!

 

حرف دوم:

 ماجراهاي شب يلدا و مهمانان سر زده!!

جاتون خالـــــي ، شب يلدايي چه صفايي كرديم! كلاً‌من از كارهاي غير عادي و عجيب و غريب استقبال ميكنم مگه اينكه برنامه خاصي داشته باشم!

داستان از اين قرار بود كه  با اعضاي محترم خانواده يعني مادر و خواهر و برادر محترم و مهمانان عزيز جمع 7 نفره اي بوديم!! در حاليكه معركه گير حافظ خواني شب يلدا بودم تا حدود ساعت 2 نيمه شب با حاضرين كلي بگو و بخند و نيت و تفأل به خواجه شيراز  در همان حال صرف هندوانه ، آجيل ،‌ انار و خلاصه خوردنيجات از هر رقم!و بعد از ان مراسم حافظ خواني همه مشتاقان فيلم و سينما خودشون رو با تماشاي فيلم مشغول كردند!!! ولي قسمت جالب ماجرا هنوز مونده! ببينم شما هم در فك و فاميل محترمتون از اين كاراي عجيب و غريب بابه؟! لابد ميگي كدوم كارا؟! اينكه ساعت 3 نيمه شب 8 نفر مهمان سرزده براي شب نشيني( يا بهتر بگم نيمه شب نشيني) تشريف بيارن منزلتون؟! قضيه از اين قرار بود كه پروين جونم( بهترين خاله دنيا !) و دايي محمود محترم به همراه اعضاي خانواده!!و ويدا و يك دو نفر ديكه از مجردين همگي با هم برنامه ريزي كرده بودند كه نيمه شب يلدا به مناسبت شب يلدا ( چون شب يلداست و اتفاقاً‌پنج شنبه هم هست!) بيان خونه ما!!!!و جالب اين بود كه ميگفتند :‌«‌ يه ساله و يه شب يلدا، ‌خوب شب به اين بلندي ديگه ،‌ما هم اومديم شب نشيني!!» و ناگفته نماند از اونجايي كه با دوستان براي روز جمعه برنامه ريزي كرده بوديم خواب رو به نيمه شب نشيني ترجيح دادم!! ولي چشمتون روز بد نبينه!از ساعت 3 با بالش كشتي ميگرفتم!!! و بالاخره ساعت 5 صبح ضربه فني اش كردم!!!!!

 

حرف سوم:

كوهنوردي !!

بالاخره بعد از يك سال و نيم اين طلسم كوه رفتن شكسته شد! البته منظورم كوهنوردي درست و حسابيه ها ، نه اينكه تا پاي كوه با ماشين رفتن و 1 ساعت پياده روي كردن و بعد هم صرف غذا!

صبح جمعه طرفاي 11 بود با نوشين ، ليلا و غزال راه افتاديم و زمان برگشتن ساعت حدود 4 بود ، جاتون حسابـــــــــــــــــــــــي خالي بود ، هوا فوق العاده عالــــي ، كوه پر از برف به ارتفاع حدود 30 تا 40 سانت و هوا به طرز وحشتناك اما لذتبخشي مه آلود!!! يعني فقط فاصله ي دو متري مشخص بود… متأسفانه ما خيلي مجهز نرفته بوديم!! ولي خوشبختانه در بين راه بالا رفتن تونستيم از آقايي به نام عليرضا يخ شكن امانت بگيريم! و زمان بازگشت بهشون پس داديم‌ ، و البته با گروهشون هم در راه بازگشت هم قدم و آشنا شديم . يه اكيپ 8 نفره (4 نفرخانم و4نفرآقا) نسبتاً خوب و البته كاملا مسلط به راه كه اين خيلي بهمون كمك كرد!! ولي ناگفته نماند طرز رفتار خانمهاي گروه خيلي مناسب نبود!!!!‌و من به همين دليل ترجيح ميدادم يا جلوي اكيپ و يا پشت سرشون باشم!!( خودمونيم ها ، اين دوره زمونه بعضي كه چه عرض كنم خيلي از اين دخت
خانمهاي مدعي روشنفكري ، آزادي رو با بي بند و باري و يا ورزش رو با هزار چيز ديگه اشتباه گرفتند!!!!!!!) خدا رو شكر كه نوشين ، ليلا و من اخلاقمون كاملاً به هم شبيه و اعضاي گروه هم متوجه اين موضوع شده بودند! براي اينكه روز به اين قشنگي و كوهنوردي به اين لذتبخشي خراب نشه ترجيح دادم سكوت كنم و خيلي باهاشون همصحبت نشم (در اين مواقع خدا پدر تكنولوژي رو بيامرزه!! اين
Mp3 Player Clock به دادم رسيد!!) خلاصه ساعت 4:30 رسيديم پايين كوه و بعد از خداحافظي از اعضاي گروه ، به بهانه صرف نهار به رستوران پايين كوه رفتيم و با يه جشن كوچولو كادويي رو كه به مناسبت تولد ليلا و به پيشنهاد من براش تهيه كرده بوديم بهش تقديم كرديم … ليلا به حدي غافلگير شده بود از اين جشن كوچولو و ازين كادو كه فقط بايد بودي و ميديدي … لازم به ذكره كه من هميشه در امر سورپرايز كردن مهارت خاصي داشته و دارم!!!! خلاصه كه جاي همتون خالي بود . راستي ببينم شما با كوهنوردي موافقي؟! پايه هستي براي تشكيل يه اكيپ كوهنوردي؟!

 

پي نوشت:

-     بايد به عرض برسونم كه الان دو روزه بدن من درد ميكنه! بس كه اين مدت هيچ تحركي نداشتم!!! حالا تصور كن كه با اين حال من ديروز از متروي ميرداماد تا قلهك زير بارون قدم زدم و از بارش برف و بارون نهايت لذت رو بردم!! و از همه بهتر اينكه امتحان كنسل شد!!!!!!! و من هم سر كلاس مدام سوتـــي ميدادم!!! مثلاً بروكسل چه ربطي به اتريش داره؟!؟؟!! و يا Ecoutez  چه ربطي به ديدن و خوندن داره؟!؟ خلاصه كل 10 ، 11 همكلاسي به همراه آقاي رضاپور يك عدد دل سير به من خنديدند! وبه قول موسيو رضاپور من دو هيچ شدم !!!

-         ببخشيد اگه طولاني شد ، هي خواستم خلاصه بنويسم ها ، اما از اين خلاصه تر نشد!!

-         راستـــــــــــــي مينا جونـــــــــــــم رسيدن بخيــــر… اميدوارم كلي خوش بگذروني…..آميـــــــــــــــــــــــــــن

-     در ضمن؟! سرمد جونم؟! بهتره آخر هفته بجاي اينكه بشيني تو خونه و به اتفاقات ناخوشايند فكر كني بزني به دل طبيعت!!! فقط اگه زدی به دل طبیعت هواست بهش طبیعت باشه!!یه وقتایی خیلی خطرناکه!!!!

-         يه سري اتفاقات داره ميفته!!!! كه بايد ببينم چي ميشه ، و آيا بعداً راجع بهش خواهم گفت يا نه ، خودم هم نميدانم!!!!!!

-         من يه خرده وقت ميخوام كه اين داستان كه همش تو ذهنم ورجه وورجه ميكنه رو تمامش كنم ….. وقــــــــــــــــــــــــــــــــــت. 

يلدا ، چنانكه اغلب فرهنگها آورده اند به معناي « ميلاد عربي» بوده و چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق ميكرده اند ، از اينرو بدين نام خوانده شده است ، چون ايرانيان اين شب را ، شب تولد ميترا يا مهر ( فرشته ي عهد و پيمان و فروغ و روشنايي بوده و واسطه ي آفريدگار و آفريدگان و سمبل نور است ) ميدانستند آن را با اين تلفظ پذيرفتن . در واقع شب يلدا با نوئل اروپايي كه در 25 دسامبر تثبيت شده ، معادل است . بنابراين نوئل اروپايي همان شب يلدا يا شب چله ي ايراني ميباشد .

مراسم تولد ميترا به عنوان يك روز مقدس با آيين مهري به اروپا رفت ، تا آن زمان جشن تولد و تعميد مسيح روز 6 ‍ژانويه گرفته ميشد ، پس از آنكه مسيحيت نفوذ يافت و بسياري از آداب و رسوم مهري در آن جذب شد ، ميلاد مهر كه به اعتقاد مهرپرستان نجات دهنده ي بشريت در آخرالزمان خواهد بود ، به مسيح منتسب گشت و با گسترش مسيحيت در شرق مجدداً به ايران بازگشت و شب يلدا ناميده شد .

يلدا طولاني ترين شب سال و آغاز انقلاب زمستاني بوده ، كه پس از آن آفتاب از برج قوس به برج جدي تحويل ميشود ، و روزها اندك اندك بلند تر ميشود . اين طولاني ترين شب سال در نظر ايرانيان نحس بوده ، زيرا اول بار سرماي سخت زمستاني در اين شب حمله کرده و اهريمن تاريكي ادامه مي يافت ، كه براي دفع اين نحوست ، ايرانيان تا باز آمدن خورشيد به دور آتش شادي ميكردند ، خوان مي گشودند ، و مايزد ( وليمه غير مايع ) نثار ميكردند ، كه بازمانده اين رسم هنوز پابرجاست . كرماني ها معتقد بودند كه قارون به شكل هيزم شكني شب به در خانه ها مي آيد و هيزم به آنها ميدهد كه اين هيزم ها به شمش طلا تبديل ميگردد ، بنابراين تا صبح بيدار ميماندند.

 

                                                                        فرهنگ اساطير ، دكتر محمد جعفر يا حقي

 

در آستانه ي ميلاد ميترا الهي عشق و روشنايي ، و پيروزي نور بر اهريمن تاريكي ، اميد وارم زيباترين لحظات رو در كنار عزيزانتون داشته باشين ُو تفالی هم به اسطوره ی شعر ایران زمین داشته باشین.

با تمام تلاشي كه براي فرا ر از افكار مرتبط با احساساتش ميكرد ، اما همچنان ذهنش درگيري عجيبي با خاطراتش ، جملات و بحثهاي مربوطه داشت . برسر دوراهي عجيبي گرفتار شده بود! يادآوري خاطرات جز نفرين خويشتن ارمغاني براي او نداشت . به ياد آورد اولين روزي را كه با آلن صحبت كرده بود. هر چه بيشتر دفتر خاطرات ذهنش را مرور ميكرد ، ميديد كه هر بار جز همان زبان تيز و اخلاق تندش برخورد ديگري بااو نداشته ، پسرك سر به هوايي كه عاشق خواندن و نواختن بود و در تمامي محافل مجازي كه او در آنها شركت كرده حضور داشته و گاهي شوخي ها و شيطنتهايش را با شيطنت خاص خود پاسخ داده بود . از آلن چيز زيادي نميدانست ، جز اينكه او يك ارمني ايراني الاصل بوده و بزرگ شده آلمان . كه روزي به طور اتفاقي با او همصحبت شده بود و تنها مطلبي كه از آن گفتگو به ياد مي آورد جمله ي آلن بود كه گفته بود :‌« ببينم خانم؟ شما اين چراغي كه به خلوتتون زدين براي همه قرمزه؟! يا فقط براي من؟! » و در جوابش تنها لبخند تلخي ديده بود .

چندان اشتياقي براي فكر كردن به آلن در خود نميديد به همين دليل به سراغ كتابخانه ي شخصي اش رفت و چشمش به  كتاب A+  افتاد . از دست خود كلافه شده بود ، به هر جا كه پناه مي برد ، به نوعي خاطراتي جلوي جشمانش رزه ميرفتند . به طور ناخودآگاه كتاب را برداشت و ورق زد . صفحه اول : آبان ماه 1383 ، از طرف : امير جانم  . با ديدن دست نوشته خود و نام امير ، صفحه ديگري از حوادث گذشته پيش رويش ظاهر شد ، به ياد آورد زماني كه پس از دوسال آشنايي ، امير اين كتاب را برايش خريده و فرستاده بود ، بدون اينكه حتي به او گفته باشد ، همان روز بحث جدي با هم كرده بودند و چنان از امير دلخور بود كه قصد داشت ديگر او را نبيند! اما كمتر از يك ساعت از بحثشان گذشته بود كه پستچي زنگ در را به صدا درآورده بود و يك بسته براي او  به همراه داشت ، با گرفتن بسته ي پستي  و ديدن آدرس آن ، متعجب و خيلي سريع بسته را باز كرد و با ديدن كتابي كه فقط نام دقيقش را از امير خواسته بود ، عصبانيتش به كل فروكش كرد و لبخندي با تمام وجود بر لبانش ظاهر شد ،  سريع با امير تماس گرفت و از او بابت محبتش تشكر كرد ، امير هم در حاليكه مي خنديد در جواب تشكرش گفت :‌

« دختره ي ديوونه! كاري نكردم كه .. وظيفه بود ، در ضمن كمكي خواستي در خدمتم سركار خانم بد اخلاق!!»

از جواب امير به ياد بحثشان افتاد و با خنده گفت: « اولا : امير خان! ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد! دوماً رفاقت ديگه ، بدون دعوا كه حال نميده! » تازه من و تو كي شده يه روز با هم دعوامون نشه؟! بيخيال بابا، ولي امير  ، خيلي زحمت كشيدي ها ، جدي شرمنده ، ان شاء ا… جبران كنم .»

 با مرور ان حوادث احساس جديدي در درونش موج ميزد ، همان احساسي كه سالها از آن گريزان بود! همان  كه به خوبي ميدانست حقيقت محض بود اما نمي توانست خود را مجاب به پذيرشش كند . براي خاموشي آتشي كه مدتهاست در درونش شعله ور شده حتي از تماسهاي تلفني با امير فرار ميكرد . تمامي تلاشش را براي اينكه از او بيزار و متنفر شود به كار بسته بود ، ولي حتي در ميان سلولهاي خاكستري مغزش هم در رابطه ي دوستانه اي كه سالها با امير داشته  اين كلمات جايي نداشتند و دقيقاً ميدانست دوستي اش با امير آنچنان صادقانه و عميق بوده كه باعث ايجاد اين علاقه شده به گونه اي كه  حتي پس از سفر او صميميت كمتر كه نشده بيشتر هم شده بود .

   پدر از كودكي در ذهنش تكرار كرده بود كه نفرت نقطه مقابل عشق است و  دوست داشتن هرگز با نفرت رابطه اي نداشته و راز جاودانگي عشق ليلي و مجنون و يا ويس و رام
ين  در دوست داشتنشان بوده كه به نام عشق مزين شده ، و اين است عشق حقيقي، دوست داشتن با تمام وجود! با همين افكار سالهاي عمرش را سپري كرده بود ، و چون كسي را لايق دوست داشتن نيافته بود ، هرگز به احساساتش اجازه جولان نداده بود . ولي حتي خود نيز نميدانست كي و چگونه تا به اين حد فرصت خودنمايي داشته اند ، كه حالا حتي شنيدن نام امير ، نفس در سينه اش حبس ميشد و
 طوفاني در دلش بپا ميكرد كه هيچ دريايي آن را تجربه نكرده بود .خستگي جانكاهي از اين درگيري هاي ذهني جسمش را در برگرفته بود ، قرص خواب آوري خورد و روي تخت دراز كشيد .

 

پي نوشت1:

-     امروز صبح تو اداره ، يكي از همكارا برگشته به من ميگه امروز خيلي خوشگل شدي! … ميگم اين همكاراي من چه خوش سليقه شدن! البته جنسيت اين همكار خوش سليقه مؤنث بيده خدا رو شكر! البته فكر كنم وقتي آدم بعد از نود و بوقي يه شب ساعت 7:30 برسه خونه و ساعت 10 پادشاه هفتم رو هم تو خواب ديده باشه.. و صبح ساعت 6 بيدار شده باشه ، همچين يه ريزه قيافه اش بهتر از روزايي باشه كه ساعت 10برسه خونه! ساعت 2 … 2:30 نيمه شب بخوابه و ساعت 7 هم بيدار شه!

-     مينــــــــــــــــاي من؟؟؟ آخ نگو مرخصـــــــــي… من ميخوام با پروين برم يه سفر سه چهار روزه ، قراره بره مأموريت كاري! رشت ، سمنان، يزد ، احتمالاً كاشان و يا تبريز . ولي كي جرأت ميكنه به آقاي رئيس بگه مرخصي! اگه بشه چه حالي ميده! اونم تو اين سرما… دعا كنيد بشه!!

-         راستي ، اسم دختر ميخوام…يه اسم زيبا و با معنا … براي يه شخصيت مغرور ، تنها ، يك دنده!!! مهربان اما بد اخلاق!!!

-         من چرا اينقدر اين فونت ها رو تغيير ميدم؟! عجب ها!… ببينم فونت مناسب چيه؟! ديوونه شدم بس كه با اين فونت ها سر و كله زدم!!… اميدوارم اين فونت خيلي عجيب و غريب از آب در نياد!

 

با همان نگاه غرور آميز هميشگي ، كلاسور سبز رنگ تيره اش در دست از مؤسسه خارج شد ، نگاهي به آسمان انداخت و لبخند رضايتي از بارش آرام ذرات برف بر لبانش نقش بست…نگاهي به پسران جلوي در كه از شاگردان كلاسهاي ديگر بودند انداخت و بي تفاوت به حضورشان يقه بارونيه چرم مشكي رنگش را بالا كشيد به گونه اي كه گويا گردنش را فرو برده  ، كيفش را روي شانه اش جابه جا كرد و سلانه سلانه به راه افتاد … غرق در افكار خويش ، گاهي با يادآوري خاطراتي ، بغض راه گلويش را ميبست ، اما ذرات سفيد رنگ با فرو امدن روي صورتش ، حسي زيبا به او ميبخشيد و براي اينكه آن لذت زيبا و زودگذر را با افكار ناراحت كننده از دست ندهد ، تمام تلاشش را به كار گرفت كه افكار ناراحت كننده را از ذهنش دور سازد ، لبخندي ساختگي چاشنيه صورت زيبايش كرد و كنار جوي عريض خيابان كه آب زلالي در آن جاري بود ، به راه خود ادامه داد … گهگاهي صداي بوق ماشين هايي كه از كنارش ميگذشتند او را از تنهايي اش بيرون ميكشاند ، از سر غيض به راننده چپ چپ نگاهي ميكرد و يا عصبانيتش را با گقتن « زهر ماار» نشان ميداد!

ميان غروري كه سرمنشاء تمام تنهايي هايش بود و ميان خواسته دل مانده بود … ناخواسته و به واسطه صميمت بيش از اندازه دل در گرو مهر دوستي كه از جان برايش عزيز تر مينمود بسته بود كه خود نيز خوب ميدانست چندان معنا و منطقي ندارد ! و حتي اگر هم منطقش آنرا قبول ميكرد با غروري كه در خود سراغ داشت هرگز قادر به عنوان نمودنش نبود … از سوي ديگر مانده بود كه با آلن چه كند !

همان  پسركي كه بدون مقدمه به ايران آمده بود براي هميشه !! از روزي كه فهميده بود آلن به ايران آمده تمام برخورد و صحبت هايش را با آلن به ياد آورده بود و خوب ميدانست كه در اين 3….4…سال به تعداد انگشتهاي يك دست هم با آلن صحبت نكرده بود ، چه به بهانه ي كار و چه به بهانه ي درس و بهانه هاي ديگر ، رويهم رفته به مدت 5 ساعت نشده بود! اما در عجب بود از اصرار اين پسرك براي ديدنش! نميدانست اين پسرك براي چه بدون اينكه حتي او را ديده باشد به ايران آمده !

__________________________________________

 

پي نوشت 1:

واين داستان ادامه دارد .

پي نوشت 2:

آره نيمايي … از دست اين خدايان دارم ديوونه ميشم ها!!… همش به پروپاي هم ميپيچن!! …فعلاً‌كه به حال خودشون رها شدن !!…. اين روزا هر بار خواستم چيزي بنويسم ، دستام خود به خود پاكشون ميكرد! يا رويا رضايت نميداد ، يا رخساره خانم لجاجت ميكرد!!! از حس داستان طوفان آوردنم بيرون!!!! داستان طوفان رو شايد يه روزي تمام كنم! فعلاً كه حسش نبيد!

پي نوشت 3:

من اينقدر بي حالم!!! كه فقط خدا ميدونه … و اين نتيجه پياده رويه 3 ساعته توي برف و بارونه! صدام در نمياد!!! امروز هم كلاس دارم و هم امتحان ! كه خدا به دادم برسه ديگه!بعد از اداره تا 10 شب با اين حال بايد بيرون از خونه باشم!! از همين حالا فاتِحَه…اگه نديدين مارو حلال كنين ديگه…بدی که نداریم ُ ولی خوبیهامونو ببخشید دیگه!!!

حرف اول: 

اين ۲ ، ۳ روزه همچين با رويا تو سرو كله هم زديم ، اينقدر با هم درگير بوديم ، كه فقط خدا ميدونه! فقط تو اداره يا سر كلاس با هم بوديم ، بقيه ي مواقع مدام باهم درگيري داشتيم! به همين دليل اينجا هم نبوديم و يا بوديم اما ساكت بوديم ، خدايان سكوت گاهي بدجوري به تيپ هم ميزنن!  اين روزا اين خدايان حتي در كنار هم ‌سكوت كرده بودند! و حتي بهم نگاه هم نميكردند!(دلم به حال آيينه ي اتاقشون ميسوزه ! بدجوري تنها شده اين چند روزه!)

 

حرف آخر:

چند روزي گذشته است اما پسرك همچنان سرگردان ! در احوال خويش و دل خويش! خودش چندان با دلش سازگاري ندارد و پي در پي به دنبال بهانه اي براي فرار از پذيرش مهرش به كسي كه فاصله ي بس عميق به او دارد ،‌ فاصله ي طبقاتي و اخلاقي و و و و….از تمامي اين خوددرگيري ها كه بگذرد ، نوبت به مادر محترم ميرسد كه به قول خود هزار و يك طرح و ايده براي خوشبختي و ازدواج دردانه پسر خويش داشته و دارد ! غرق در همين افكار از اتاق خارج شده و به سوي اتاق كار پدر به راه مي افتد.

- بيا داخل پسرم !

- مادر؟! ميخوام در مورد يه موضوعي باهاتون صحبت كنم!

- جانم عزيزم ؟ بفرما ! از اين طرز نگاهت به كتاب يعني كتابو هم ببندم؟

- نه مادر ِ من…مگه من چطوري نگاه كردم؟! هيچي اصلاً، مهم نيست ، شما به كارتون برسين… باشه يه وقت ديگه.

- گل پسر من حرفي داشته باشه و من كارمو ترجيح بدم؟؟ …. اينم از كتاب و كارام … خوب من سراپا گوشم.

- ببخشيد مادر جون ، مثل هميشه مزاحم كارتون شدم!

- بچه تو امشب چت شده؟! ببينم؟ حالت خوبه؟ چقدر باهاتون ، كارتون ،‌مزاحمتون ميكني؟! مگه من و تو با هم اول دوتا دوست نيستيم؟! بعد تازه مادر و پسر!! اين حرفا چيه؟! خوب بگو ببينم چي ميخواستي بگي عزيز دل خواهر؟!

- عزيز دل خواهر؟! اين ديگه چه صيغه اي بيد مادر جون؟

- صيغه ي اول شخص ماضي! خوب اين همه تو عزيز دل برادر ميگي يه بار هم من … چيه به من نمياد؟!

- چرا ، اتفاقاً‌خيلي هم بهتون مياد.

در حاليكه لبخند ميزد ، به دنبال جمله ي مناسبي براي شروع صحبتش كلمات را در ذهنش زير و رو ميكرد! اما هنوز موفق به پيدا كردن جمله مناسبي نشده بود.

- طوفان؟! طوفان جان؟! كجايي؟!حواست كجاست؟! چي ميخواي بگي گلم؟!

- هيچي مادر…راستش حرف خاصي نبود ، فقط ..

-  فقط چي؟ كشتي منو كه… بگو ببينم چي تو سرته؟

- فقط تنهايي حوصلم سر رفته! به قول خودتون مگه من و شما دو تا دوست نيستيم؟ خوب فقط ميخوام با دوستم يه خورده صحبت كنم! شما هم كه با اين برنامه هاي تحقيقاتي ، اينقدر خودتونو درگير كردين ، كه دلم نمياد مزاحم وقتتون بشم.

-  آخ عزيزم ، شرمنده ي تو ام … حق با تو اِ … يا تو نيستي ، يا من خيلي گرفتارم … ول
ي خوب بايد اين برنامه به يه جايي برسه … چون آرزوي بابا بود ديگه .

- بله ميدونم ، ميگم كه دلم نمياد مزاحم بشم بخاطر همينه ، نمي خوام منم مانعي بشم براي رسيدن به اهدافتون … خدا رحمت كنه بابا جون رو ، تازه داشت به نتيجه ميرسيد، قربون خدا برم،‌ هنوز هم تو حكمت كارش موندم.

- الهي من فداي بغض پسرم بشم!…نبينم ، معلومه دلت حسابي گرفته ها! پسر جون؟! تو گفتي سنگ صبور من ميشي! اينجوري؟

- خدا نكنه ، زنده باشي مادر هميشههههه ي هميشه…اره والا ، دلم خيلي گرفته، ببخش مادر ، شما رو هم ناراحت كردم .

-‌ نه جانم ، مشكل اساسيه !‌ميگم كم كم بايد آستين بالا بزني … بخاطره همين دلتنگي و دلگرفتگي هاته ديگه ! پاشو بچه ، پاشو …

- مادر ، تكليف منو مشخص كن پليز؟! من بالاخره بچه هستم يا بايد آستين بالا بزنم؟! كدومش؟

- جفتش باهم پليز! بچه داماد! يا داماد بچه ! هر كدام كه شما تمايل دارين سرورم!

- وَو … بانو الطافتان كم مباد ! اما هم اينك بنده فقط ميل به شام دارم!

- آه سرورم ، پاك فراموش كرده بودم كه قرار بر صرف شام در يرون از منزل بوده است!

- آخ آخ ، مادر ، منم فراموش كرده بودما! دير شده كه! ام…چكار كنيم؟!! با نيمرو موافقين؟!

-  نيمرو؟؟

 - آره نيمرو ، محصول طوفان كمپاني!

- خدا نكشه تورو ، طوفان كمپاني؟! نيمرو ميسازه؟!

- اگه لازم باشه ، و پاي مادر گرام در ميون باشه ، چرا كه نه!

بدون بر زبان آوردن كلامي كه در سر داشت، سفره ي ميز شام را چيدند، در ميان خنده شام را صرف كردند و پس از مرتب نمودن آشپزخانه و صرف چاي و ميوه ، طوفان به بهانه ي انجام كار به اتاقش رفت و مادر هم خود را با كتاب دوباره مشغول كرد.

*****

   پي نوشت :

به دليل درگيري خدايان توافقي براي پي نوشت وجود ندارد!

 

دسامبر 2006
ش ی د س چ پ ج
« نوامبر   ژانویه »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031