Change

زمانی فرا میرسد که نیاز مبرم به تغییر را با تمام وجود لمس میکنی. ازین همه حس و حال به دور از خوشی به تنگ آمده ام . وقتش  رسیده که تغییری ایجاد شود ! اینجا مینویسم و میگذارم تا مدتها…شاید ملکه ذهنم شود. برای رسیدن به آنچه میخواهم باید چون پیشترها دوباره برنامه زندگی م را درست و اصولی تنظیم و بر طبق آن در مسیر حرکت کنم !

اول : زمانی را که در دنیای مجازی صرف میکنم کاهش میدهم نهایتاً میشود نوشتن وبلاگ . ( و فرندفید، فیس بوک ، توئیتر و …. از لیست فعالیتهای اینترنتی تا مدتی حذف میشوند23 دیماه بعد از گذشت حدود 3 ماه کاملاً موفق شدم !

دوم: برنامه درسی را با جدیت بیشتری پیگیری و اجرا میکنم . – من از همان دوران مدرسه هم درس را فقط سر کلاس یاد میگرفتم و این با من تا حال مانده ، انگار درس را فقط در کلاس درس باید یاد گرفت و از آنجائیکه هر  5  جلسه یکبار در کلاس حاضر میشوم پس چندان در این مورد موفق نبوده ام ! امیدوارم امتحانات بخیر بگذرند !

سوم: برنامه کاری را بیشتر و دقیقتر اجرا میکنم . در زمان مشخص و تعیین شده تمام کارها انجام میشوند .   کاملاً موفقیت آمیز ،  کار جزء لاینفک زندگی ام بوده و هست  و خوشحالم که نظم و جدیت در کارم هر روز بیشترمیشود . احساس رضایت میکنم در این مورد ! 

چهارم : زمان بیشتری را به مطالعه اختصاص میدهم. – هنور کاملاً موفق نشده ام ، باید زمان بیشتری صرف کنم و البته  تلاش بیشتری .

پنجم : زبان انگلیسی را تمام میکنم و آلمانی را شروع میکنم . – ناموفق! وقت کم آوردم ! بعد از امتحانات ترم یقیناً  زمان بیشتری به زبان اختصاص  خواهم داد .

ششم: عکاسی را شروع میکنم . – ناموفق ! کمبود وقت !!

هفتم: زمان بیشتری را به خانواده و دوستان اختصاص میدهم . – کاملاً موفق و عجب لذتی دارد زمان را در کنار دوستان و عزیزان سپری کردن . همچنان ادامه خواهد داشت !

هشتم : فعالیت  ورزشی روزانه و هفتگی را انجام میدهم .

پی نوشت:
             
-  این لیست قابلیت تغییر و اضافه شدن آیتم ها را دارد ! :دی

ساعت از 3 نیمه شب گذشته است . در تاریکی نشسته ام بر روی تشک و تکیه داده ام به دیوار سالن .  تنها نور ، نور مانیتور است و البته شراره های آتش بخاری گازی که  زرد و آبی باهم میسوزند .  صفحات زیادی باز هستند ، از  اجرام آسمانی ، محاسبات نجومی ، کیهان شناسی گرفته تا ANN ، داشتم درباره شبکه های عصبی مصنوعی میخواندم و البته از ستارگان . هر از گاهی هم توئیت میکردم . ناگهان دلتنگ اینجا شدم و نوشتن .

این روزها بهانه برای نوشتن بسیار داشتم اما نمیدانم چرا کلمات گریزان بودند ! بگذریم .

 در این سوز و سرمای زمستانی که گویا تازه از خواب بیدار شده است  ما مشغول نقاشی و رنگ آمیزی ساختمان هستیم یعنی در واقع تا شروع کردیم زمستان هم دست بکار شد. تمام وسایل را در اتاق من قرار داده اند و تنها چیزی که در سالن پیدا میشود مبلمانی ست که قسمتی از سالن را پر کرده . من هستم و یک سالن و بخاری روشن سوزان ! خب این است که نیمه شب و تنهائیم را نشسته ام روبروی شعله های  بخاری و سایت گردی میکنم  .

این هفتمین شبی است که خواب غریبه است با چشمانم .  شبی 2 یا نهایتاً 3 ساعت خواب .

دلم میخواهد کتاب بخوانم اما با اینکه کتاب ساعت ها پیش رویم باز است به سختی چند صحفه از کتاب را میخوانم .

نمیدانم چه شده ، پر شده ام از خلأ  . سکوت . کم حرفی . حتی در محیط کار هم همینطور است . اکثر همکارانم گوشزد میکنند که چقدر این روزها کم حرف شده اید !

راستش حرفی نیست که ارزش بیان داشته باشد . مدام غرق در تفکراتم . البته فکر میکنم به خاطر جوابیست که از او گرفته ام . میدانی ؟ چنان محکم در دهانم کوبید !!!! که امیدوارم  تا سالها و یا حتی تا همیشه یادم بماند . در عجبم ازین همه دقت و توجهی که به من میکند .

 اغلب مواقع بغضی راه گلویم را بسته است ، نه بغض از سر ناراحتی که از روی شرم ! ترجیح میدهم بنشینم  تفکر کنم و در سکوت نظاره گر باشم تا حرفی بزنم یا هر سوالی .

انگار مهر سکوتی بر لبانم زده اند . اینست دلیل سردی و سکوت اینجا .

  زمان بی کرانه را ، تو با شمار گام عمر ما مسنج

 به پای او دمی است ، این درنگ درد و رنج

 بسان رود ، که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش

 امید هیچ موجزی ز مرده نیست زنده باش

  میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

 چرا نگاه نکردم؟!

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

ازین مراسم های تودیع در ادارات و سازمان ها متنفرم . از آن فضای بسیار آزاردهنده . باورم نمیشود این آدم ها اکثریت اینطور باشند!  هنوز میتوان در چشمانشان تمام آن حرفهایی را که در غیاب آقای ایکس ( معاون مربوطه ) میزدند خواند ،اما اینکه چطور میتوانند در آن واحد کلامی بسیار متفاوت و متناقض با حس و درونشان بر زبان رانند مات و مبهوتم میکند .

طرز بیان ، رفتار ، اخلاق و منش طرف مقابل با اصول من هیچ نوع  مطابقتی ندارد به گونه ای که حتی از همصحبتی با وی گریزان بوده و هستم و در طول 8 ماه همکاری به جرأت میتوان گفت  تنها 3 بار با او همصحبت شده ام ، در روز انتقالش به واحدی دیگر هرکدام از همکاران 10 دقیقه صحبت کردند با آن لبخند پر از معنا ! و من ترجیح دادم تنها بگویم : امیدوارم هرجا که هستید همواره موفق باشید و سلامت. که این آرزوی قلبی ام برای او بود .

میدانی جالب چیست ؟ نگاه شماتت آمیز خانوم ها و آقایان !

درک نمیکنم جائیکه خداوند هست دلیل اینهمه تملق ، چاپلوسی ، ریا و دروغ  چیست ؟

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:


اگر آنجا نشسته ای و خیره مانده ای که ببینی کم آورده ام

حتی اگر کم هم آورده باشم

تو نخواهی دید.

ایمان دارم.

تو نخواهی دید کم آوردن و شکستم را .

انگار کلافه ای از من؟

من هم کلافه ام از تو !

و فاش بگویمت هر چه بگریزی محال است بگریزم  

آرام مینشینم در همین سکوت مرگبار

شاید روزی نگاهی !

از تو مرا همان بس است .

 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت                 بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم            زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست             می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر              در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب                 جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل          می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن                   کیینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند                قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت           با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست            بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

 

فوریه 2010
ش ی د س چ پ ج
« ژانویه    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728