Change

زمانی فرا میرسد که نیاز مبرم به تغییر را با تمام وجود لمس میکنی. ازین همه حس و حال به دور از خوشی به تنگ آمده ام . وقتش  رسیده که تغییری ایجاد شود ! اینجا مینویسم و میگذارم تا مدتها…شاید ملکه ذهنم شود. برای رسیدن به آنچه میخواهم باید چون پیشترها دوباره برنامه زندگی م را درست و اصولی تنظیم و بر طبق آن در مسیر حرکت کنم !

اول : زمانی را که در دنیای مجازی صرف میکنم کاهش میدهم نهایتاً میشود نوشتن وبلاگ . ( و فرندفید، فیس بوک ، توئیتر و …. از لیست فعالیتهای اینترنتی تا مدتی حذف میشوند ! )

دوم: برنامه درسی را با جدیت بیشتری پیگیری و اجرا میکنم .

سوم: برنامه کاری را بیشتر و دقیقتر اجرا میکنم . در زمان مشخص و تعیین شده تمام کارها انجام میشوند .

چهارم : زمان بیشتری را به مطالعه اختصاص میدهم.

پنجم : زبان انگلیسی را تمام میکنم و آلمانی را شروع میکنم .

ششم: عکاسی را شروع میکنم .

هفتم: زمان بیشتری را به خانواده و دوستان اختصاص میدهم .


پی نوشت:
             
-  این لیست قابلیت تغییر و اضافه شدن آیتم ها را دارد ! :دی

panahi016

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

« زنده یاد حسین پناهی »

کاش یکی پیدا میشد یه سیلی تو گوش ما میزد !  از همون سیلی ها که تو رو به خودت میاره .

میدانی ؟

     نیمه شب و من و کتاب و بغضی شکسته و موجی از خاطرات .

       اشک ، غم  ،  خلوت شبانگاه ، سکوتش و  نوای موسیقی  ، نه همدلی و نه همرازی ، حتی برای دلخوشی !  تو باشی و تو باشی و تو ، تنهای تنها . : ( تو باشی و تنهایی ! 

عجب ! انگار این تنهایی هم دارد همنشین همیشگی م میشود .

عقربه بزرگ ساعت همچنان میچرخد ، عقربه کوچک کم کم میرسد به 2 نیمه شب و من کنار این همه کتاب و جزوه و پروژه بیدار . سر را گذاشتم و چشمانم را بستم که لحظاتی دور کنم این خستگی از کار روزانه و درس شبانه را از چشمان ، اما تو بنگر که این دل منتظر بود تا به بهانه ای ما را ببرد به دوردست ها . به یادها ، به خاطرات ، به دلتنگی ها !

این دل رسوا حتی در این سرماخوردگی شدید و بیحالی و ناخوشی هم ما را به حال خود رها نمیکند .

دلم باران می خواهد  و قدم زدن در هوای بارانی .

گاهی تنهائی بیش از حد آزار میدهد تو را .

LAle

اولین ساعات اقامت در لاله !
بعد از ظهر رسیدم ، وسایل را گذاشتم و با عجله خود را به کلاس رساندم . بعد هم رفتم و کمی خرید کردم . تقریباً یک ساعت است برگشته ام . حس غریبی است ، هنوز گیج هستم ! فقط آخر هفته ها را قرار است اینجا باشم .

 

*

دومین روز هم تمام شد . دیشب را مهمان دوست جان بودم . امروز اما تقریباً تمام زمانم جز ساعاتی که در کلاس بودم با افرادی سپری شد که چند ساعتی از آشناییم با آنها میگذرد . فرصتی بود برای شناخت بیشتر . درنظرم دوست داشتنی و مهربان هستند . 

برگی دیگر از دفتر عمرمان ورق خورد .

 « 30 مهر 88 . لاله . ساعت 20 دقیقه بامداد »

2364413-b

به لطف دوست نازنینی صدای خنده امشب ، دقایق زیادی فضای اتاقم را پر کرده بود . خنده های ناب ! ریسه رفتن و پخش شدن از خنده های آنچنانی !

یک دنیا سپاس  حکیم جان .


پی نوشت :

                  بماند به یادگار

 

نوامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930