You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2006.

اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.

نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟

يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.

يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،

يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،

 ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،

ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بده اين دل تنهايي من ،

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت،

راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،

کاشکي دلشون شيدا بود،

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،

تو خودت گفتي بهم ،

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است

 

 

حرف اول :

اگه بدوني چه ذوقي كردم من وقتي شب عيد فطر اخبار اعلام كرد كه چهارشنبه و پنج شنبه هم به مناسبت عيد تعطيل شد !! از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجيدم! آخه همچين خبري اونم زماني كه حجم كار به بالاترين ميزانش رسيده باشه و قبل اون هم وسط ماه رمضوني دو هفته تمام تا ساعت 9 شب سر كار باشي ، شما بگو چه حالي به آدم دست ميده؟! من كه چنان جيغ و دادي راه انداختم تو خونه كه بيا و ببين  (به من ميگن يه کارمند نمونه!!!آره جونه خودم) … خلاصه اینجوری شد که یه ۴ ‌٬ ۵ روزی رفتیم سفر و آب و هوا عوض کردن و این حرفا! آخ که چه کیفم کوک شده .

حرف وسط :‌

اين روزا كه يه خورده از درگيري هاي كاري فارق بودم فرصت فكر كردن به خيلي چيزا بهم دست داد ، نسترن و زهرا و كبري مشغول خوردن چاي بودن اما من خلوت كردن با خاطره تو رو بيشتر دوست داشتم ، استكان چاي رو برداشتم به بهونه ديدن درياچه خشك شده ، كنار درياچه مصنوعي ايستادم و دل به صداي مرجان سپردم كه منو غرق در افكارم برد به زيباترين لحظه هاي با تو بودن ، خاطرات، خوشي ها، روزايي كه باهم ميخنديديم ، با هم گريه ميكرديم و هر روزش هم بي دعوا شب نميشد ! انگار خدا گفته بود كه من و تو بايد روزي يكبار باهم بحث كنيم يا به قول خودمون دعوا! شايدم لذت ميبرديم از اينكه بعدش يكيمون كوتاه ميومد و تا از دل ديگري در نمياورد دست بردار نبود ، يادته؟! بعدش هم كلي ميخنديديم كه اينم از دعواي امروز ، براي امروز بسه تا فردا!! نميدونم چرا اما هنوز هم احساس ميكنم سالهاست ميشناسمت و وقتي يادم ميفته كه فاصلم با تو چقدر زياد شده يه حس عجيبتري مياد سراغم انگار به تعداد همون سالهاي آشنايي ازت بي خبرم و نديدمت ! بغض دلتنگي اشك رو مهمون چشمام ميكنه و باز هم مثل هميشه به اينجا كه ميرسم براي فرار از خيال نبودنت اجازه هر نوع فكر منفي رو از سلوسلهاي خاكستري ميگيرم ، چهقدر دوست داشتم همون لحظه و با همون احساس  بغض شمارتو بگيرم و بگم كه چقدر دلم برات تنگ شده و اي كاش براي هميشه باشي با من اما …

خوب ديگه هر كسي تو زندگي يه راهي داره و يه همراهي ! شايد يه روزي تو همين روزا بازم راه من و تو يكي شد و همراهيمون هميشگي … شايد هم هرگز دوباره فرصت همراهي نصيبمون نشد ! به نظرم قشنگي زندگي همين اميد‌ ِِ به حقيقت تبديل شدن شايدهاي قشنگيه كه تو ذهنمون بهشون فكر مي كنيم .

حرف آخر :‌

ميگم كسي ميتونه يه كمكي بكنه؟! هم خدا رو خوش مياد هم بنده خدا رو! آخه منه كوفتي!( مردم از اين همه عزت و احترامي كه به خودم ميزارم!) نميدونم چرا اينطوري شدم؟ چه قدر ضعف پيدا كردم تو نوشتن ، يا شايد هم چون وبلاگ نويسي يه جوراييه! شما ميدوني؟! اگه ميدوني ميشه مكمك لطفاً؟!!

 

 

چشمهايش را بسته بود و آرام و آرام گام بر ميداشت . گونه هايش را اشكهاي آسمان نوازش مي كرد و او مست نوازش آسمان . گويي در ميان ابر ها جايي خفا يافته بود . با اينكه چشمانش بسته بود اما با آرامش خاطر قدم مي زد. او را همچون هميشه در كنار خود وي ديد و گامهايش را با صداي قدمهاي او هماهنگ مي كرد . نا خود آگاه لبخندي بر لبانش نقش بست و آرام گفت :‌« چه خوبه كه هميشه با هم و هم قدم با هم زير بارون قدم بزنيم و همينطور آنقدر از همراهي تو مطمئن باشم كه نيازي به چشمهام نداشته باشم ! »

سكوتي تمام وجودش را در بر گرفت و با خود انديشيد : « دوست داشتن هميشه زير بارون هم قدم شدن با كسي كه دوستش داري نيست ، دوست داشتن حقيقي تريعني زير بارون همراه بودن با كسي كه دوستش داري ، تو چتري باشي برايش در حاليكه او هرگز نفهمه كه چرا بارون خيسش نميكنه!!» لبخند دوياره ميهمان لبهاي زيبايش شد و باور اين نوع دوست داشتن برايش دلنشين تر بود .

با خود گفت : « واقعاً‌اين دوست داشتن خيلي قشنگتره ، هر چند بدوني بعد از اين همراهي ممكنه به طرز وحشتناكي سرما نوش جان كني !! اما با تمام اين تفاسير اين همراهي زير باران به بند بند وجود آدم طراوت و تازگي ميبخشه.

بارش شديد باران رشته افكارش را گسست ، چشمهايش را باز كرد و در كمال تعجب متوجه شد نيمي از مسير را با چشماني بسته و به تصور حضور او گام برداشته ! در حاليكه زير لب به آسمان زمزمه كنان ميگفت : اي يار هميشگي تنهايي ام! باز هم كردي مرا دور از خودم! كي شود يارم چو تو يارم شود! هر دمي همراه و غمخوارم شود!

در حاليكه همچنان با آسمان صحبت مي كرد ، خود را جلوي در خانه ديد. باز هم تنهايي اش را پشت در تنها گذاشت و با رويي گشاده با ورود به خانه به مادر سلام گرمي كرد!

 

از همون شب اول قدري تو ذهنم اين بود كه از فضايل، بركات و نعماتي كه براي مخلوقات زميني و آسماني تو اين شب و همينطور از احساسات نابي كه تو اين شبا نصيب منه كمترين ميشه بنويسم… يه حسي به  همون خلوص، پاكي و صداقت اعتراف و قشنگيه اين احساسات و حال و هواي ناب اون شبا كه داشتم و دارم سعي ميكنم روز به روز با خودم بكشونمشون به شبهاي قدر سال آينده(البته اگه عمرمون به دنيا باقي بود!) مانع شد تا چيزي بنويسم!..آخه راستش اون حال و هوا و احساس با اين كلمات حقير و ناچيز دنيايي قابل وصف نيست… بازم جمله زيباي « سكوت سرشار از ناگفته هاست » ملكه ذهنم شد!

فقط يه گفتني : پروردگارا! كمكمون كن كه به تمامي عهد و پيمانهايي كه تو قشنگترين شبهاي سال باهات بستيم هميشه و هر لحظه پايبند باشيم . آمين

این قدیمیا قشنگ گفتنا‌: « کار نیکو کردن از پر کردن است.» ۴٫۳ سال پیش به محض اینکه شروع می کردم خود به خود نوشتنم میومد!! اما الان چند روزیه تا میام شروع کنم به نوشتن  ٬ نمیدونم چی و چجوری شروع کنم!! یه جورایی می ترسم. نمیدونم  قبلاْ چون واسه خودم می نوشتم ترسی نبود ٬ اما شاید الان میتوسم تو بخونی بعدش بهم بخندی! میگما خوبه اینهمه  درباره اعتماد به نفس خوندم و نوشتم این طوری ام اگه نخونده بودم چی میشدم! اما تصمیم گرفتم از این به بعد باز مثل سابق بنویسم ٬ هر چی که دوست دارم ٬ از احساسات(هر چند که همه میگن تو عاری از احساسی!)٬ خاطرات ٬ خوادث روزانه یا هر چیزه دیگه ای که بشه!

پس

رخساره زین پس می نگارد ٬ درست مانند گذشته هر آنچه را که دوست بدارد به نگارش در خواهد آورد !

يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج … يك ، دو ، سه ، چهار ،‌پنج …شمردن اين سنگفرش هاي خيابون كه روشون پا ميزارم بهونه قشنگيه براي فرار كردن از فكراي جورواجوري كه از ذهنت خطور مي كنه!…از دندونپزشكي اومدم بيرون خيلي هم درد نداشت ها ولي من چرا مي ترسيدم؟؟شايد ترسم به خاطر بيماري هاي مختلفيه كه از طريق دندانپزشكي ها ممكنه به آدم منتقل بشه!! حتي شمردن سنگفرش هاي خيابان هم نمي تونه فكر دلتنگي رو از سررم بيرون كنه، اختيار خودمو سپردم به پاهام ، خيابان اول،خيابان دوم،…من هم بي اختيارقدم برميدارم،افكار و خاطرات خوب و بد منو احاطه كردن!! آدماي مختلف،يكي لبخند زنان، يكي عبوس و اخمو، يكي تيكه ميندازه!! با خودم زمزمه ميكنم : خوش بحالت ، چه دل خوشي داري!! جايي ميشناسي كه بشه يه دل خوش خريد؟!!!آي دل خوش قيمتت چنده؟؟ دل براي داشتنت پر مي زنه!…چرا غريبي ميكني ؟ من كه هميشه آشنام!! اما كو آشناي من؟!!… چه دلتنگم ، چه دلتنگم !!… راستي شاعرا آدماي تنهايي هستن؟ يا تنهايي باعث شاعري ميشه؟؟ بازم براي سوالم جوابي پيدا نمي كنم… به خودم ميام …يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، بازم شمارش! اما اين بار شمارش پله هاي مترو!..10 دقيقه وقت دارم كه خودم باشم و افكارم و تنهايي و دلتنگيم!!!خودمو روي صندلي رها كردم!!بغض راه گلومو بسته!!اشك تو چشام حلقه زده!!!..نهايت سعي مو ميكنم كه اشكام راه نيفته!…خانم ببخشيد؟ شما تلفن همراه دارين؟..سرمو برميگردونم!به چشام نگاه ميكنه!ضاهراً از سوالش پشيمون شد!!…چه خوب كه از نگام فهميدي،لطفاً مزاحم تنهايي من نشويد!!صداي بوق ترن مياد!سوار ميشم…واي چه بد!…باز بايد نقاب خنده و خوشحالي رو صورتم بزارم كه 10…15 دقيقه ديگه وقتي ميرسم جلوي در خونه، مامان و بقيه وقتي در جواب سوالشون كه چي شده ؟ اتفاقي افتاده؟ با جواب حوصله ندارم ، ولم كنين ! باز اخما بره تو هم!!!دستم روي زنگ خونه،بله؟باز كن،از پله ها ميرم بالا، باز هم موفق شدم نقابمو بپوشم! درو باز مي كنم ، با يه لحن كاملاً خوشحال مامان سلام،خسته نباشي…سلام…مرسي…تو هم خسته نباشي… مرسييييييييي!!…باز هم نمره نقش بازي كردنت 20 شد. آفرين!

واي كه چه لذتي داره روز اول هفته كه اصلاً حس كار كردن نداري ،  همه همكارا مجبور باشن برن فستيوال و تو تنها كارمندي باشي كه تو اداره مي موني !!! اونم ماه رمضون كه از صبح تا خود غروب براي دلخوشي هم كه شده سرو كله يه ارباب رجوع پيدا نميشه!!!! :D ..حالا بهتر از اون ، اينكه خيلي اتفاقي صبح كه از خونه ميزني بيرون يكي از كتابهاي مورد علاقت رو هم بزاري تو كيفت!!! به اين ميگن يه روز خوبه خوب!

 كتابي كه ميخوندم از آثار بزرگ دكترBarbara De Angelis  هست . بعضي مطالبشو نت برداري كردم ، با خودم گفتم شايد بد نباشه اين جا هم اين نتها را بنويسم كه تو هم بتوني بخونيش! يه فكري به نظرم رسيد. ممكنه كل نتها يه كم خسته كننده بشه پس هر زمان كه فرصت بشه فصل به فصل مينويسم ! موافقي؟!

*****

فصل اول: در جست جوي اعتماد به نفس و خود باوري واقعي

آيا تا بحال آرزو كرده ايد :‌« اي كاش اعتماد به نفس و خود باوري بيشتري داشتم؟»

 آيا منتظريد كارهاي خاص ، مشخص و از قبل تعيين شده اي را در زندگي خود به انجام برسانيد تا بعد از آن احساس اعتماد به نفس و خودباوري كنيد؟

آيا مدام ، نوشتن كتابي را كه هميشه مي خواستيد بنويسيد ، كشيدن تابلويي را كه مي خواستيد يك روز بكشيد ، شروع شغلي جديد ياشروع رابطه باكسي راكه به اوعلاقمند شده ايد به تأخيرمي اندازيد تا نخست اعتماد به نفس كافي بدست آوريد و احساس بهتري نسب به خودتان داشته باشيد؟

آيا به هيچ كاري دست نميزنيد يا با بي علاقگي و بي ميلي كارهايتان را انجام ميدهيد به اين اميد كه روزي اعتماد به نفس و خودباوري به طرزي معجزه آسا به سراغتان بيايد ؟

آيا با اينكه در زندگي به سطح قابل قبولي از موفقيت دست يافته ايد‌،‌اما همچنان آنطور كه بايد در خود احساس اعتماد به نفس و اقتدار شخصي نميكنيد؟

اميدوارم مطالبي كه بعد از اين ذكر ميشوند به شما كمك كند تا بتوانيد :

ý      معنا و مفهوم واقعي اعتماد به نفس را درك كنيد.

ý      دريابيد چه چيزي به شما ( و فقط به شما نه همه)اعتماد به نفس مي دهد.

ý   دريابيد كه چگونه بي آنكه خود آگاه باشيد اعتماد به نفس را در خود مي كشتيد و بتوانيد اين عادات ناسالم را ترك كرده و كنار بگذاريد.

ý      راه هاي خلق اعتماد به نفس و خودباور
ي بيشتر را در زندگي خود بياموزيد.

 

 اعتماد به نفس به چه معناست؟

 اغلب ماچنين فكر مي كنيم كه « اعتماد به نفس » يعني اينكه به توانايي هاي خود اعتماد و ايمان داشته باشيم ، براي مثال بتوانيم بگوييم :‌ « من يك نقاش زبر دست هستم و به مهارتهاي نقاشي خود ايمان كامل دارم و ميتوانم از رنگها به خوبي و با مهارت تمام استفاده كنم. » يا  « من يك فروشنده حرفه اي هستم و به خوبي آگاهم كه چگونه تلفني با مشتريانم صحبت كنم  تا هميشه در پايان چيزي را به فروش برسانم ، طوري تأثيرگذار باشم كه نتوانند به من «نه» بگويند!!! »

 اين نوع نگرش خاص به اعتماد به نفس ايجاب مي كند كه در كارها و امور خاصي مثل نقاشي ، فروشندگي و … مهارت فوق العاده داشته باشيد تادر خود احساس اعتماد به نفس كنيد ، مشكلي كه اين نوع نگرش دارد عبارت است از:

مهارتهاي معدودي وجود دارند كه شما مي توانيد  به خوبي آنها را بياموزيد و در انجام دادنشان توانايي فئق العاده بدست آوريد . بنابر اين چنانچه احساس اعتماد به نفس دروني خود را بر اساس كارهايي كه در آن مهارت داريد بنا كنيد ، فقط مواقعي كه مشغول انجام دادن اين قبيل فعاليتها هستيد احساس اعتماد به نفس و خودباوري مي كنيد نه در همه اوقات.

 براي مثال اگر يك فروشنده ملك و مستغلات هستيدو در اين كار مهارت داريد،فقط زماني كه معامله اي را جوش داده ايد احساس اعتماد به نفس  و خود باوري مي كنيد و باقي اوقات اين احساس خوب را نداريد . يا چنانچه در مشاوره دادن و كمك به ديگران ماهريد ، فقط در لحظاتي كه دوستان براي گرفتن پند و اندرز نزد شما آمده اند ، احساس اعتماد به نفس داريد و در باقي اوقات نه . يا اگر نويسنده يا مترجم هستيد فقط هنگامي كه نوشتن و ترجمه  مقاله يا كتابي را به پايان برده اين احساس اعتماد به نفس مي كنيد …….

همانطور كه مي بينيد تداوم اين احساس دروني كاملاً مشروط بر انجام كار هايي كه در آن احساس اعتماد به نفس مي كنيد ميباشد و احساس خوب محدود به زمان هايي خواهد شد كه كار مورد علاقه خود را انجام ميدهيد يا از تواناهي ويژه خود استفاده ميكنيد.

—— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— ——

 اعتماد به نفس واقعي آن است كه روي آگاهي ها و توانايي هاي ما نيز اثر بگذارد.

 —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— ——

 تعداد توانايي ها و مهارتهايي كه مي توانيد در زندگي بدست آوريد هر چقدر هم كه زياد باشند،باز معدود هستند . چنانچه ملاك خود باوري خود را بر آنها بنا كنيد ، هرگز نخواهيد توانست به معناي واقعي كلمه ، اعتماد به نفس داشته باشيد و فقط در آن زمينه ها و استعدادهاي بخصوص  احساس اعتماد به نفس خواهيد كرد :‌« مي توانم ا اعتماد به نفس كامل ادعا كنم كه يك برنامه نويس نخبه ، تنيس باز ماهر يا پدري فوق العاده هستم ، اما اعتماد به نفسي را كه هميشه و همه جا و در تمامي حالات با من باشد در خود احساس نمي كنم.

 آيا تا بحال اتفاق افتاده كه موفقيت فوق العاده كسب كنيد و در عين خوشحالي اما هنوز احساس خوبي نسبت به خودتان نداشته باشيد؟

مثالي ديگر: ممكن است سالها براي بدست آوردن شغلي تلاش كنيد ، پس از گذشت سالها سرانجام آن را بدست آورده ايد  اما با وجود اين باز هم احساس خوبي نسبت به خودتان نداريد!!!

اگر اعتماد به نفس ، قابليت و توانايي كسب مقام ، شغل و يا پول در آوردن و … بود رسيدن به آنها بايد براي هميشه در ما احساس اطمينان و اعتماد به نفس ايجاد ميكرد . اما واقعيت اين است كه اعتماد به نفس اين نيست.

پديده شيادي: چنين بيان ميكند : در هر كاري كه انجام ميدهيم ، ناخود آگاه احساس مي كنيم كه مرتكب حقه بازي ، كلاه برداري و فريبكاري
شده ايم.

گاهي اوقات فكر مي كنيم رسيدن به برخي موفقيت ها در زندگي مي بايست احساس اعتماد به نفس زيادي در توليد كنند و با تلاش فراوان نيز به آن موفقيتها دست پيدا مي كنيم . اما از اعتماد به نفسي كه به خود وعده داده بوديم خبري نيست ، پس احساس مي كنيم شياداني بيش نيستيم!!!

 

** صحبت شخصي:

 راستش اين قسمت اول كتاب رو تقريباً كامل نوشتم كه موضوع اصلي رو درك كني!…از قسمتهاي بعدي فقط نكته هاي جالب و خوندني رو مي نويسم.

**

ماهيت اصلي اعتماد به نفس واقعي و راستين

 —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— ——

 اعتماد به نفس واقعي هيچگونه ارتباطي با آنچه در زندگي بيروني شما اتفاق مي افتد ندارد . اعتماد به نفس واقعي زاييده شغل شما نيست . اعتماد به نفس راستين ، نتيجه باور قلبي و دروني شما به توانايي ها و قابليت هاي تان است . اين باور كه هر كاري را بخواهيد ، مي توانيد انجام دهيد.

—— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— ——

اعتماد به نفس واقعي ، همواره ار درون خود شما توليد مي شود نه از بيرونتان.اعتماد به نفس واقعي ، زائيده تعهد شا به خودتان است . اين تعهد كه هر آنچه لازم باشد انجام خواهيد داد تا به خواسته ها و نيازهايتان برسيد. اينگونه از اعتماد به نفس ، در اعتماد شما نسبت به خودتان ريشه دارد و بستگي به نتايجي كه ممكن است بگيريد و يا نگيريد نيز ندارد.

 اعتماد به نفس باور شخصي شماست نسبت به روح خودتان به عنوان يك انسان.اين اعتماد كه هر اتفاقي درزندگي تان بيفتدوباهرمشكلي روبه رو شويد،آنچه لازم است و مي بايست انجام دهيد، انجام خواهيد داد . مهم اين نيست كه آن كارها را انجام خواهيد داد يا نه . موضوع مهم اينست كه با ميل و رغبت كامل آن را انجام ميدهيد .

—— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— ——

 هنگامي كه اعتماد به نفس و خودباوري خود را بر اساس آن كه و آن چه به راستي هستيد و نه بر اساس موفقيت ها و دستيابي ها يا شكستها و ناكامي هاي خود بنا مي كنيد: چيزي در خود خلق مي نمائيد كه هيچ كس و هيچ چيز ياراي گرفتنش را از شما نخواهد داشت .

—— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— —— ——

اعتمادبه نفس من برخاسته ازاين حقيقت است كه ميدانم چنانچه تصميم بگيرم كاري راانجام دهم، حتماً آن را انجام خواهم داد .

من به اين دليل كه باهوش هستم احساس اعتماد به نفس نمي كنم . اعتماد به نفس من براي اين است كه مي دانم اگر لازم باشد براي انجام دادن كاري دانش يا مهارت هاي جديدي كسب كنم ، حتماً مطالعه خواهم كرد . درس خواهم خواند و هر آنچه لازم باشد خواهم آموخت .

 من به اين سبب در خود احساس اعتماد به نفس نميكنم كه مي دانم مي توانم كتاب بنويسم ،‌خودباوري من برخاسته از اين حقيقت است كه مي دانم حتماً پاي ميزم خواهم نشست و خواهم نوشت و نوشته هاي خود را به ديگران نشان خواهم داد ، و چنانچه آنان از نوشته هايم خوششان نيامد آنها را پاره خواهم كرد و دوباره از نو خواهم نوشت و سپس آن ه را هم به مردم نشان خواهم داد و اگر باز هم خوششان نيامد گريه خواهم كرد . اما باز هم خواهم نوشت و آنقدر خواهم نوشت تا سرانجام موفق شوم!!!!

اعتماد به نفس و خود باوري واقعي و راستين من زائيده ي تمايل ، عزم و اراده ام است نه نتايج
كارم.

 من مردي هستم كه به «خواست» و «تمايل» خودم اعتماد دارم . مي دانم اگر بخواهم كاري را انجام دهم ، حتماً‌خواهم آموخت چگونه آن را درست انجام دهم . بارها و بارها تلاش خواهم كرد . اشتباه خواهم كرد و از اشتباه هاي خود خواهم آموخت تا آنجا كه به هنگام انجام دادن آن احساس خوبس داشته باشم . حتي اگر آنچه انجام دادم با موفقيت بي سابقه و كم نظيري نيز رو به رو شود باز هم آن موفقيت منبع اصلي اعتماد به نفس من نخواهد بود . اعتماد به نفس من برخاسته از اين حقيقت است كه عزم و اراده ي انجام دادن هر آنچه را لازم باشد دارم تا در نهايت به چيزي كه مي خواهم برسم .

 ******

مطالب ذكر شده قسمتهائي از فصل اول كتاب Confidence Finding It And Living It اثر دكتر Barbara De Angelis. هست. اگه دوست داشتي خلاصه اي از فصول ديگه كتاب رو تو پست هاي بعدي ميتوني بخوني .

 

 

اکتبر 2006
ش ی د س چ پ ج
« آگوست   نوامبر »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031