Change

زمانی فرا میرسد که نیاز مبرم به تغییر را با تمام وجود لمس میکنی. ازین همه حس و حال به دور از خوشی به تنگ آمده ام . وقتش  رسیده که تغییری ایجاد شود ! اینجا مینویسم و میگذارم تا مدتها…شاید ملکه ذهنم شود. برای رسیدن به آنچه میخواهم باید چون پیشترها دوباره برنامه زندگی م را درست و اصولی تنظیم و بر طبق آن در مسیر حرکت کنم !

اول : زمانی را که در دنیای مجازی صرف میکنم کاهش میدهم نهایتاً میشود نوشتن وبلاگ . ( و فرندفید، فیس بوک ، توئیتر و …. از لیست فعالیتهای اینترنتی تا مدتی حذف میشوند ! )

دوم: برنامه درسی را با جدیت بیشتری پیگیری و اجرا میکنم .

سوم: برنامه کاری را بیشتر و دقیقتر اجرا میکنم . در زمان مشخص و تعیین شده تمام کارها انجام میشوند .

چهارم : زمان بیشتری را به مطالعه اختصاص میدهم.

پنجم : زبان انگلیسی را تمام میکنم و آلمانی را شروع میکنم .

ششم: عکاسی را شروع میکنم .

هفتم: زمان بیشتری را به خانواده و دوستان اختصاص میدهم .


پی نوشت:
             
-  این لیست قابلیت تغییر و اضافه شدن آیتم ها را دارد ! :دی

از آن روزهای پائیزی ناب است . همان روزها که آسمان هم آدم را هوایی میکند. ابر است اما باران نیست . انگار که قطرات باران هم ناز میکنند برای زمین . زمین و زمینیان هم چه حریصانه و ملتمسانه نگاهشان دوخته به آسمان برای ذره ای بارش رحمت .

دلت هوای عاشقی میکند . هوای همرهی با یار زیر این ناز و نیاز آسمانی .
تو را نمیدانم اما این هوا مرا میبرد تا اوج خیال  ، تا اوج رویا ، و غرق در این رویا گاهی لبخندی بر لب مینشیند و گاهی اشکی بر گونه . 
حیف است این حال و هوا و خانه نشینی . زیر باران باید رفت . باید قدم زد در این هوای عاشق مشرب ولو تنها.

میدانی مادر همیشه میگوید با این خصوصیات بهترین نام را بر تو نهادم : رویا .  شاید هم همین نام تو را تا به این حد غرق میکند در خیال و رویا ! 

     

“نيکو خردمند” بازيگر پيشکسوت تلويزيون، تئاتر و سينماي کشور در ساعات اوليه صبح امروز (سه شنبه) در يکي از بيمارستان هاي تهران درگذشت.
نيکو خردمند در سال 1316 در تهران متولد شد. وي کار خود در عرصه هنر را با در گويندگي راديو از سال 1337 و همچنين فعاليت در دوبله از سال 1339، اجراي نمايش هاي راديويي از سال 1342 تا سال 1349 در برنامه دوم راديو از جمله کارهاي وي بوده است.
نيکو خردمند که در آثار خود بازيگري در فيلم هاي “حکايت آن مرد خوشبخت”، “پرده آخر”، “روزهاي خوب زندگي”،”کاغذ بي‌خط”، “قلب هاي ناآرام”، “خاک آشنا”، سريال “روزي روزگاري” را داشت امروز ساعت 4 بامداد با وجود تلاش کادر پزشکي معالج وي ،جان به جان آفرين تسليم کرد.

خردمند کار بازي در سينما را از سال 1369 با فيلم «پرده آخر» به کارگرداني «واروژ کريم مسيحي» آغاز کرد. راننده تاکسي، پرونده هاوانا، پيشنهاد 50 ميليوني، چند مي گيري گريه کني، کافه ستاره، صبحانه اي براي دونفر، قلب هاي ناآرام، کاغذ بي خط، ازدواج غيابي، دختري بنام تندر، هزاران زن مثل من، همسر دلخواه من، تو را دوست دارم، شراره، رواني، هفت سنگ و… از جمله آثاري بود که اين هنرمند سينما در انها به ايفاي نقش پرداخته بود. فيلم سينمايي خاک آشنا آخرين اثر سينمايي است که وي در آن به ايفاي نقش پرداخته بود.

این خبر را در پرتال داخلی سازمان خواندم. نیم ساعت است بغض گلویم را میفشارد . خانوم خردمند را همیشه دوست داشته و خواهم داشت خصوصاً آن خنده پرمهرش را . یاد مادربزرگ مهربان بخیر باد . عجب ازین دنیای بی وفا .

*
   ساعت حدود 3:30 نیمه شب است و من همچنان خواب آلود اما بیدار.مشغول ترجمه به کمک گوگل ، چهارشنبه استاد ، من و مقاله ای که هنوز به هیچ جا نرسیده است ! اما این گوگل هم عجب مترجمی است !

*
   میهمان نازنینی داریم . ساعت 11 شب به اتفاق 3 نفر دیگر ، شبهای تهران بار دیگر برایمان خاطره ای رقم زد در کنار این دوستان  . در باره میهمانم خواهم نوشت .

*
   و حالا هم سکوت است و نوای مرحوم هایده :
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد ، تمام جستجوی دل سوالِ بی جواب شد … ..

و باز هم منِ سرگردان و آینده ای نامشخص ! سوار بر بالهای خیال و رویا !

تنها اما آرام !

panahi016

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

« زنده یاد حسین پناهی »

کاش یکی پیدا میشد یه سیلی تو گوش ما میزد !  از همون سیلی ها که تو رو به خودت میاره .

میدانی ؟

     نیمه شب و من و کتاب و بغضی شکسته و موجی از خاطرات .

       اشک ، غم  ،  خلوت شبانگاه ، سکوتش و  نوای موسیقی  ، نه همدلی و نه همرازی ، حتی برای دلخوشی !  تو باشی و تو باشی و تو ، تنهای تنها . : ( تو باشی و تنهایی ! 

عجب ! انگار این تنهایی هم دارد همنشین همیشگی م میشود .

عقربه بزرگ ساعت همچنان میچرخد ، عقربه کوچک کم کم میرسد به 2 نیمه شب و من کنار این همه کتاب و جزوه و پروژه بیدار . سر را گذاشتم و چشمانم را بستم که لحظاتی دور کنم این خستگی از کار روزانه و درس شبانه را از چشمان ، اما تو بنگر که این دل منتظر بود تا به بهانه ای ما را ببرد به دوردست ها . به یادها ، به خاطرات ، به دلتنگی ها !

این دل رسوا حتی در این سرماخوردگی شدید و بیحالی و ناخوشی هم ما را به حال خود رها نمیکند .

دلم باران می خواهد  و قدم زدن در هوای بارانی .

 

نوامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930